گفتگو با امیرمهدی ژوله ، یکی از نویسندگان سریال «مرد 2 هزار چهره»

نویسندگان ، مدیری را وسوسه کردند

شاید که نه، حتما درستش این بود که این گفتگو به صورت جمعی با گروه نویسندگان «مرد دو هزار چهره» انجام بشود ولی انصاف بدهید که جمع و جور کردن و هماهنگی با 3 نفر برای یک زمان و مکان تقریبا غیر ممکن است. ضمن این که آن جور که مسوول روابط عمومی طرح می‌گوید، یکی‌شان ایران نیست و آن یکی هم اصلا دلش نمی‌خواهد حرف بزند.
کد خبر: ۲۴۶۲۲۷
امیرمهدی ژوله متولد 59 است و متاهل. با کار مطبوعاتی شروع کرده و البته هنوز هم این کار را ادامه می‌دهد. همان جور که اتفاقی و بدون تجربه قبلی روزنامه‌نگاری را شروع کرده، خیلی اتفاقی و به قول خودش «یهو» هم با دعوت پیمان قاسم‌خانی پایش به تلویزیون باز شده. یعنی او هم یک جورهایی اشتباهی است.

هرجا لازم می‌شود از محراب قاسم‌خانی و خشایار الوند به اسم کوچک یاد می‌کند. ولی هیچ وقت به جز «آقای مدیری» لفظ دیگری را در مورد آقای کارگردان به کار نمی‌برد و سعی می‌کند در عین این که صادقانه حرف می‌زند، چیزی هم نگوید که به ضرر گروه تمام بشود.

مرد «2 هزار چهره» از کی پیشنهاد شد؟

همیشه توی تاریخ‌ها مشکل دارم. دقیقا نمی‌دانم از کی بود. تا جایی که یادم است، به‌دلیل استقبال از «مرد هزار چهره» هم خود گروه و هم سازمان علاقه‌مند بودند ادامه پیدا کند. حتی سازمان پیشنهاد داد که بلافاصله بعد عید به صورت هر شبی یا مدل‌های دیگر ادامه پیدا کند. ولی آن موقع خیلی سخت بود و نمی‌شد. هنوز خستگی «مرد هزار چهره» از تنمان بیرون نرفته بود. ولی بعدش ما نویسنده‌ها  من و محراب و خشایار  شروع کردیم به وسوسه مهران مدیری که مرد هزار چهره خیلی خوب است و مردم دوست دارند و هنوز هم این موقعیت‌ها مانده. ولی او مخالفت می‌کرد و در می‌رفت. می‌گفت چون قسمت اولش موفق بوده، هر کاری بکنیم باز هم با‌ آن مقایسه می‌شود. اما گذشته از وسوسه‌های ما وقتی پیشنهاد سازمان برای ساخت کار عید مطرح شد، مدیری پیشنهاد ما را گفت و قرار شد مرد هزار چهره را ادامه بدهیم.

بگذار یک کم برگردیم عقب. تو از کی همکاریات را با گروه نویسندگان مدیری شروع کردی؟

اولین قسمتی که نوشتم و پخش شد، زمان «نقطه چین» بود. قبلش پیمان قاسم‌خانی من را دید و گفت دوست داری کار تلویزیونی بکنی؟ گفتم: آره، ولی بلد نیستم. گفت کاری ندارد، من بهت یاد می‌دهم. یک قسمت برای نقطه‌چین نوشتم و دادم پیمان بخواند و نظرش را بگوید. ولی یک روز زنگ زد و گفت شب پخش می‌شود. البته بعضی سکانس‌هایش را هم عوض کرده بودند. بعدش چون دیگر پیمان در نقطه چین نبود، ارتباط من هم با این گروه قطع شد و رفتم سراغ «کمربندها را ببندیم» مهدی مظلومی که اولین کار جدی‌ام بود. ولی اولین کار جدی‌ام با مدیری «شب‌های برره» بود که 17 قسمت از 90 شبی که پخش شد را نوشتم.

این 17 تا از نظر خودت آمار خوبی بود؟

به عنوان کار اول بله. بعد از آن در شب‌های برره، باغ مظفر، گنج مظفر، مرد هزار چهره و مرد 2 هزار چهره بودم.

گنج مظفر همانی بود که به صورت سی‌دی منتشر شد؟

بله.

چی شد که خود پیمان در مرد 2 هزار چهره نبود؟ از همان اول قرار بود نباشد یا خدای ناکرده در روابطشان مشکل پیش آمده بود؟

دنبال شر می‌گردی؟! (می‌خندد)‌ نه، پیمان از اول سال با ما نبود. ما 2 سال است که مثل کمپانی‌های خارجی با شرکت گلیان تصویر، قرارداد کلی یک ساله داریم؛ ماهیانه حقوقی می‌گیریم و طرح‌‌هایی را که دارند، انجام می‌دهیم.

مثلا در این مدت غیر از «گنج مظفر» چه کاری انجام دادید؟

قرار بود کارهای زیادی بکنیم. ولی فقط سی‌دی‌های گنج مظفر را منتشر کردیم و «مرد هزار چهره» رفت روی آنتن.

فقط همین 2 تا؟ به قول خود شما طنزنویس‌ها یک حقوق مفت می‌گرفتید و می‌خوردید دیگر؟!

سال اول فقط گنج مظفر بود. توی سال دوم هم چند تا کار را شروع کردیم. یکیش که در بیمارستان می‌گذشت، فقط یک قسمتش ضبط شد. بعد قرار بود یک کار آیتمی بسازیم که آن هم 3 قسمتش ضبط شد. به هر حال امسال هم تحت قرارداد بودیم.

همه این کارها را مدیری کارگردانی می‌کرد؟

بله. داشتم می‌گفتم که به هر حال امسال هم تحت قرارداد بودیم. ولی پیمان به خاطر مشغله‌های خودش نبود. داشت برای بهمن قبادی و مرضیه برومند فیلمنامه می‌نوشت و درگیر «سن پترزبورگ» بود. حتی این اواخر علاوه بر نوشتن و مشاوره، درگیر بازی در این فیلم هم شد. ضمن این که این بار هم کار خیلی جدید نبود. هم شخصیت اصلی‌اش مشخص بود و هم کم و بیش موقعیت‌هایش معلوم بود. برای همین فقط دورادور در تماس بودیم. البته خیلی کم.

در چه حد؟

در این حد که تماس می‌گرفتیم و حالش را می‌پرسیدیم!

چرا مدیری از همان اول از این کار فرار می‌کرد؟ بعد چی شد تصمیمش عوض شد و به این کار تن داد؟ چون یادم هست که پیمان در همان سری قبل هم می‌گفت مدیری راضی نبوده و ما راضی‌اش کرده‌ایم.

بحث مرد هزار چهره بحث بازیگری‌اش بود. چون تک شخصیت داشت و بیننده با‌ آن همراه می‌شد و ما سکانس‌هایی که خود شصت‌چی  یعنی مدیری  در آن نباشد، خیلی کم داشتیم. برای همین می‌خواست سیامک انصاری آن نقش را بازی کند. ولی ما می‌گفتیم ضمن این که سیامک خیلی خوب است و خیلی هم دوستش داریم، ولی بیننده می‌خواهد در کار مهران مدیری، خود او را ببیند. انتظار ندارد که به جای او سیامک انصاری را ببیند. خیلی اصرار کردیم و حتی تهدید کردیم! ولی او می‌گفت کارگردانی این کار سخت است و خیلی وقت می‌برد و من اگر بخواهم خودم هم بازی کنم، سخت‌تر می‌شود. ولی بالاخره اصرارها و تهدیدهای ما جواب داد.

در «مرد 2 هزار چهره» که دیگر این چیزها مطرح نبود.

نه، چون دیگر شخصیت‌ اصلی‌اش معلوم بود. یکی از دلایل مقاومت مدیری هم برای این بود که می‌گفت همه سختی‌های پارسال را خواهد داشت. ضمن این که امسال این نگرانی هم اضافه شده بود که به هر حال با کار پارسال مقایسه خواهد شد.

چه تیر خلاصی باعث شد این نگرانی برطرف بشود و کار کلید بخورد؟ اصلا از کی کلید خورد؟

گفتم که من توی این جور تاریخ‌ها حافظه خوبی ندارم. شاید توی دی‌ماه بود. ولی 4 قسمت اولش را بعد ضبط ریختند دور. 2 قسمت اولش دوباره ضبط شد و قسمت سوم و چهارم را هم از اول دوباره نوشتیم.

قبلا هم این را شنیده بودم. چرا؟

چون مدیری راضی نبود. با خشایار و مهراب به این نتیجه رسیده بودند که یک چیزهایی را آنها باید دوباره بنویسند، یک چیزهایی را هم او باید دوباره بگیرد.

بعد از این همه سال و بعد این همه کار این همه سعی و خطا توی کار مدیری تعجب برانگیز و دور از ذهن نیست؟

به خاطر وسواس‌هایش است. اگر همان‌ها هم پخش می‌شد، مخاطب خیلی متوجه ماجرا نمی‌شد.

شما نویسنده‌ها با این تغییر و تحولات مخالفت نکردید؟ می‌خواهم ببینم شما چند نفر چقدر با او به عنوان کارگردان تعامل دارید و او چقدر حق وتو دارد.

وقتی پیمان بود، حرف‌هایمان را به او می‌زدیم و او با کارگردان و تهیه‌کننده و شبکه در ارتباط بود. ولی این دفعه پل ارتباطی‌مان از بین رفته بود و نظر واحدی نبود و حرف آخری وجود نداشت.

خودتان کسی را به عنوان سرپرست مشخص نکرده بودید؟

نه.

پس کی تعیین می‌کرد چی بشود و کار به کجا برسد؟

اینها را توی جلسات مشخص می‌کردیم.

یعنی هیاتی دور هم می‌نشستید و هر کس نظر خودش را می‌گفت؟ این روش جواب می‌دهد؟

قرار گذاشته بودیم اپیزود  اپیزود بنویسیم.

یعنی همه به تعداد مساوی نوشته‌اید؟

تقریبا. من بخشی از قسمت‌های اول را نوشتم و همین‌طور بخش‌های فوتبالی‌اش را. می‌شود حدود 3 قسمت و یک ربع.

لابد بخش‌های فوتبالی را به این خاطر برنداشتید که لابد صبغه ورزشی تو بیشتر است.

نه، خشایار تا حالا چند بار در «کمربندها» و «زندگی به شرط خنده» و «شب‌های برره» فوتبالی نوشته بود. حالا برای این که تکراری نشود، پیشنهاد خودش هم این بود که من بنویسم.

داشتی در مورد نحوه نوشته شدن کار می‌گفتی؟

آره، گفتم که اپیزود  اپیزود می‌نوشتیم و بعد راجع به اپیزودهای همدیگر صحبت می‌کردیم و به هم ایده و شوخی می‌دادیم. ولی هماهنگی و مدیریت نهایی‌اش با آقای مدیری بود.

مدیری توی متنتان دست می‌برد؟

به دلیل این چند سال همکاری، هم ما می‌دانیم او چی می‌خواهد و هم او به ما اطمینان دارد. یک جورهایی با هم آداپته شده‌ایم. ولی به هر حال به دلیل وقت یا چیزهای دیگر ممکن است متن تغییر کند.

راستش شنیدم بینتان توازنی برای نوشتن وجود نداشته و محراب از همه کم‌تر نوشته است.

از 11 قسمت متنی که نوشتیم و تحویل دادیم، محراب 3 قسمت‌ نوشت. من و خشایار هم هر کدام 4 قسمت نوشتیم. یعنی محراب فقط یک قسمت کمتر نوشت.

موقعیت‌های مختلفی را که مسعود شصت‌چی با آنها درگیر می‌شد، چطور انتخاب کردید؟

یک سری از موقعیت‌ها مثل سینمایی و ورزشی از پارسال در ذهنمان مانده بود. موقعیت خلبانی را خشایار پیشنهاد داد. برای رمالی هم موقعیت دیگری در نظرمان بود که در نهایت به این رسیدیم.

موقعیتی بود که پیشنهاد خود مدیری باشد یا او بیش از بقیه رویش تاکید داشته باشد؟ مثلا آن موقعیت سینمایی که او را با مهران مدیری اشتباه می‌گیرند.

می‌خواستیم بار کمدی کار بیشتر باشد و حتی‌الامکان به جایی برنخورد و تا جایی که ممکن است کار بی‌حرف و حدیث باشد

این موقعیت غیر از این که از پارسال در نظرمان بود، یک جورهایی هم اجباری بود. چون در آخرین قسمت «مرد هزار چهره» رضا رشیدپور، مسعود شصت‌چی را با مهران مدیری اشتباه می‌گرفت.

اینها به اضافه اشاره‌های مستقیم به خود مهران مدیری و همین طور اتمام کار با برره، ضمن این که فضای پست‌مدرنی را به وجود می‌آورد، کار را برای شما نویسنده‌ها هم راحت می‌کرد. اما در عوض یک جورهایی نشان‌دهنده خودشیفتگی مدیری نسبت به کارهای خودش هم بود. درست است که خیلی از حرف‌ها و تکیه‌کلام‌ها و اصلا برره و قصه‌هایش به یک فرهنگ تبدیل شد، ولی حالا ارجاع به آنها در کار دیگری از همین آدم ضمن این که این را به ذهن می‌آورد که سر و ته کار هم آمده یک جور خودشیفتگی را هم تداعی می‌کند. مهم‌ترینش این که این آدم با یکی مثل مهران مدیری به عنوان یک کمدین تلویزیونی اشتباه گرفته می‌شود. این بحث‌ها مطرح نشد موقع نوشتن؟

من با این اپیزود مخالف بودم. نه به خاطر بحث خودشیفتگی. چون قرار نبود ازش تعریف کنیم.

پس یعنی می‌شود نتیجه گرفت مهران مدیری توی خانه‌اش مار دارد؟

بله، مار هم دارد. خودش هم گفته بود چیز غیرواقعی ننویسید، ولی هر چیزی و هر نقدی می‌خواهید بنویسید. همه‌مان می‌دانستیم که قرار نیست ازش تعریف کنیم.

حالا تو چرا مخالف بودی؟

من کلا با این که یک بازیگر در چند نقش بازی کند، مشکل دارم. احساس می‌کنم سرم کلاه رفته. حتی توی «پاورچین» وقتی بابای شیرفرهاد می‌آمد، با این که خنده‌دار بود اذیت می‌شدم. با خودم می‌گفتم این که همان فرهاد یا مهران مدیری است. احساس می‌کنم یک جوری تقلبی است. ولی در عین حال اینجا چاره‌ای نداشتیم. چون قصه همین جا تمام شده بود.

در مورد پایان کار چی؟

آخر کار هم بزن دررویی نبود. ما چند تا پایان درخشان دیگر هم داشتیم. یکی‌اش این که شصت‌چی خودش را فضانورد جا بزند و برود فضا و بعد این دیالوگ بیاید رویش که: «و او واقعا جوگیر شد.»! یکی دیگرش این بود که در اپیزود قسمت آخر با خانمی روبه‌رو بشود که حرکاتش مثل اوست. بعد فلاش‌بک می‌زدیم و می‌دیدیم که این خانم هم مثل خود او اشتباهی است و حالا یک خلافکار است. این جوری سوررئال‌تر هم می‌شد.

حتما با هم ازدواج هم می‌کردند!

آره، ازدواج هم می‌کردند. این پایان برره‌ای و آن پایان فضانورد فکر کنم پیشنهاد مدیری بود. آن خانم اشتباهی هم پیشنهاد محراب بود، ولی این پایان برره‌ای هم فانتزی‌تر بود و هم بیننده با آن یک جورهایی با قدیم‌ها تجدیدخاطره می‌کرد. به نظرم خیلی پایان خوبی بود و خیلی‌ها با دیدنش جا‌‌خوردند.

در تعیین موقعیت‌ها دنبال این بودید که وجه انتقادی کار بیشتر باشد و مشکلات جامعه را منعکس کند یا بیشتر دنبال ایجاد موقعیت کمیک و شوخی‌پذیر بودن آنها بودید؟

بیشتر می‌خواستیم بار کمدی کار بیشتر باشد و حتی‌الامکان به جایی برنخورد و تا جایی که ممکن است، کار بی‌حرف و حدیث باشد.

تلویزیون که پارسال از «مرد هزار چهره» خیلی حمایت کرد، امسال در مورد این چیزها نظر خاصی نداشت و فقط می‌خواست کار جذابی باشد؟

بله. پارسال هم به انتخاب خودمان نقادانه بود. ولی امسال اقتضا می‌کرد تاویل‌پذیر نباشد.

پس برای همین‌طور سراغ کارها و شغل‌هایی رفتید که صنف خاصی ندارند و نمی‌‌توانند به کسی یا جایی اعتراض کنند. مثلا صدای رمال‌های بیچاره که به جایی نمی‌رسد!‌

نه، در انتخاب موقعیت‌ها این‌جوری نبود. سعی کردیم این اتفاق توی نوشتن بیفتد. قبلا هر چی می‌نوشتیم ازش هزار جور تعبیر می‌کردند. این بار سعی کردیم که در نوشتن و در چارچوب آن موقعیت جوری عمل کنیم که این اتفاق نیفتد.

بحث من موقعیت‌‌هاست که کمی هم کلی‌ترند.

غیر از ورزش و سینمایی، موقعیت‌های دیگری هم بود که کنار گذاشتیم.

منظورم این است که آنجا یک آسیب‌ اجتماعی را مطرح کرده‌اید و نه یک صنف خاص را. ولی بخش‌ ورزشی که اتفاقا تو آن را نوشته‌ای، تنها بخشی است که فارغ از جنبه طنز به خاطر تشابه با موقعیت‌ آدم‌های بیرونی جامعه، باب تاویل را باز می‌گذارد. یک سری چیزهای خاص در مورد افراد و تیم‌های خاص گفتی که حتی برای من هم که تقریبا اصلا اهل ورزش نیستم قابل تشخیص بود.

وقتی برره را می‌نوشتیم خیلی‌ها می‌گفتند چرا رفتارشان شبیه ایرانی‌هاست؟‌ در صورتی که ما داشتیم یک جامعه کج‌رفتار و بدرفتار را نشان می‌دادیم. حالا اگر شبیه بود، باید جای دیگری دنبال این مشکل گشت. در بخش ورزشی هم یک سری مناسبات و حرکات غلط را نشان دادیم. اگر در جامعه ورزشی هم‌چنین چیزهایی هست  مثلا کمک‌ مربی زیر پای مربی را خالی می‌کند، روزنامه‌نگاری بازیکن می‌آورد و می‌برد و دلالی می‌کند  باید مشکل را در همان جا جستجو کرد. ولی اگر دقت کرده باشی، آنجا هم فقط یک مورد این جوری وجود دارد و تاکید هم می‌شود که این یک روزنامه‌‌نگار با بقیه فرق دارد.

اتفاقا این بخش را تو که از همه آن جماعت به مطبوعات نزدیک‌تری نوشته‌ای. فکر نکردید فردا باید جواب بدهی؟ دوستان ورزشی ‌نویس شاکی نشدند؟

اتفاقا تماس می‌گیرند و خیلی هم راضی و خوشحالند. مگر روزنامه‌‌نگار زدوبندکن و دلال و باج‌بگیر در مطبوعات نیست؟

احتمالا‌ هست.

پس اگر هست، من هم واقعیت را نشان داده‌ام. چرا باید کسی ناراحت بشود؟ اگر این را به همه نسبت می‌دادیم، حق داشتند شاکی بشوند.

خودت هم می‌دانی در کار طنز همه چیز تعمیم پیدا می‌کند.

نه، چون من می‌توانستم نشان بدهم که مثلا مسعود شصتچی به تک تک دفاتر روزنامه‌‌ها می‌رفت و به همه زیرمیزی می‌داد. در یک سکانس آنها نشسته بودند توطئه کنند و به روزنامه‌نگار می‌گفتند چرا تیتر منفی نمی‌زنی و حاشیه درست نمی‌کنی؟ او هم گفت 10 تا روزنامه دارند مثبت می‌نویسند و تعریف می‌کنند، اگر من منفی بزنم تابلو می‌شوم. یعنی حساب این آدم از بقیه جداست و نمی‌شود به همه تعمیمش داد. برای همین خیلی از بهترین‌های ورزشی‌نویس‌های این مملکت که با من در تماسند، خیلی از این ماجرا استقبال کردند. خود من هم کارم را از ورزشی‌نویسی شروع کردم.

بد نیست بگویی چطور پایت به تلویزیون باز شد و این مسیر را طی کردی؟

کارم را با یک هفته‌نامه خیلی معروف ورزشی شروع کردم. داشتم عمران می‌‌خواندم، ولی به خاطر همین کار مطبوعاتی انصراف دادم. بعد هم توی چند روزنامه و هفته‌نامه ورزشی و غیرورزشی دیگر می‌نوشتم. حتی در یکی از ضمیمه‌های روزنامه شما هم مسوولیت چند صفحه را داشتم.

ولی بیشتر به دلیل طنزهایی که با عنوان یادداشت‌های یک کودک فهیم می‌نوشتی شناخته شدی. درست است؟

ولی خیلی‌ها مرا برای یادداشت‌های ورزشی‌ام می‌شناسند. توی آن هفته‌نامه گزارش تمرین و گزارش بازی و یادداشت‌های تخصصی فوتبال و یادداشت‌های اجتماعی  ورزشی می‌نوشتم. کودک فهیم هم اولش ورزشی بود.

اصلا چطور پایت به مطبوعات باز شد؟

یکی معرفی‌ام کرد به سردبیر آن هفته‌نامه و گفت یکی هست که خیلی به هفته نامه شما علاقه دارد. او هم گفته بود شماره بدهید تماس بگیرد. وقتی تماس گرفتم، گفتم تا حالا هیچی ننوشته‌ام. حتی دفترچه خاطرات هم ندارم. ولی بلدم میزهایتان را دستمال بکشم. او گفت اینجا کسی هست که میزها را دستمال بکشد. اگر دوست داری نمونه کار بفرست. من با تقلید از سبک یکی از ورزشی‌نویس‌ها یک گزارش بازی طنز نوشتم و یک نامه طنزآمیز که خیلی خوششان آمد و تماس گرفتند و گفتند بیا. یادم هست چهارشنبه روزی با یکی از اعضای تحریریه رفتیم مصاحبه با علی دایی و قرار بود آن گفتگو را من پیاده کنم. ولی با دایی جر و بحثم شد. بعد روز سوم کاری‌ام 2 تا مطلب نوشتم که روز بعدش هر دوتاش تیتر اول آن هفته‌نامه شد.

فکر نمی‌کنی با این اوصاف خودت هم اشتباهی شده‌ای، خودت تا حالا فکر کرده‌ای؟!

(می‌خندد)‌ به چی؟ این‌که چطور شد که این‌طور شد؟ آره، یهو افتادم توی مطبوعات و یهو هم افتادم توی تلویزیون. حالا باید دید چطور یهو می‌‌افتیم بیرون! البته من هنوز هم کار مطبوعاتی می‌کنم. چون لطف دیگری دارد.

حتما برای دست‌گرمی. چون پولی که از اینها در می‌آمد، با هم خیلی فرق دارد.

عوضش کار مطبوعاتی لطف دیگری دارد. فیلمنامه بتنهایی یک اثر ادبی محسوب نمی‌شود. همه فیلمنامه‌نویسان بزرگ هم گفته‌اند فیلمنامه‌نویس مثل مادری است که وقتی بچه‌اش را به دنیا ‌آورد، می‌گذاردش سرراه. حالا اگر شانس بیاورد، بچه‌اش را خانواده خوبی برمی دارد و بزرگ می‌کند. حالا من هم شانس آورده‌ام که تا حالا بچه‌هایم را مهران مدیری بزرگ کرده. اساسا مالک و صاحب کار از نظر معنوی کارگردان است و از نظر مادی هم تهیه کننده. کسی اسم نویسنده را به عنوان مالک نمی‌آورد. چون او با مخاطب هم در ارتباط نیست. ولی در کار مطبوعاتی با نامه و ایمیل می‌توانی با مخاطبان در تماس باشی. فیلمنامه در واقع یک ملاط اولیه است برای این‌که از رویش یک چیزی ساخته بشود. در این مسیر هم از فیلتر خیلی‌ها می‌گذرد. ولی کار مطبوعاتی به خاطر ارتباط بی‌واسطه‌اش با مخاطب لطف خودش را دارد.

جابر تواضعی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها