در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خلاصه داستان قسمت اول:
فرانک والتون برای عملی نمودن نقشهاش بعد از تمرینات مکرر سرانجام در تیراندازی به مهارت لازم دست مییابد. او در حال مقدمهچینی برای ربودن دوشیزه گریسی است. دوشیزه گریسی صاحب فروشگاهی است که والتون رئیس یکی از بخشهای آن میباشد. درواقع ولخرجیها و زیادهخواهیهای همسر والتون، مونیکا، او رابه فکر طرحریزی این نقشه میاندازد.
او برای اجرای نقشهاش به دو نفر دیگر نیاز دارد. از اینرو به محلهای کثیف و بدنام میرود و با دست و دلبازیهایش نظر دو نفر از اوباش آن محله را به خود جلب میکند که دقیقا مناسب نقشهاش هستند. با قرار و مدارهایی که با آنها میگذارد قرار میشود که آن دو دوشیزه گریسی را که اغلب مست و در کافه اوقاتش را سپری میکند دزدیده و به کلبهای در قعر جنگلی انبوه ببرند... در این شماره پایان ماجرا را میخوانیم:
فرانک والتون گفت: جایی هم که قرار است دختر را از ماشین بیرون بیندازیم از قبل تعیین شده.
چرا پلیس را خبر نمیکنیم و به آنها نمیگوییم که دختر کجا افتاده است؟
میخواهی اثر انگشتتان را در کلبه شناسایی کنند؟ مراقب باشید!
جیم پرسید: از زمان شروع این کار تا پرداخت سهم ما چقدر طول میکشد؟
طبق برنامهریزی من 5 روز. شاید هم 4 روز. تلفنی با شما در ارتباط خواهم بود.
فرانک دستش را به طرف کیفش برد. بعد ادامه داد: سوال دیگری ندارید؟
روبرت گفت: نه، سوالی نداریم.
بسیار خوب. حالا وقتش است که باهم یک نوشیدنی بخوریم.
کمی بعد فرانک از آنها جدا شد و به خانه رفت. از کار آن روزش بسیار راضی بود.
فردای آن روز هنگامی که فرانک وارد کافه امپریال شد جیم را دید که بی آن که جلب توجهی بکند جلوی پیشخوان ایستاده است. اصلا به روی خودش نیاورد که فرانک را میشناسد. فرانک جلو رفت و دستی به شانهاش زد و گفت الان است که دوشیزه گریسی سر و کلهاش پیدا شود. او حدودا 20ساله است، اما به علت مصرف زیاد الکل خیلی بیش از سنش به نظر میرسد. بالاخره وارد شد و سر میز نشست و سفارش همیشگیاش را داد. فرانک نگاهی به جیم انداخت و از آینه دختر را زیر نظر گرفت و دید که لیوانش را بالا برد. فرانک بلند شد که برود و هنگامی که از کنار جیم عبور میکرد به سرش تکان معناداری داد و رفت.
هنگام عصر وقتی فرانک به کافه آمد دوشیزه گریسی هنوز در کافه بود. مطابق معمول 2 فنجان قهوه را یکی پس از دیگری سفارش داد. ساعت20 دقیقه به 5 بود که از کافه بیرون رفت. کنار دکه روزنامهفروشی که نزدیک کافه بود ایستاد و روزنامهای خرید و طوری وانمود کرد که انگار مشغول خواندن است. اما درواقع مراقب بود.
هنگامی که دوشیزه گریسی بالاخره از کافه بیرون آمد، سر و کله جیم و روبرت نیز پیدا شد. ناگهان جیم کنار دختر ایستاد و بسیار جدی، اما مهربان سر صحبت را باز کرد. سپس به راه افتادند. روبرت کمی آن طرفتر با ماشین ایستاده بود. بیهیچ اصرار و دردسری او را به طرف ماشین راهنمایی کرد و او سوار شد. دوشیزه گریسی هیچ مقاومتی نکرد، بنابراین ماشین به راه افتاد. فرانک متعجب سرش را تکان داد. انتظارش را داشت که نقشهاش عملی شود، اما تعجبش از آن بود که چقدر راحت و بیدردسر کار انجام شد. بعد رفت و اولین نامه را به صندوق پستی انداخت. به این ترتیب صبح روز بعد آقای گریسی حتما متوجه ربوده شدن دخترش میشد.
سر شب فرانک با آن دو تماس گرفت. روبرت تلفن را برداشت. فرانک پرسید: همه چیز رو به راه است؟
تا اینجای کار بله.
بسیار خوب، فقط مواظب باشید از چنگتان فرار نکند.
نگران نباشید. همین جا نگهش خواهیم داشت.
روز بعد نیز به سرعت سپری شد. فرانک نامه دوم را هم که با لحن خشنتری نوشته شده بود به صندوق پستی آقای گریسی انداخت. در آن تذکر داده بود که اگر پلیس بویی از ماجرا ببرد چه سرنوشت وحشتناکی دخترش را تهدید خواهد کرد.
روز بعد در صفحه گوناگون روزنامه آگهی کوچک زیر به چاپ رسیده بود:
«منتظر دستورات شما هستم. لطفا هر چه سریعتر.گ»
فرانک آخرین نامه را نیز به صندوق انداخت. تمام جزئیات را به ترتیب زیر قید کرده بود:
«به فروشگاه مک آورز بروید و کیف سامسونت قهوهای رنگی را با شماره سفارش 34 117 خریداری کنید. صد هزار اسکناس بیست و پنجاه دلاری در آن قرار دهید. کیف را در مکانی که روی نقشه با ضربدر مشخص شده یعنی کنار لوله قرار دهید، درست 10 دقیقه پیش از نیمه شب. نه زودتر و نه دیرتر. سعی نکنید مرا تعقیب کنید. دخترتان روی انباری از باروت قرار دارد که با یک جرقه کوچک منفجر خواهد شد و اگر به موقع آنجا نباشم، یعنی درست نیم ساعت بعد از نیمه شب، به صورت اتوماتیک فعال شده و انفجار بزرگی رخ خواهد داد. پس دست به حماقت نزنید.»
فردا شب دوباره با آن دو تماس گرفت. همین که روبرت گوشی را برداشت خیلی کوتاه فقط گفت: همین امشب.
روبرت با صدایی خسته گفت: مطمئن نیستم که او را یک روز دیگر بتوانیم نگه داریم. دمار از روزگارمان درآورده.
اتومبیلتان را حداقل 2 خیابان آن طرفتر از محل قرار پارک کنید. بقیه راه را پیاده بروید. 20 دقیقه به دوازده آنجا باشید و تا چراغهای خیابان خاموش نشده هیچ اقدامینکنید.
روبرت گفت: متوجه شدم. خداحافظ.
فرانک گوشی را گذاشت و به زیرزمین رفت تا آخرین تمهیداتش را فراهم سازد. او کیف سامسونتی را مشابه همان که قرار بود آقای گریسی بخرد قبلا خریده بود با روزنامههای قدیمی پر کرد. بعد با دقت آن را پاک کرد، طوری که هیچ اثر انگشتی روی آن باقی نماند. سپس تمام حواسش را معطوف به هفتتیرهایش کرد. دست آخر نیز فشنگهای آنها را خالی کرد، آنها را تمیز نمود و فشنگهای نو درونشان قرار داد. پیش از آن که آنها را لای روزنامه بپیچد پاکشان کرد.
وقتی به طبقه بالا رفت، مونیکا پای تلویزیون نشسته بود.
فرانک از او پرسید: شربت میخوری؟
او با بیتفاوتی جواب داد: آره.
فرانک به آشپزخانه رفت و در لیوان شربت ریخت اما در لیوان مونیکا سه تا قرص خوابآور هم انداخت. مونیکا همین که لیوان شربت را سر کشید احساس خوابآلودگی کرد و یکراست به اتاق خواب رفت. فرانک یک ساعت دیگر صبر کرد، سپس به زیرزمین رفت. یک فشنگ مشقی جدید در داخل یکی از هفتتیرهای بادی قرار داد. بعد سیستمی را که قبلا ساخته بود به اتاقش در طبقه بالا برد. پایه سیستم را بین دو علامتی که روی نردههای پنجره ایجاد کرده بود گذاشت و آن را محکم نمود. ساعت دقیقا 30/11 شب بود. ساعتی را که روی سیستمش بود روی 23 دقیقه میزان کرد و سیم رابط را روی ماشه هفت تیر محکم کرد.
دوباره به زیرزمین رفت و یک جفت دستکش نازک نخی به دست کرد. کشوی میزش را بیرون کشید و نقشه آخرین اقدامش را بیرون آورد و آن را در جیب پیراهنش گذاشت.
سپس هر دو تپانچه را زیر کمربندش گذاشت، کیف سامسونت را برداشت و از در پشتی خانه خارج شد. بعد از این که چند لحظه همه جا را از نظر گذراند، یواشکی خود را به پشت پرچینهای جلوی ساختمان رساند. تقریبا یک متری با در باغ فاصله داشت. کیف را زمین گذاشت و در حالی که با هر دستش یک هفت تیر گرفته بود پشت پرچینها منتظر ماند.
ساعتش 49/11 را نشان میداد و در همان زمان سر و صدای ماشینی که به آنجا نزدیک میشد به گوشش رسید.
اتومبیل که از کنار خیابان حرکت میکرد متوقف شد. با یک عکسالعمل سریع در باز و بسته شد و اتومبیل با سرعت کم به حرکتش ادامه داد. فرانک از لای پرچین نگاهی انداخت. کیف سامسونت کنار لوله بود. او هیجانزده انتظار میکشید. 20 ثانیه پیش از خاموش شدن چراغهای خیابان چشمانش را بست. جیم و روبرت بیشک به لامپ فلورسنت خیره میشدند و این بدین معنی بود که بعد از خاموش شدن چراغ فرانک چند ثانیه زودتر از آن دو در آن تاریکی دید داشت.
درست در لحظه خرد شدن و شکستن شیشه، فرانک از در باغ به پیادهرو رفت. در همان موقع جیم و روبرت از خیابان به طرف او دویدند. فقط ماه بود که نورافشانی میکرد و همین نور کافی بود. در دست جیم یک شیء فلزی برق میزد. نقشه همانگونه پیش رفته بود که فرانک انتظارش را داشت. آن دو در فکر تقسیم کردن با او نبودند.
فرانک صبر کرد تا کمی نزدیکتر شوند، سپس با هر دو هفت تیر یکی پس از دیگری همان گونه که تمرین کرده بود شلیک کرد. جیم به زمین افتاد و روبرت نیز با صورت کنار دوستش نقش زمین شد.
فرانک تپانچه 9 میلیمتری را در دست جیم گذاشت و تپانچه 65/7 را در دست روبرت. همچنین کاغذی که کروکی مخفیگاه دوشیزه گریسی در آن کشیده شده بود را در جیب او قرار داد. بعد از این که هفت تیری را که جیم با خود داشت به جیبش گذاشت، کیف سامسونتی را که درونش روزنامه چپانده بود کنار لوله آتشنشانی قرار داد و کیف دیگر را برداشت و به خانه رفت. کیف را زیر میز کارش گذاشت و رویش را با تراشههای چوب پر کرد. بعد به اتاق خوابش رفت، تفنگهای بادی و پایه را برداشت و همه را در کمد دیواری پنهان کرد.
حال وقت آن بود که با پلیس تماس بگیرد و آنها را در جریان موضوعی که باعث سلب آرامش آنها شده بود قرار دهد.
مقابل منزل ما تیراندازی شده. لطفا هر چه زودتر خودتان را برسانید.
روز بعد با اشتیاق تیتر درشت روزنامه را خواند: «تنها وارث ربوده شده فروشگاه بزرگ گریسی در سلامتی کامل به سر میبرد. ربایندگان به خاطر طمع سربهای او کشته شدند. سربها نیز دزدیده شد.»
او تمام خبر را خواند. نام او تنها یک بار و آن هم در جملهای فرعی ذکر شده بود: «فرانک والتون، مردی که از سر و صدای این ماجرا از خواب پریده بود، این موضوع را به پلیس اطلاع داد.»
مونیکا از این که توانسته بود در چنین سر و صدایی بخوابد متعجب بود. فرانک بعد از خوردن صبحانه به اداره رفت.
آن روز بسیار عادی سپری شد. هنگام بازگشت به خانه رفت، دوشیزه گریسی را دید که سر میز نشسته اما طوری به دور و برش نگاه میکرد که انگار میترسید دوباره ربوده شود. فرانک بعد از نوشیدن دو فنجان قهوه به خانه رفت. روزنامههای عصر خبرهای جدید زیادی نداشتند. دوشیزه گریسیهردو رباینده مقتول را شناسایی کرده بود. او مطمئن بود که ربایندهها دو نفر بودند. تنها معمای حل نشده این بود که چه کسی سربها را دزدیده بود. فرانک روزنامه را کنار گذاشت و به آشپزخانه رفت تا چیزی بخورد.
زنگ در به صدا درآمد. مونیکا در را باز کرد.
با صدای بلند گفت: عزیزم، با تو کار دارند.
آنها را به داخل راهنمایی کن.
ستوان آندرسون و سروان شرایور بودند که میخواستند راجع به حادثه شب گذشته با او صحبت کنند.
از چهره فرانک معلوم بود که اصلا حوصله آنها را ندارد.
من شرح مفصلی از آنچه که دیده و شنیده بودم به اطلاع پلیس رساندم. اما مشکلی نیست. بفرمایید بنشینید، آقایان. نوشیدنی میل دارید؟
ستوان جواب داد: نه متشکر. بهتر است برویم سر اصل مطلب. کارشناسان تشخیص هویت ما چیز عجیبی را در آزمایشگاه کشف کردهاند.
فکر میکنید در این باره کاری از من ساخته باشد؟
مطمئنم که شما میتوانید به ما کمک کنید. بسیار خوب آقای والتون، آن چیز عجیب این است: آنها تیری را که از جسد مردی که هفت تیر 9 میلیمتری در دستش بود خارج کرده و با بقیه تیرهایی که در همان هفت تیر بود مقایسه کردند. همین کار را روی مقتول دیگر انجام دادند، یعنی تیر داخل بدنش را با تیرهایی که داخل هفتتیرش بود مقایسه کردند. همینجا بود که به نتیجه شگفتانگیزشان دست یافتند. آن دو با دیدن کیف پر از پول خودکشی کرده بودند. یعنی با همان هفتتیری که هنگام مرگ در دستشان پیدا کردیم هر یک به طرف خود شلیک کرده بود!
ستوان آندرسون کمی به جلو خم شد. لحنش سرد و خشمگینانه بود: آقای والتون، باید بگویم که هفتتیرها را اشتباه در دستشان گذاشته بودید. البته بعد از این که آنها را به قتل رساندید!
فرانک با صدای خفه و گرفتهای گفت: نه! نه... غیرممکن است که من چنین خطایی کرده باشم.
اینجا بود که فهمید مچش باز شده. بنابراین به سرعت به سوی در دوید. مونیکا فریاد زد.
بعد از اتمام ماجرا ستوان آندرسون و سروان شرایور در کافهای که در نزدیکی محل خدمتشان بود، نشستند.
شرایور گفت: مامورهای ما پولها را در زیرزمین خانهاش پیدا کردهاند.
آندرسون مکثی کرد و گفت: که اینطور! راستش باید بگویم که فرانک والتون هفتتیرها را جابهجا در دست آنها قرار نداده بود، من فقط یک دستی زدم، آن هم گرفت. در حرفه ما گاهی وقتها دروغگفتن لازم است، بخصوص وقتی که چاره دیگری برای رسیدن به هدفت نداشته باشی!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: