در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مداد زردرنگ را از بین مدادها برداشت:
«اه ... این هم که نوک نداره.»
تراش پلاستیکی را از توی کیف مدرسه که کنارش افتاده بود، بیرون کشید. مداد کوتاهی را توی تراش فرو کرد. با نوک انگشتانش قسمت کوتاه مداد را که بیرون از تراش بود، گرفت و چرخاند. مداد آهسته زیر تیغه تراش چرخید و متوقف شد. مداد را روی زمین گذاشت و انگشتانش را که سرخ شده بود، بین دندانهایش گرفت. دوباره دنباله مداد را گرفت و فشار داد؛ اما اینبار لایه چوبی مداد ترک خورد و شکست.
بلند شد و به هال رفت. کنار پدر که نشسته بود نشست. کنار کت سیاهش، کنار تلویزیون:
بابا مدادمو ببین!
مرد با انگشتانش نخ سیگار را از گوشه لب برداشت و لبه زیرسیگاری گذاشت و به چشمان درشت و سیاه او نگاه کرد:
خوب که چی؟
پسرک مداد را نزدیک صورت پدر برد:
آخه شما ببینیدش، خیلی کوچیک شده، نمیتونم بتراشمش.
مرد دست پسرک را پایین کشید:
شده که شده، به درک، خوب برو با یکی دیگه نقاشی کن و دوباره سیگار را گوشه لب گذاشت. چانه پسرک لرزید، اشک در چشمانش حلقه زد. مادر آمد کنار آن دو، سینی چای را جلوی مرد روی قسمتی از فرش که با آتش سیگار سوراخ شده بود گذاشت؛ نشست کنار او. دامن بلند و گلدارش را مرتب کرد:
پسرم بده خودم برات میتراشمش.
تراش و مداد را از او گرفت. پسرک روی دو زانو نشست کنار مادر. زن مداد را توی تراش فرو برد و آهسته چرخاند. لایه باریکی از چوب با لبه زرد رنگ روی تراش لوله شد. پسرک از جا بلند شد:
آخجون درست شد.
دست دور گردن مادر انداخت. مادر خندید و مداد را به پسرک که با کش سر موهای بلند و قهوهای او بازی میکرد، داد.
پسرک خندهکنان رفت توی اتاق و به شکم خوابید کنار دفتر نقاشی و شروع کرد به کشیدن خورشید.
مرد چند بسته کوچک کاغذی از داخل جیب کت بیرون آورد و توی جیب پیراهنش گذاشت. پسرک که از میان چارچوب در به بستههای سفید چشم دوخته بود، دوباره رفت توی هال و کنار پدر ایستاد:
بابا اینا چیه؟
مرد به زن نگاه کرد و پوزخندی زد:
اینا شکره. اینارو میفروشم و پول درمیآرم.
بلندبلند خندید. مادر سر تکان داد و به تلویزیون خیره شد. پسرک دوباره رفت توی اتاق، کنار دفتر نقاشی. زنگ در به صدا درآمد.
مرد برای باز کردن در رفت توی حیاط. مادر سینی استکانهای خالی از چای را برد توی آشپزخانه. پسرک فکری کرد. از جا بلند شد. رفت سراغ کت پدر. داخل جیبهایش را گشت. توی جیب داخل کت، یک بسته کوچک پیدا کرد. آن را برداشت، رفت توی اتاق. بسته را گذاشت توی کیف مدرسهاش.
فردا اینو به بقالی سر کوچه مدرسمون میفروشم و برای خودم مداد رنگی میخرم.
پدر آمد توی هال. دسته اسکناس سبز رنگی را روی تاقچه گذاشت و با صدای بلندی گفت:
بیا زن اینو فردا بده به صاحبخونه.
صبح روز بعد پسرک به همراه کیف مدرسه، بسته کوچک سفید، دفتر نقاشی و لقمه کوچک نان و پنیری که مادر برایش درست کرده بود، به مدرسه رفت. پدر هنوز توی رختخواب خوابیده بود. ساعتی بعد زنگ در خانه به صدا درآمد، پدر روی شانه غلطید و فکر کرد «حتما مشتریه.»
بلند شد. کتش را برداشت. رفت توی حیاط و در خانه را باز کرد. اما در جایش میخکوب شد. پسرک با چشمان گریان به همراه پلیس و فروشنده مغازه خواروبارفروشی پشت در ایستاده بود.
کمی بعد پسرک که جعبه مداد رنگی نویی در دستش بود، به پدر که با دستهای دستبند خورده به همراه پلیس از کوچه بیرون میرفت، نگاه میکرد و همراه مادر اشک میریخت.
لیلا جعفری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: