زن روستایی و خوراک کبک

کد خبر: ۲۴۵۸۳۲

در فاصله‌ای که مرد به بیرون از خانه رفت، همسرش آتش را درست کرد و دو کبک چاق و فربه را کبابی نمود. بوی خوراک کبک خانه را پر کرده بود. زن که شکمش آب افتاده بود، کمی از آب خوراک کبک را با قاشق نوشید ولی دلش طاقت نیاورد و کمی از بال و سینه کبک را نیز خورد و وقتی به خود آمد دید از یکی از کبک‌ها دیگر چیزی باقی نمانده است. زن هول شد که به شوهرش چه بگوید. پیش خود فکری کرد و تصمیم گرفت که در هنگام بازگشت به شوهرش بگوید که گربه همسایه کبک را دزدید و برد و برای این که حرفش صحت پیدا کند، آن یک کبک باقیمانده را نیز خورد... .

پس از چند ساعت شوهرش به خانه بازگشت. شوهر رو به زن کرد و گفت: چرا هنوز سفره را پهن نکرده‌ای... الان رحیم‌خان هم از راه می‌رسه و می‌خوام شکار امروزم را به او نشان بدهم.

زن با چهره‌ای ناراحت گفت: راستش گربه همسایه از پنجره به داخل پرید و کبک‌ها را دزدید و برد... .

مرد از شدت عصبانیت دستش را بالا برد تا سیلی محکمی به گوش زن بزند. در همین لحظه زن تصمیم دیگری گرفت و گفت: چرا عصبانی می‌شوی؟... شوخی کردم تا بخندیم... تا شما چاقو را برای بریدن کبک تیز کنی من هم غذا را آماده می‌کنم.

مرد به حیاط رفت و مشغول تیز کردن چاقو شد که رحیم‌خان از راه رسید و وارد خانه شد.

زن بعد از سلام و احوالپرسی با هیجان و اضطراب گفت: رحیم‌خان... زود از اینجا برو... شوهرم می‌خواهد دو تا گوش‌های شما را بریده و به خاطر دعواهای گذشته بر سر شکار از شما انتقام بگیرد... .

رحیم‌خان با ترس گفت: برای چه... شوهر شما مرا برای شام و خوردن خوراک کبک دعوت کرده... .

زن گفت: اگر باور نداری به حیاط نگاهی بینداز.

رحیم‌خان وقتی مرد را در حال تیز کردن چاقو دید پا به فرار گذاشت. زن هم از فرصت استفاده کرد و شوهر خود را صدا زد: بدو... رحیم‌خان کبک‌ها را دزدید و فرار کرد... .

مرد عصبانی شد و در یک چشم به هم زدن با چاقو به دنبال رحیم‌خان دوید. ولی رحیم‌خان از معرکه گریخت و مرد ناامید و افسرده به خانه بازگشت و زن در دل به هر دوتای آنها می‌خندید. در همین حال بود که پایش سر‌خورد و داخل چاه افتاد.

کلاغی که روی درخت خانه آنها نشسته بود قارقاری کرد و گفت: این بود عاقبت بدجنسی و خیانت در امانت.

گلنوش صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها