در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پیشنهادهایی را که دادیم قطعا یادتان هست، قرار بود هر کدام بیشتر رای بیاورد توی این ستون خانه دوست ماندگار شود.
منیره از بهشهر: من به خاطرات طنز رای میدهم. انصافا از همه پیشنهادها بهتر است. هم آدم خاطرهاش را میگوید هم یک عدهای لااقل لبخند میزنند. خاطرات طنز بهترینه، آخرشه همینه (اینم شعار تبلیغاتیاش بود!)
محسن از نورآباد: جملات بزرگان ایده بسیار خوبی است. چون بعضی از این جملهها واقعا برای یک عمر در ذهن و حافظه انسان ماندگار میشوند و انسان آنها را از یاد نمیبرد. واقعا ایده خوبی است.
کامران کمالی از بوشهر: من به داستان و شعر کوتاه رای میدهم. چون به این ترتیب مجالی برای نسل سومیها پیدا میشود تا مجالی برای چاپ نوشتههایشان داشته باشند. خودم هم اولین مشتری میشوم. البته اگر این پشنهاد عملی شد.
حالا خودمان مارمولک شدهایم!
این نوشته کوتاه را هم آخرین بازمانده برایمان فرستاده در مورد مارمولکها و مشکلاتی که در کودکی با آنها داشته است. البته داستان کاملی نیست و توی آن هیچ اتفاقی نمیافتد ولی چون نگاه جالبی به مارمولک داشت ما آن را چاپیدیم:
آن روزها که سنم تک رقمی بود توی خانهای زندگی میکردیم که همزیستی غیر مسالمتآمیزی با مارمولکهای گرامی داشتیم. وقتی وارد خانه میشدم در تمام زوایا و خفایای سرم چشم کار میگذاشتم که مبادا مارمولکهای خوش خط و خال شبیخون بزنند. من هم که شجاع، فقط کافی بود از فاصله 2 کیلومتری یکی شان را ببینم، با یک جیغ قشنگ، مارمولک را طوری راهی دیار باقی میکردم که پزشکی قانونی علت مرگ را سکته قلبی اعلام میکرد. وارد اتاقم که میشدم با ترس و لرز دستم رو میبردم طرف کلید چراغ آخر میترسیدم کنارش یکی کشیک دهد. وقتی هم چراغ روشن میشد آنقدر روی در و دیوار دنبال مارمولک میگشتم که یادم میرفت برای چی آمده بودم توی اتاق. البته کمتر پیش میآمد که در عملیات تجسس ناکام بمانم. چون همواره بالای در اتاقم یک عدد مارمولک چاق و چله ناظر بر اعمال و رفتارم بود. فکرش را بکنید. وقتی بابام با دمپایی روی ملاج یکیشان میکوبید، دمش از تنش جدا میشد و تا ساعتها تک و تنها در فراق یار (بدن مبارک) تکان میخورد. چه صحنه رمانتیکی بود.اوج زیبایی تماشای مارمولکها وقتی بود که آنها را در لباسهای مختلف میدیدم مثلا لباس زندانیها (راه راه. )بستگی به مد سالشان داشت. قد زندانیهایشان از مچدست تا آرنجم بود. چیزی تو مایههای تمساح.در آن چند سال آنقدر مارمولک کشتیم که سازمان حفاظت از محیط زیست آمد سراغمان و ما را به آپارتمانهای 3 در4 تبعید کرد تا در اثر فشار وارده از طرف دیوارها شبیه مارمولکهایی شویم که با دمپایی میزدیم توی سرشان...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: