در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
به دنبال شکایت پیرمرد کارآگاهان شعبه 11 آگاهی تهران تحقیقات گستردهای را آغاز کردند ؛ تحقیقاتی که 4 هفته به طول انجامید و آنگاه پرده از راز گم شدن زن جوان کنار زده شد. آنچه که در پی میخوانید برگی از این پرونده است.
اواخر دی ماه سال 1369 پیرمرد 73 سالهای که خودش را رسول معرفی میکرد به اداره آگاهی تهران مراجعه و اعلام کرد دختر 32 سالهاش به نام مرضیه گم شده است. وی در حالی که بشدت اشک میریخت برای کارآگاهان توضیح داد که از 3 ماه پیش تاکنون هیچ خبری از دخترش ندارد و جستجوی چند هفتهای او هم برای یافتن ردی از او به جایی نرسیده است. پیرمرد بیچاره با صدای لرزانی گفت: 12 سال پیش دخترم شوهر کرد و به همراه شوهرش که در تهران در یک کارخانه کار میکرد راهی تهران شد. او از همان آغاز زندگیاش با شوهرش اختلاف داشت و همیشه با هم درگیر بودند و حتی یک بار هم کارشان به جدایی کشید که پس از 3 ماه طلاق با وساطت بزرگترهای فامیل و به خاطر دو کودکش رجوع کرد ، اما هرگز اختلافات آنها حل نشد. با این وجود دخترم به خاطر بچههایش میسوخت و میساخت.
پیرمرد افزود: دامادم بسیار عصبی، بد دل و دمدمی مزاج است و از همه بدتر دست بزن هم دارد و گاهی دختر بیچارهام را تا سرحد مرگ کتک میزد و او را کبود و سیاه راهی خانه ما در شمال میکرد. وقتی هم به او اعتراض میکردیم شروع به عذرخواهی میکرد و به غلط کردن میافتاد و بعد هم قول میداد که رفتارش را عوض کند. اما هرگز نه خواست و نه توانست با دخترم مهربان باشد.
پیرمرد در حالی که صدایش میلرزید به کارآگاهان توضیح داد: دخترم دو سه هفتهای یک بار با ما تماس میگرفت، تا این که مدتی خبری از او نشد. با زنم راهی تهران شدیم و وقتی به خانه دخترم رفتیم، دامادم همان دم در به ما گفت مرضیه 3 ماه پیش بعد از درگیری، خانه را ترک کرده و رفته و از آن زمان دیگر به خانه برنگشت.
وقتی از دامادم پرسیدم چرا همان موقع به ما اطلاع ندادی گفت من فکر کردم آمده خانه شما.
دامادم فقط همین را به ما گفت و تاکید کرد که مرضیه خانه را ترک کرده و الان 3 ماه است که هیچ خبری از او نداریم. او همچنین ادعا میکند که دخترم را طلاق داده است. باور کردنش برای من و زنم بسیار سخت بود. امکان نداشت مرضیه یکباره ناپدید شود. به خانه خواهرزنم که در تهران است رفتیم. او هم هیچ خبری از مرضیه نداشت. از همان زمان شروع به جستجو کردم اما کوچکترین اثری از مرضیه پیدا نکردم و حالا هم اینجا آمدم تا از شما کمک بگیرم.
پیرمرد در حالی که بشدت اشک میریخت تکرار میکرد: تو را به خدا دخترم را پیدا کنید او مادر دو فرزند است.
با شکایت پیرمرد کارآگاهان تحقیقات خود را آغاز کردند. در اولین گام جمشید شوهر 41 ساله او دستگیر شد و تحت بازجویی قرار گرفت.
او تنها این را میگفت که زنش 3 ماه پیش در یک روز پاییزی به دنبال مشاجرهای سخت خانه را ترک کرده است و گفته به شهرستان نزد پدر و مادرش میرود.
جمشید همچنین مدارکی را ارائه میدهد مبنی بر این که همسرش را 3 طلاقه کرده است. وی اضافه میکند که در این 3 ماه، مرضیه نه سری به بچههایش زده و نه حتی تماس گرفته است.
کارآگاهان بلافاصله عکس مرضیه را تکثیر و در اختیار مراکز انتظامی در سراسر کشور قرار میدهند و از طرفی از مراکز پزشکی، زندانها و پزشکی قانونی درخصوص وی استعلام میکنند که نتیجه این بررسیها منفی است. هیچ ردی از مرضیه در هیچ یک از مراجع قضایی و پزشکی به دست نمیآید.
کارآگاهان در ادامه تحقیقات خود به تحقیق از اقوام و خویشاوندان مرضیه میپردازند. به غیر از خاله مرضیه، بقیه اقوام او در شهرستان هستند. خاله مرضیه هم که رفت و آمد زیادی با وی ندارد به کارآگاهان میگوید: جمشید شوهر مرضیه آنقدر آدم اخمو و بداخلافی است که اصلا رغبتی برای رفت وآمد با او را نداشتیم. بیچاره مرضیه که در طول زندگی با این مرد چه کشیده است.
وی میافزاید: آخرین بار چند ماه پیش مرضیه به خانه ما آمد. خیلی رنجور و افسرده بود. دائم تکرار میکرد که از این زندگی خسته شدهام و اگر پای بچههایم در میان نبود لحظهای با جمشید زندگی نمیکردم. وی در مورد طلاق او از شوهرش میگوید که من اصلا در جریان طلاق آنها نبودم و فقط مدتی پیش که گویا شوهرم او را دیده بود به او گفته بود مرضیه را طلاق دادهام.
کارآگاهان در ادامه تحقیقات خود به بازجویی از همسایهها میپردازند. هیچکدام از همسایهها از مرضیه اطلاعی نداشتند و فقط جمشید به آنها گفته بود مرضیه را طلاق داده است.
همسایهها همچنین به اختلافات شدید مرضیه و جمشید اشاره میکنند و میگویند آنها همیشه با هم درگیر بودند و سروصدایشان بلند بود. اما نکته مهمی که کارآگاهان در تحقیق از همسایهها به آن پی میبرند وابستگی شدید مرضیه به دختر 10 ساله و پسر 8 سالهاش بوده است.
آنها مدعی میشوند که مرضیه بشدت به بچههایش علاقهمند و بسیار مراقب آنها بود و حتی چیزی را هم که او را وادار به زندگی با جمشید میکرده، عشق به آنها بوده است.
کارآگاهان با توجه به این نکته، برایشان این سوال پیش میآید که با توجه بهشدت علاقه مرضیه به بچههایش، چگونه ممکن است او آنها را یکباره ترک کند و بعد هم اصلا سراغی از آنها نگیرد.
برای یافتن پاسخ این سوال به سراغ دو کودک مرضیه میروند، مریم دختر مرضیه و رضا پسرش در زیر نگاههای تند پدرشان مظلومانه سکوت میکنند. کارآگاهان که متوجه این ترس عجیب بچهها میشوند، تصمیم میگیرند در غیاب جمشید سوالات خود را از آنها بپرسند. در فرصتی مناسب و به دور از چشم جمشید، آنها را فراخوانده و در محیطی صمیمی و آرام پای صحبتهای کودکانه آنها مینشینند.
مریم به ماموران میگوید: آن روز جمعه بود. من و برادرم رضا در کوچه مشغول بازی بودیم. ساعت حدود 11 بود که به خانه برگشتیم. پدرم در حیاط بود و خیلی هم عصبانی. وقتی مادرم را صدا زدم پدرم به تندی گفت: مادرت رفت، پرسیدم کجا؟ گفت رفت. از خانه رفت. رفت خانه پدرش، حالا هم فکر کن که دیگر مادر نداری. بعد هم دیگر جرات نکردم پرس و جوی بیشتری کنم، ساعتی بعد هم عمویم آمد و ما را به پارک برد. پدرم هم بود. اما وقتی در پارک بودیم، دو سه ساعتی ما را به حال خود رها کرد و با عمویم رفت. بعد هم دیگر خبری از مادرم نداشتیم.
مریم به یاد آورد که شب قبل از آن ماجرا، پدر و مادرش شدیدا با هم درگیر شدند و کشمکش آنها صبح هم ادامه داشت. او اضافه کرد که پدر و مادرش همیشه با هم درگیری داشتند و دائم در حال دعوا بودند.
رضا پسر مرضیه هم اظهارات خواهرش را تایید کرد. با اظهارات بچهها دیگر شکی برای کارآگاهان باقی نماند که جمشید در ناپدید شدن مرضیه نقش داشته است. کارآگاهان برای این که دلایل و اسناد غیرقابل انکاری را علیه جمشید به دست آورند با نیابت قضایی به جستجو در داخل خانه پرداختند و در کمال تعجب شناسنامه مرضیه را در انبار متروکه خانه یافتند. شناسنامهای که اثری از مهر طلاق روی آن دیده نمیشد. آنها بلافاصله جمشید را دستگیر و این بار دامنه بازجویی را تنگتر کردند. جمشید اظهارات بچههایش را بیاساس خواند و سرسختانه اعلام کرد که هیچ خبری از مرضیه ندارد. او در مورد شناسنامه مرضیه مدعی شد که در موقع اسبابکشی، مرضیه شناسنامهاش را گم کرده و به ناچار شناسنامه المثنی برای او گرفتیم و شناسنامهای که پیدا شده، احتمالا همان شناسنامهای است که گم شده بود.
تلاش کار آگاهان برای به حرف آوردن جمشید به جایی نمیرسد. برای گشودن قفل سکوت او درخصوص دریافت شناسنامه جدید برای مرضیه استعلام میکنند. از طرفی با این فرضیه که جلال برادر او هم در ناپدید شدن مرضیه با جمشید همکاری داشته است، او را دستگیر و تحت بازجویی قرار میدهند. جلال در همان مراحل اولیه بازجویی و با این تصور که جمشید همه چیز را گفته است، پرده از راز گم شدن مرضیه کنار میزند و اعتراف میکند او هیچ نقشی در قتل مرضیه نداشته و فقط برای حمل جسد مرضیه به بیابانهای ورامین به برادرش کمک کرده است. از طرف دیگر اداره ثبت نیز اعلام میکند که هیچ شناسنامه المثنایی برای مرضیه صادر نکرده است. با اعترافات جلال و گزارش اداره ثبت، جمشید هم که راهی جز اعتراف نمیبیند، پرده از قتل همسر جوانش کنار میزند و در میان اشک و ناله میگوید: من او را کشتم، تا هم خودم را خلاص کنم و هم او را نجات دهم.
جمشید در آخرین بازجویی خود میگوید: آن روز صبح جمعه که بچهها در بیرون از خانه مشغول بازی بودند، مجددا با مرضیه درگیر شدم. دوباره شروع به فحاشی کرد. برای یک لحظه از خود بیخود شدم. به طرف او حمله کردم و در یک لحظه گلوی او را آنقدر فشار دادم تا زیردست و پایم جان داد. بعد هم با کمک برادرم جنازهاش را به بیابانهای اطراف ورامین بردیم و خاک کردیم.
با اعترافات جمشید، ماموران بلافاصله به محلی که جسد مرضیه دفن شده بود رفته و با جسد زن بیچاره روبهرو میشوند.
بدین ترتیب بعد از گذشت 3 ماه راز ناپدید شدن مرضیه برملا میشود و جمشید به جرم قتل و جلال به جرم همدستی راهی زندان میشوند و مریم و رضا دو کودک بیگناه، سرگردان چشم به سرنوشت تلخ خود میدوزند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: