در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مادر: واااااای، تو چقدر حرف میزنی بچه... بابا سرم رفت! (همین مادر تا روزی 6 ساعت پیش صغری خانوم درباره این و اون غیبت نکنه، روزش شب نمیشه!)
پدر و مادر: چند بار بهت بگیم با دیگران دعوا نکن... ها؟ (همین پدر و مادر، خودشون از صبح تا شب جلوی همین بچه، همدیگه رو با کلی حرفای ناسزا تحسین میکنن!)
حالا تو این اوضاع، همه پدرها و مادرها از بچهشون میخوان عاقلانه رفتار کنه. وقتی اونطور که خودشون میخوان نشد، بچه رو شوت میکنن یه گوشه و دورش یه خط قرمز میکشن به این بزرگی!
شما بگید: عیب از بیتربیت بودن بچههاست یا بد تربیت کردن ما؟
صاحبه از زیر آسمان شهر
آخرین شعر
پرم از نبودن تو، قدر گریههای بارون/ قدر دلتنگی چشمات، واسه یاس توی گلدون/ رفتی اما دلتو باز، توی دستام جا گذاشتی/ وقتی هیچ گلی نخندید، توی جاده پا گذاشتی/ رفتی اما عکس چشمات، توی قاب آسمون موند/ تو همون لحظه آخر، آخرین شعر تو رو خوند/ تنهایی سهم دلم شد، وقتی که ازم گذشتی/ عاشقم اما نبودی، دلمو بدجور شکستی.
سحر انصاری 17 ساله از ابهر
به همین سادگی
میخواهم بنویسم، سادهتر از همیشه، روانتر از رود و زیباتر از آسمان! از زندگی، از فرصتهای زیبایی که هر لحظه به انتظار نشستهاند تا آنها را انتخاب کنیم؛ از انسانهایی که در اطرافمانند و نمیدانند که چقدر دوستشان داریم. میخواهم بنویسم تا تغییری ایجاد شود. اولین تغییر هم این است که به جای تماشا کردن، در حال نوشتنم.
تغییرها به همین سادگی انجام میگیرند.
گل همیشه سبز از گلستان
در همسایگی انگار
اینجا لحظهها در قاب زمان نمیگنجند. هیچ پروانهای را شوق پرواز به گرد شمعی نیست. حتی قناریها هوس آواز ندارند. اینجا سکوت است و احساسهایی له شده زیر پای عابرانی بیاحساس. گویی دورتادور خود دیوارهایی کشیدهایم به بلندای ستارهها. گویی با سایه خویش نیز قهریم. کاش میتوانستم پنجرهای نقاشی کنم به روی همه دیوارها. کاش میتوانستم پلی بکشم میان فاصلهها. کاش میدیدی من هم این حوالی زندگی میکنم.
جعفر دردمندی از سلماس
گفتگوی توهمی بروبچ با پاسخگو اینا
بروبچ: پاسخگو جان، من آرزو دارم که نویسنده رمانهای هزار صفحهای بشم، ولی هنوز یک صفحه هم ننوشتم؛ چی کار کنم؟
پاسخگو: خب، آرزو که بر جوانان عیب نیست! من هم آرزومند آرزوهاشونم! در ضمن هزار صفحه زیاده، هر چی کمتر باشه، شانس چاپش بیشتره!
بروبچ: حسامی جان، من هزار و نهصد و نود و نه تا شعر حفظ کردهم، میشه راهنماییام کنی؟
پاسخگو: بشین یه بیت دیگهام حفظ کن! وقتی شد 2 هزار بیت، تازه اون وقت میتونی شعرات رو برامون بفرستی! فقط حواست باشه از اون اشعاری که حفظ کردی، بیتی، مصرعی، اشتباهی نفرستی که ما اینجا علاوه بر معاینه فنی نامهها، انگشتنگاری هم داریم.
بروبچ: چه جوری بنویسیم تا نوشتههامون رو بیشتر چاپ کنی؟
پاسخگو: برین تو مایههای طنز، کمدی، روحوضی، بزن و بکوب... یهکم هم شلنگتخته بندازین وسط نامههاتون (هههههه!) هر چی مفاهیم پر مغز و معانی پر از زبون و بناگوش دارین هم بهتره توش بریزین، با یه قاشق چایخوری نمک و چاشنی بپزینش... فقط اگه بعدش نرین یک کاسه ترشی بخورین، میشه امیدوار بود که یه چیزی بشین!
زهرا فرخی 28 ساله از همدان
حالا اینا رو که گفتی، بعد از خوردن ترشی نوشته بودی یا قبلش؟! (هاههاههاه!!)
به من بدون چاره کمک کنید!
خستهام، خسته از این همه جستجو، از این همه کنجکاوی، از این تکرار و یکنواختی و سکوت آزاردهنده؛ خسته از همه دوباره و دوبارهها! اما چاره چیه؟ من سردرگمم، دیگه نمیکشم، دارم میپوسم. دلم هوای تازه، عادت تازه، همراه تازه، دوست تازه، کلا یک زندگی تازه میخواد. دلم میخواد من هم تازه بشم، مثل سال جدید؛ اما نمیدونم چه جوری. یکی به من کمک کنه، یکی یه هوای تازه برای ششهای خسته و منتظرم بفرسته. من منتظرم.
هدیه از کرج
پس باااااااااااااشششش، تا صبح دولتت بدمد!! آخه عزیز من، تو این شهر دودگرفته و پر از گرد و غبار، اگه یه نمه هوای تازه باشه هم، باس خودت دستت رو بذاری رو زانوهات و بری ورش داری. اگه میخوای منتظر کمک سوپرمن باشی که باید یه شونصد سال دیگه هم منتظر باشی و آخرشم هیچی و پوچی! این گداهایی رو که سر چهارراهها واستادن، یا اینور و اونور دستشون رو به طرف این و اون دراز میکنن، نمیبینی؟ حتی اونها هم منتظر ورود سوپرمن و رسیدن شاهزادهای با اسب سفید نمیمونن! واسه همینه که از من و تو هم پولدارترن و اگه نبود ترس از دست دادن کارشون، لباسای تر و تمیزتر و گرونقیمتتر خودشون رو میپوشیدن!
هواشناسی
بررسی آخرین نقشههای جغرافیایی، بیانگر ورود امواجی ناپایدار از سمت دل یه نفر به سمت دل شماست که سبب بارش سنگین محبت در مناطقی از ذهنتان خواهد شد. حرکت این موج سریع است و بارش شدیدی را در پی خواهد داشت، بنابراین از همه شما تقاضا میشود به هنگام مواجهه با چنین موجی از آن دوری کنید تا پس از گذر این توده سهمگین آرامش خودتان را از دست نداده باشید.
فرهاد ممیپور
اعتماد
وقتی یه اتفاق بد تو زندگیت میافته و از همه جا رونده و مونده میشی، دیگه اعتماد کردن به دیگران برات سخت میشه. میترسی نکنه این بار هم اون اتفاق بد دوباره تکرار بشه و کسی که ضربه میخوره تو باشی. برای جلوگیری از ضربه خوردن سعی میکنی روابطتت رو محدود کنی و دیگه به کسی نزدیک نشی تا مجبور نباشی اعتماد کنی. از زمین خوردن و بلند نشدن یه ترس عمیق تو وجودت ریشه میدوونه و اعتماد کردن به دیگران برات سخت میشه. خیلی دلت میخواد به دیگران نزدیک بشی، اما میترسی و اینجوری میشه که افسردگی شروع به رشد میکنه، روابط عمومیت ضعیف میشه و سرت همیشه تو لاک خودته. این یعنی قبول شکست بدون تلاش برای پیروزی. ریسک کردن رو باید یاد گرفت. اگه به دلیل ترس بخوای از موقعیتهای خوب زندگی فرار کنی بازم ضربه میخوری و این بار خودت به خودت ضربه زدی؛ چون تواناییهای خودت رو نادیده گرفتی و از زمین خوردن ترسیدی!
فکر کن بچهای که بخصوص خیلی شدید به زمین میخوره، اگه از بلند شدن بترسه و به این بهانه نخواد دوباره راه بره، چی در انتظارشه؟
دیوونه همیشگی
در برابر آینه
برآورده کردن خواسته هر خوانندهای که سلیقه خاص خودش رو داره، کار خیلی سختیه. مثلا بعضیها گلایه میکنند که آسمون صفحه بروبچ پوشیده از غمه. خیلی دوست دارم به اونا بگم این نوشتههایی که شما را ناراحت میکنه، واقعیت زندگی ماست. صفحه بروبچ فقط اونها رو مثل آینه به خودمون انعکاس میده. بهتر نیست به جای این انتقادها خودمون رو اصلاح کنیم و هدفمون فقط سیاه کردن صفحه نباشه؟
باور کنید اگه به اندازه یه دونه ارزن به همین نوشتههای خودمون اعتقاد داشته باشیم و اون چیزی که نوشتیم برامون ارزش داشته باشه، دنیایی میسازیم که در اون انسانیت حرف اول رو میزنه.
پروانه
میش جوان و گرگ ناقلا
یه روزی روزگاری جوونی بود که چشمهای قشنگی نداشت، اما همه چی رو قشنگ میدید. دل پردردی داشت اما تو خودش میریخت. با آرا و عقاید اشخاص مخالفتی نداشت و اگه بهش میگفتن ماست سیاس، میگفت حق با شماس! توی مدادهای رنگیش، تنها رنگی که پیدا نمیشد، رنگ سیاه بود. واسه اون، بیمعنی بود که رنگ مشکی و سیاه، رنگ عشق باشه. از خودش و زندگی و اطرافیانش راضی بود و به کم همیشه قانع. خوشبخت بود و از زندگی لذت میبرد. خوش بود و شوخ. پارچ و استکان و بشکه و لیوان و نعلبکی و استخر نیمهپر و این چیزا هم براش مفهومی نداشت، اما نازک بود و حساس. سوتهدل بود و دردمند و بیقرار. مثل یه «ماهی سیاه کوچولو»ی محبوس در تنگی از آب، بیقرار بود و در پی خیلی چیزا. تنها آرزوش، دیدن دریا بود؛ دریای آبی بزرگ و زلالی که حتی در منتها درجه اعماقش، نهنگ با شاهماهی، اختاپوس با عروس دریایی و خرچنگ با مارماهی در صلح و صفا و صمیمیت زندگی کنند. اون دوست نداشت دوستی و مسالمت و نوعدوستی فقط تو قصهها باشه، اما کاری هم از دستش ساخته نبود. اون نمیتونست شاهد مرگ و نابودی تدریجی ماهیها و شاهماهیهای ضعیف و بیپناه به دست نهنگها و خرچنگها و اختاپوسهای قلدر و لجوج باشه. این طوری بود که از غم و غصه ماهیهای «ضعیف» تو خودش فرو رفت و شد یه مرغ بوتیمار.
امروز من پیرمردی رو میشناسم که دیگه هیچ چیزی رو قشنگ نمیبینه، شاید دلیلش درصد بالای عینکی باشه که به چشم میزنه. عینکی که شیشههاش هر روز تارتر و کدرتر میشه. امروز در نظر اون پیرمرد، دوغ و دوشاب، اطلسی و خرزهره، کلاغ و قناری، عطر و سدر، سرو و عرر هیچ فرقی ندارن. مدادهای رنگی نقاشیش هم همگی سیاه شدن. حالا تو بگو، مشکی رنگ عشق نیست؟
(تلنگرهایی که گاهی توی پستخونه و تلگرافخونه میزنی، حقیقتا دردناکه اما عمیقا تاثیرگذار؛ اهل پاچهخواری نیستم، خودت که میدونی...)
رحیم طاهری از حسنآباد فشافویه
یه روزی روزگاری، یه میش جوونی بود که نگاه سیاه و ناامیدی داشت! اون گرگها رو میش و میشها رو گرگ میدید! برای همین اگه یه گرگی بعبعکنان بهش مهربونی میکرد میگفت حتما یه منظوری داره یا میخواد سر فرصت ازم یه غذای خوب واسه خودش تهیه کنه! اگه یه میشی هم زوزهکشان گازش میگرفت، میگفت: آه... میش هم میشهای قدیم!! آخه میدونین؟ اون میشه، اطلاعات و قوه تشخیصش کم بود و درست هم تجزیه و تحلیل نکرده بود که اشکال کارش کجاس! مثلا یهبار یه کتابای کوچیکی واسه یکی فرستاده بود که هیچ سندیت درستی نداشتن! نوشته سند نادرست هم که معلومه، آدم رو گول میزنه، چه برسه به میش و گرگ رو! به همین دلیلم بود که گمون میکرد دوستی و انسانیت، فقط تو قصههاست و کاری هم از دستش ساخته نیست. اگه اون میش پیر سعی میکرد فرق دوغ و دوشاب رو دوباره به چالش بکشه، یا اگه شیشه عینکش رو عوض میکرد و فقط از خودش شروع میکرد، اونوقت انسان آگاه و تحلیلگری میشد و همه اون چیزایی که به نظرش فقط تو قصهها بودن، میاومدن تو دنیای واقعی و بازم اونوقت! نه به قارقار نیازی بود و نه به رفتن تو لاک لاکپشتها و نه به رنگ عشق!
از محبت خارها... به! چقد گل!
... میخواستم به «صبحگل» بگم: بیا زیباییها را بیتوقع دوست داشته باشیم.
من هم واسهم پیش اومده که محبت و دوستی و صمیمیت رو به آدمها تقدیم کنم و میدونم که خیلی سخته که آدم بتونه محبت رو بدون هیچ چشمداشتی به اطرافیانش هدیه بده و در مقابل هدیهای که به دیگران میده، انتظار تشکر هم نداشته باشه، ولی شاید اگر کسی نمیدونه باید چیکار کنی واسه اینه که هر آدمی تو موقعیت خودش داره زندگی میکنه. میخوام بگم یه چیز رو هیچ وقت یادت نره: اگر میخوای از شر وابستگی خلاص بشی، واسه همه و خودت، خودت باش. هر وقتی تونستی به کسی محبت کنی یا هدیهای رو تقدیمش کنی و منتظر تشکرش نباشی، اون وقته که خودتی و واسه خودت داری زندگی میکنی. اون وقته که حتی به خودتم وابسته نیستی. نهتنها در مقابل این مشکل، بلکه در مقابل تمام لحظههای سخت و طاقتفرسای زندگیت لبخند بزن و امیدوار باش. اونقدر محبت کن تا محبت کردن رو به همه یاد بدی.
... منتظر چی هستی؟ راه درست ماهی گرفتن رو یاد بگیر و به همه یاد بده. اولش شاید یهخرده سخت باشه ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است.
روزنه امید
وجداندرد
من حالم از دست خودم به هم میخوره! یعنی دلم میخواد خودم رو با دستای خودم خفه کنم. چرا من اینقدر میزنم تو جاده خاکی؟ چرا میپیچم تو جاده فرعی؟ چرا راه درست رو نمیگیرم تختهگاز برم؟ چرا آدم نمیشم؟ چرا یکی نیست منو بگیره به باد کتک؟ چرا یکی نیست منو زیر مشت و لگد له کنه؟ بهم بگه: دیوانهای، توی توهم غرق شدی، راهی جز موفقیت نداری، دیگه اجازه درجا زدن نداری، حق نداری خودت رو با دستای خودت بدبخت کنی... چرا نمیفهمی؟ چرا به خودت نمییای؟ آخه چقدر فرصتها اومدن جلوی چشات و چشات رو بستی؟ چقدر عمرت رو حروم کردی و به همه چیز پشت پا زدی؟ ببین چه زندگی مزخرفی واسه خودت ساختی... دیگه هیچی نداری که بهش افتخار کنی که بهش تکیه کنی و سرت رو بالا بگیری. ببین چقدر از خودت دور شدی، دیگه خودت رو هم نمیشناسی، خیلی بد شدی، خیلی... .
التماس میکنم بفهم که داری با خودت چه کار میکنی. داری همه چیز رو خراب میکنی. به خودت بیا؛ دیر میشهها.
نیلوفر از اصفهان
از طلا گشتن پشیمان گشتهایم
از سر و صدا و بلند بلند و مداوم صحبت کردن اعضای خانواده با همدیگه و حواسپرتی و گیجی و منگی خودم تصمیم گرفتم برم تو کتابخونه درس بخونم، نمیدونستم اونجا 600 برابر بدتر از خونهست! نمیدونید چه اوضاعی بود! یکی میآد، یکی میره، اونی که میآد، 20 بار دیگه میره و 20 بار دیگه میآد! دم به دقیقه موبایل یکی زنگ میخوره، اون یکیها هم جمع میشن دور هم کنفرانس میذارن، یکی بلوتوثبازی میکنه، اون یکیها اساماس رد و بدل میکنن، یکی میخوره، یکی هی پاش رو تکونتکون میده، یکی صندلی رو میکشه اینور و اونور... خلاصه تک و توکی هم که مثل من بدبخت اومده بودن واسه درس خوندن مونده بودن که ما کی میخوایم یاد بگیریم در اماکن عمومی چطور باید رفتار کرد؟! آخرش گفتم ما رو به خیر و شما رو به سلامت؛ همون خونه خودمون بهتره واسه درس خوندن.
هستی بردبار 16 ساله
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: