در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اسمش را هم هر چقدر فکر کردیم نفهمیدیم از کجا در آورده. فکر کنم این بچه در زندگیهای گذشته ساکن آفریقایی، چیزی بوده! به هر حال هر کاری که به این وروجک میگوییم انجام بده میاندازد گردن این شانگادای فلک زده. الان هم دارد مثلا شانگادا را میخواباند ولی در حقیقت دارد من و پدرش را که میخواهیم 90 ببینیم کباب میکند. البته این شانگادا خیلی بچه بدی است و وروجک مدام در حال تادیب اوست. مثلا مدام خط روی دیوارها میکشد، شکلات و آجیل از توی کابینت کش میرود و ظرف و ظروف هم روزی یک بار برای دفع قضا و بلا خرد میکند! البته همه این کارها را شانگادا میکندها، یک وقت خدای نکرده فکر نکنید اینها کار وروجک است. وروجک طفلک فقط این وسط از دست شانگادا حرص میخورد و توی دلش به ریش قیافههای حیرتزده ما میخندد. اینها بزرگ شوند چی میشوند؟
خب چه خبر؟ خوب که هستید؟ خیلی وراجی کردیم برویم سراغ مرسولات محترم تا بعد ببینیم چه میشود:
آرزو دیوسالار عید شما هم مبارک!
سپیده صبح اینجا کافه است، مطمئن باش. چرا باقی حرفهایت را نزدی بابا جان؟
مریم زلزله از تهران، دختر باهوشم حالت چطور است؟ واقعا آن ماجرای اسپری اتفاق افتاد؟ این که خیلی وحشتناک است! یعنی یارو توی روز روشن آمد یک اسپری گاز اشکآور خالی کرد توی ماشین و موبایل را زد به جیب و بعد هم الفرار؟ به قول این آقای شصت چی، بهبه! خیلی ممنونم!
«اگر دیدی یک سوسک پشت و رو روی زمین افتاده و داره دست و پا میزنه فکرنکن زدنش یا داره میمیره. اون داره به قیافهات میخنده...» این را هم لیدا خانم تئاتری نوشته که از حالا تب کنکور انگار بدجوری روز و شبش را پر کرده است. البته در مورد این سوسکها به نکته جالبی اشاره کردید ولی من اگر یک سوسک این جوری ببینم یا تمام هیکل خودم را پرت میکنم رویش یا برعکسش میکنم تا برود دنبال زندگیاش! اصولا بستگی به حال و احوالم داره! و این که خواهر محترممان نزدیکیمان باشد یا نباشد!
بعد هم لیدا خانم رحم داشته باش! آن اسمی که گفتی اندازه پدربزرگ ما سن دارد. بعد هم خدا وکیلی اسم فامیل از این ضایعتر پیدا نکردی؟ بیخیال!!!
بهبه منیر خاتون ز بلاد سیلک! عید شما هم مبارک. 100 سال به این سالها! که این طور... حالا ماجرای آن زلزله 10 15 ریشتری چه بود؟ میبینم که ظاهرا جنابعالی هم شترگاوپلنگ لازم شدهای و خودت خبر نداری! واه واه واه! خدا نصیب گرگ بیابان نکند! شترگاوپلنگ را میگویم البته... امیدوارم در سال جدید یک خرده اکتیوتر و پرحرفتر شوی دخترم! بالاخره پلوی عروسی را هم چلو کنی!
«خانه خراب تو شدم بسوی من روانه شو/ سجده به عشقت میزنم منجی جاودانه شو/ ای کوه بر غرور من سنگ صبور تو منم/ یه لحظه ساز عاشقی عاشق با تو بودنم/ روشنترین ستارهام میخواهمت میخواهمت/ تو ماندگاری در دلم میدانمت میدانمت...» بله این هم آخرین سروده استاد بزرگ ادبیات جناب آقای اشکان امامی بودند که معلوم نیست از روی شعر کدام شاعر کپی پیس کرده... منظورمان این بود که معلوم نیست به استقبال شعر کدام شاعر رفته! اما به هر حال چون این آقا اشکان امامی مقادیر معتنابهی عاشق ماشق تشریف دارند ما شعرشان را چاپ کردیم که در این سال نویی، بالاخره... آره دیگه... چه کنیم، این معرفت و مرام آخر سر کار دستمان میدهد... .
ماجده خانم 17 ساله از بهشهر، همان طور که شما در میان روزهای کنکور زده (ای خدا ازش متنفرم!) امیدتان به سهشنبههاست ما هم امیدمان به شما است! لطفا بی خیال نامه دادن به کافه کاغذی نشوید که کلاهمان بدجوری میرود توی هم. دست شما درد نکند.
عصر پاییز از شب شهریور: «بیکافه دلم نیمه شبی سوی دشت/ پر زد و آواره شد و بر نگشت... میبینی کافی جان... برای خاطر کافه چه جنایاتی که مرتکب نمیشویم....»
بله! خیلی ممنونم! آوارگی دل شما مستدام! (یعنی امیدواریم از این به بعد مدام برایمان نامه بدهی!.)
راضیه از نصف جهان چرا نامه ندهی باز بابا جان؟ دست شما درد نکند. لطفا مدام نامه بدهید! راستی اصفهون چه خبر؟ ما که دلمان برای شهر شما لک زده است. آخر یک زمانی اوقات خیلی خوشی در اصفهان داشتیم! هی... جوانی کجایی که یادت به خیر؟ از زاینده رود چه خبر؟ با این بارندگیهای اخیر به آب افتاد یا نه؟ مترو جان حالش چطور است؟ همچنان قرار است حال خیابان چهارباغ را بگیرد یا بالاخره دوستان رحمشان آمد؟ چقدر سوال پرسیدیم! منتظر جوابها هستیم.
زینب از قم یک کمی جنبه داشته باش! تافل گرفتهای که گرفتهای فکر ما بی سوادها را نمیکنی که به زبان انگلیسی برایمان ایمیل میزنی؟ نکنه مشق کلاس تون بوده! راستش رو بگو! به هر حال ما که فارسی جوابش را دادیم.
سمیه از اهواز یادم هست برایم نامه دادی. مگه میشه یادم بره. دیدی پس فردا هم رسید. این که غصه نداشت دخترم!
پدرخوانده عزیز! خوشحالم که بالاخره یک اسمی چیزی برای خودت انتخاب کردی و جماعتی را از نگرانی درآوردی! فرزندم وقتی میروی کتابخانه به جای ایمیل بازی بنشین درست را بخوان! امیدوارم از این به بعد مشتری فابریک کافه باشی.
آهای صونا خانم اگر فکر کردهای که این دفعه هم مینشینم و برایت دعا میکنم که این امتحان را قبول شوی کور خواندهای. آن یکی را دعا کردیم قبول شوی که دیگر از این به بعد تندتر برایمان نامه بنویسی حالا که قبول شدهای میگویی تا اردیبهشت از نامه خبری نیست؟ بعد انتظار داری آدم برایت دعا هم بکند؟... شوخی فرمودیم. از صمیم قلب امیدوارم این امتحان را قبول شوی و بدون کنکور راهی دانشگاه شوی تا لااقل تو یکی دیگر از دست کنکور و جور و ستم اش برایمان چیزی ننویسی. در ضمن من توی شناسنامهام 29سالهام، در واقعیت همان 17 سال و 4 ماههام! بعد هم بابا شما چرا این جوری هستید؟ بعد میگویید چرا خودت را لو نمیدهی. حالا کو تا شهریور و 30 سالگی؟
خدا را شکر یک نفر هم پیدا نمیشود که بگوید آقا جان شما این جوری گرم شدی داری تند تند نامه جواب میدهی، احیانا به فکر این صفحه هم هستی که در حال ترکیدن است؟ آخه یک نفر صداش هم در نمییاد... ای بابا! تا هفته بعد خداحافظ. مواظب شانگاداهایتان باشید! (یاه یاه یاه.)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: