عینک ‌مادربزرگ

کد خبر: ۲۴۴۰۹۳

یکی از روزهایی که مادربزرگ اونجا بود زهرا یه کتاب آورد و ازش خواست تا بخونه، مادربزرگ قبول کرد و گفت: «باشه عزیزم ولی باید بری عینک منو از اون اتاق بیاری.»

زهرا فوری رفت و عینک رو آ‌ورد، مادربزرگ اونو به چشماش زد و با انگشت عینک رو یه ذره روی بینی‌اش بالا برد و بعد شروع کرد به خوندن کتاب: «یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ‌کس نبود و....» وقتی مادربزرگ کتاب رو می‌خوند تمام حواس زهرا به عینک بود. یه فکرایی به سرش زد.

قصه که تموم شد گفت: «مامانی می‌‌شه یه دقیقه عینکتو به من بدی.»

برای چی می‌خوای؟

شما بدین، بعدش می‌گم.

باشه ولی خیلی مواظب باش نشکنه، اگه عینک نباشه نمی‌تونم چیزی بخونم.

زهرا عینک رو که گرفت گذاشت روی چشماش، به کتاب نگاه کرد، اما همه چیز رو تار می‌دید و نمی‌تونست چیزی بخونه، به همین‌خاطر گفت:

پس چرا نمی‌‌تونم چیزی بخونم و ببینم، منم که مثل شما عینک رو زدم؟!

مادربزرگ که از این کار زهرا خنده‌اش گرفته بود، اونو بغل کرد و بوسید و گفت:

قربونت برم ، مگر هر کی عینک بزنه می‌تونه بخونه؟

پس چرا شما عینک زدی تونستی کتاب رو بخونی!

عزیز من، چون چشمام ضعیفه عینک می‌زنم، اما برای باسواد شدن باید صبر کنی تا بزرگ‌تر بشی و بری مدرسه‌‌‌تا بتونی بخونی و بنویسی.

زهرا تو دلش گفت خدایا کاشکی زودتر بزرگ بشم و برم مدرسه تا همه کتاب‌ها رو خودم بخونم!

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها