شکی نیست که قدرت تجسم هنرمندان با هم متفاوت است. درجات گوناگون قدرت تجسم، موجد سلسله مراتب ارزشها یعنی موجد ترتیبی میشود که در آن هر تجسم جایی مشخص بین دو تجسم دیگر دارد. یکی بالاتر و دیگری پایینتر از آن است. ما نمیتوانیم این درجات را به طریقی ریاضی بیان کنیم یا حتی از آنها نام ببریم و این خود دلیلی است محکم بر فقدان نظریههای علمی درباره هنر. مسلما سلسله مراتب ارزشها در هنر وجود دارد، هرچند فرمولبندی آن دشوار است و هرچند غیر از کوشش پیوسته برای نزدیکتر شدن به عقیده به یک ارزش کامل، چیزی به نام ارزش عالی و مطلق وجود ندارد.
قدرت خلاقیت، محدود است ولی نه به این علت که تابع شرایط معین تاریخی است، بلکه فی نفسه چنین است. و این محدودیت، هر اندازه واضحتر، همهجانبهتر و ژرفتر، بخش کنترل شده جهان را مجسم کند در هر کار هنری دیده خواهد شد. کار هنری، نه آفرینش خود به خودی است و نه تقلید از آفرینش جهان. در کنار کاری که انسان میتواند انجام دهد، کاری به ظهور میرسد که در حال حاضر نمیتواند آن را به انجام برساند، ولی همین، کاری است که شالوده هر گونه خلاقیت به شمار میرود. همه هنرمندان خلاق و بزرگ، متوجه این امر شدهاند و غالبا آن را با زبانی مذهبی بیان کردهاند.
هنگامی که موسی میخواست به عظمت خداوند بنگرد، صدایی از غیب چنین گفت: «تو پشت مرا خواهی دید؛ ولی چهرهام هرگز دیده نخواهد شد.» و هومر میگوید: «آن گاه که یکی از خدایان ارادهاش بر این باشد که کسی او را نبیند، کدام چشم میتواند متوجه آمدن یا رفتن او شود؟» و تا اعصار بعد و تا زمان گوته و بودلر نیز مساله به همین ترتیب بوده است. این ناممکنی بینش مستقیم و کلی، بینتیجه نیست. غرور هنرمند خلاق در مواجهه با کلیت عینی و با عنصر «مطلق» عصر خود درهم میشکند، و در جریان همین مواجهه است که نیروی خلاق او از نو شکل میگیرد. اگر خلاقیت بدون وجود عنصر «مطلق» امکانپذیر میبود، نخستین خلاقیت هنری، در واقع آخرین خلاقیت به شمار میرفت.
بدین ترتیب، هرچند وجود نظریه هنر به مفهوم احیای روش تجسم در یک اثر معین، چیزی غیرممکن نیست، وظایفی که در این راه باید به عهده گرفت چندان ساده نیستند و هر کسی هم از عهده انجام دادن آنها برنمیآید. هر کسی از ابتدای تولدش از استعداد درک هنر برخوردار است ولی تاکنون کسی نتوانسته از عهده خواستها و توقعات هنر به طور کامل برآید. خود هنرمند، پس از تکمیل یک کار هنری، مجبور است با مسائلی بزرگتر مواجه شود.
«شکل در نظر بسیاری از انسانها یک رمز است.» بدون تردید، منظور گوته از بیان مطلب فوق این بود که ماهیت شکل، بر بسیاری از انسانها پوشیده است. ولی ما نمیتوانیم گفته او را این طور تعبیر کنیم که شکل، حاوی عنصری اسرارآمیز است که نمیتوان به آن دست یافت.
هلن، تجسم زیبایی و کمال شکل را فقط کسی میتواند از دنیای زیرین بازگرداند که راهی به سوی «مادران» مادرانی که پایمال نشدهاند و نباید پایمال شوند، یعنی راهی به سوی ژرفترین و دورترین اعماق بگشاید. بنابراین هر پژوهش هنری باید بپذیرد که هدف هنر عبارت است از «جستجوی هر آنچه شناختنی است و احترام گذاشتن به هر آنچه ناشناختنی است.» با چنین محدودیتی در فکرم، معتقدم که عملا از دو راه میتوانیم به جوهر هنر پی ببریم.
اولین راه این است که کار هنری را در برابر چشمهایمان بگذاریم و یک لحظه هم از آن چشم برنداریم و از خودمان بپرسیم که برای این کار هنری، البته از لحاظ مفهوم، چه کاری میتوانیم بکنیم. در مقالات پیشین دیدیم که بر روی هم در هنر، 4 مساله اصلی وجود دارد:
1 - ترکیب شکل معین با در نظر گرفتن مواد کار و مکان آن شکل.
2 - ترکیب شکل به طور کلی از لحاظ خارجی (طول و عرض، خطوط اصلی، خطوط لازم برای نشان دادن جهت) و از لحاظ داخلی (شکل واقعیت، فکر معین، احساس زیبایی، مایه اصلی شکل و غیره.)
3 - ترکیب روابط بین تکتک شکلهای داخل یک کار هنری (ترکیب داخلی و خارجی، و منطق ساختمان اثر، و غیره.)
4 - تجسم تکتک شکلها و تجسم به طور کلی.
هریک از این 4 مرحله، شیوه هنری را به مثابه پدیدهای عینی مینمایاند.
راه دوم عبارت است از مقایسه درجات قدرت تجسم. این راهی است که بیننده تازهوارد، به طور طبیعی برمیگزیند و فقط در میان شکلها سیر میکند تا «زیبا» و «زشت» را با خوشآمدنها و نیامدنهایش مقایسه کند، یعنی کسی است که قضاوتهایی غیرانعکاسی و واکنشهایی ذهنی دارد. ولی اگر با دقت تمام درباره ارزش قضاوتهایمان بررسی کنیم، درمییابیم که هدف از قضاوت، بیان این واقعیت عینی است: اگر دو اثر هنری داشته باشیم هر یک از این دو، مقامی معین در سلسله مراتب ارزشها دارد، و این همانطور که نشان دادیم، واقعیتی است ورای ذوق شخصی ما و مستقل از آن.
انکار وجود معیارهای عموما معتبر در ارزیابی کارهای هنری، نه تنها به معنی انکار یکی از بدیهیترین قضایا بلکه به معنی از بین بردن دنیای ارزشهاست. چون اگر هنر را به امید ذوق و سلیقه فردی رها کنیم، خوب و حقیقی هم خصلت هنجاری خود را از دست میدهند. لیکن باید مساله ارزش در هنر را که همواره باثمرهترین قسمت آن به شمار میرود، از نظر دور نداریم. برای ارزیابی کار هنری، باید از هر گونه احساسات و افکار خصوصی درباره موضوع اثر برکنار باشیم. باید بدون جهتگیری معین به ارزیابی آن بپردازیم و همه موضوعها را برابر و مرتبط بدانیم و هرگونه انتظار کمال به معنی مطلق را از خود دور کنیم. در بالا نشان دادیم که در درون همین محدوده، معیارهایی وجود دارند که عموما معتبرند زیرا به ماهیت هنر نزدیکترند. استفاده از این معیارها در ارزیابی تکتک آثار هنری را روش هنجار میگویند.
به این دو روش میتوان یک روش دیگر هم افزود که ارزش تربیتی دارد. این روش مستلزم مطالعه کار هنری به مدد تخیل هنری است. اگر دقیقتر بگوییم، دشواری این روش به همان اندازه است که بخواهیم رشد یک درخت را نظاره کنیم. آنچه ما در دسترس داریم، مراحل کمالیابی اثر است و هرگز نمیتوانیم روند کار هنری را در اختیار داشته باشیم. ولی همین مراحل نیز گوشهای از اسرار پنهان را برای ما فاش میسازند. چون وقتی به شناخت محرک یا گروه محرکهای الهامبخش کار هنری نایل آییم و آنها را با مراحل اولیه یا نهایی کار هنری مقایسه کنیم، از این تفاوتها میتوانیم به چیزهایی که به کار هنری افزوده شدهاند (یا بدون تغییر باقی ماندهاند، البته موقعی که محرک، یک کار هنری دیگر باشد) پی ببریم و این جزو ماهیت اصلی هنر است. وقتی درمییابیم هنرمند چگونه کار میکرده، بارها و بارها طرح کار خود را که نسخه مستقیم تصورات خود او هستند از نو ریخته تا به تصویری دست یافته که مطابق دلخواهش بوده است، حدسیات خودمان را بیشتر تایید میکنیم.
یکی دیگر از روشها، هرچند در درستیاش تردید است، روش مقایسه آثاری است که یک هنرمند در مراحل مختلف زندگیاش میآفریند. با این که حتما باید عامل سن و تفاوتهای موجود در قدرت تجسم در مراحل مختلف را در نظر بگیریم، میتوانیم فرض کنیم هنرمندی که به مرحله بلوغ رسیده، به ماهیت هنر نیز نزدیکتر شده است و آن را کاملتر مینمایاند. با این نظر گاه میتوان سراسر زندگی هنرمند را به مثابه روند طولانی کار بر روی یک موضوع یا در یک رشته واحد تلقی کرد. تصویرهای نخستین مانند تصویرهای فرجامین به کمال نزدیک نیستند، و بر پایه مقایسه کارهای متوالی هنرمند میتوان این تفاوتها را دریافت و تنظیم کرد.
لیکن، نظریه خلاقیت هنری، خواهان چیزی است بیش از بازسازی روند زندگی و فعالیت هنرمند توسط بیننده؛ این نظریه میگوید نیروهای رهاشده معنوی به وسیله کار هنری، باید برای تقویت نیروهای خلاق بیننده به کار گرفته شوند.
گفتیم که هنر ما را از مشاهده کار هنری به روند خلاقیت سوق میدهد. این برگشت، در خارج از حیطه نظریه هنر، سرانجام موجب تردیدی عمومی نسبت به دنیای طبیعی و اجتماعی آن چنان که مجسم گردیدهاند خواهد شد. ما به جای پذیرفتن اشیاء و امور به همان گونه که هستند، به جای مسلم فرض کردن آنها، تدریجا در پرتو هنر، آنها را با مقیاس کمال میسنجیم. هر قدر فاصله بین آرمان و واقعیت بیشتر باشد، همان اندازه بیشتر با این سوال مواجه میشویم: «باید در همه چیز تردید کنیم! به چه چیزی میتوان اطمینان کرد؟( »دکارت)
حل کردن اشیاء ظاهرا بیجان و تبدیل جهان با شکل کنونیاش به جهانی که دائما در جریان شدن و آفریدن است، جزو ماهیت ذهن خلاق به شمار میرود. ما به این طریق از کثرت امور میرهیم و سرانجام به شناخت عامل مشترک بین کلیه امور نایل میگردیم. ما بدینسان، به جای این که به صورت موجوداتی جدا افتاده در میان دیگر موجودات جدا افتاده درآییم، خودمان بخشی از آن نیرویی میشویم که همه چیزها را میآفریند. به این طریق است که راه منتهی به مادران در برابر ما گشوده میگردد. نخست از تصمیمات تصادفی و فردی آزاد میشویم و قدرت تفکر به دست میآوریم؛ سپس از تفکر محض میرهیم و قدرت بازآفرینی خلاقیت را به دست میآوریم؛ و سرانجام از آفرینش مجدد خلاقیت میرهیم و میتوانیم خودمان را از نو بیافرینیم. اگر هنر راه فعالیت خلاق را به ما نشان نمیداد هرگز از سفر بازنمیگشتیم، سفری که نشانهای از کمال است، بلکه همواره به بیراهه خود ادامه میدادیم.
پیش از این گفتیم که در هنر، سه جهت وجود دارد یا به عبارت دقیقتر، سه نشانه که به یک طرف اشاره میکنند؛ و آن انگار معین است که از عنصر نسبی و مطلق، کلیت و ضرورت تشکیل میشود. فعالیت خلاق با چنین جهتی، میتواند به سوی «من» کشیده شود و من را شکل دهد؛ از آنجا میتواند به حیطه روابط اجتماعی و شکل دادن به جامعه و سرانجام به حوزه طبیعت، منجمله نیروهای کار انسان و شکل دادن به زندگی اقتصادی بپردازد.
در اینجا بهتر است کمی هم درباره مفاهیم اصطلاح شکل دادن به زندگی بیندیشیم. برای این که بتوانیم به خودمان شکل بدهیم باید متوجه این حقیقت بشویم که ما تماما محصول طبیعت نیستیم، ما باید به شناخت خودمان نایل گردیم. هرچند هم مشکل و پرمسوولیت، اما تازه اول کار است. از آنجا که ما نه مستقیما بلکه از طریق اعمال و رفتار خودمان میتوانیم خودمان را بشناسیم، در این که نظرمان درباره خودمان با انگیزههای واقعی مطابقت داشته باشد، بسی جای تردید است؛ ولی برای رسیدن به چنین تطابقی، باید لاینقطع بکوشیم، چون فقط از طریق خودشناسی میتوان به خودمختاری یا تعیین سرنوشت خود دست یافت و خودمختاری کاذب موجب تباهی زندگی ما میشود و شرارتآمیزترین کار ممکن به شمار میرود.
در جریان خودشناسی، آگاهانه بر آن چیزی صحه میگذاریم که حالت طبیعی و سرشت اصلی ما یعنی طریقهای باشد که بتوانیم عنصر کل و عنصر مطلق را در آن مجسم کنیم. تنها در صورتی قادر به تعیین سرنوشت خود خواهیم بود که پیوسته به خاطر داشته باشیم که عنصر خاص این تعیین سرنوشت، یک الگو است یعنی به کاملترین وجه ممکن در کل وجود ما و در وحدت با دیگر انسانها مجسم گردیده است. هیچ فردی مجاز نیست از این پیوند بگسلد و فردیت خود را به جای الگو بگیرد. در واقع فردیت، واقعیتی است در طبیعت، در حالی که الگو، مبارزهای فکری و پدیدهای همیشگی است. ما الگو را زمانی به تحقق میرسانیم که تعیین سرنوشت خودمان را با دو ویژگی دیگر خلاقیت هنری یعنی کلیت و ضرورت پیوند دهیم.
ما هنگامی دارای کلیت هستیم که دامنه حق تعیین سرنوشتمان به تمامی قوای ذهنی و سراسر وجودمان کشیده شود، نه روشنفکرانی یکسونگر باشیم نه به طور کامل مخلوقاتی غریزی، نه خودخواهانه به درون خویشتن پناه برده باشیم نه افرادی منفعل و فاقد آگاهی. نباید بگذاریم جسممان به خاطر روحمان یا روحمان به خاطر لذتهای مادی، پژمرده شود. ما نباید به اشیاء وابستگی پیدا کنیم تا مبادا احیانا آزادی خود را از دست بدهیم و نباید از توانایی تحرک و جنبش خودمان سوءاستفاده کنیم و در نتیجه به صورت افرادی فاقد حس ارزش درآییم. بلکه اگر میخواهیم افرادی هماهنگ، یکپارچه و جهانشمول باشیم که مانند ماده اولین، نه خدا باشد و نه شیطان، حق تعیین سرنوشت ما باید همه چیز منجمله خودپرستی و فداکاری، مستی و هوشیاری، جسم و روح و آزادی و انقیاد را دربر گیرد.
گذشته از این، کلیت در شکل دادن به من به معنی درگیر شدن من در شبکه روابط، منجمله روابط انسانی و فرهنگی میباشد. اینجا با سرچشمه تضادهای بزرگ و احتمالا لاینحل مواجهیم: کسی که در تلاش دست یافتن به حق تعیین سرنوشت خویش است، در آرزوی کلیت نیز هست، لیکن در روابطی که با دیگر افراد و گروهها دارد، متوجه میشود که فقط قسمتهایی از وجود او قابل استفاده و در نتیجه برتر از دیگر قسمتها هستند و همین قسمتها وظایف و حقوقی دارند که کوشش برای اجرا و اثبات آنها با هدف کلی حق تعیین سرنوشت او در تضاد میباشد. معهذا نباید از این گونه تضادها گریزان بود. در برابر هر تکلیف و در برابر هر حقی، باید از خودمان بپرسیم: آیا میتوانیم از عهده آن برآییم؟ میتوانیم از آن استفاده کنیم؟ در هر موردی باید از این اصل کلی پیروی کنیم که پیش از این که بتوانیم عمل کنیم، باید وجود داشته باشد. در غیر این صورت هر کاری که بکنیم، یا مکانیکی است یا جزمی، و هیچیک از کارهایمان از فراگرفتن هنر جلوتر نخواهد رفت.
نظریه خلاقیت هنری خواهان چیزی است بیش از بازسازی روند زندگی و فعالیت هنرمند توسط بیننده؛ این نظریه میگوید نیروهای رهاشده معنوی به وسیله کار هنری، باید برای تقویت نیروهای خلاق بیننده به کار گرفته شوند
هنگامی که فرد ضمن کوشش برای رسیدن به حق تعیین سرنوشت خود با خواستهای جهان واقعی روبهرو شود، درمییابد که آزادی، او را از دنیا جدا و دستخوش غرابت و بیفایدگی نمیکند، بلکه دنیایی را به روی او میگشاید و به او امکان نفوذ در این دنیا و تاثیر گرفتن از آن را میدهد. در اینجا ممکن است با عملکرد ضرورت یا حداقل با چیزی مواجه شویم که در تشکیل آن، همزمان با اظهار وجود خودمان و در عین حال همزمان با پذیرفتن مدعاهای عادلانه خود، نقش ضرورت حق تعیین سرنوشت را مشاهده کنیم. نوع ضروری حق تعیین سرنوشت آن نوعی است که در برابر همه وسوسهها و دشواریهایی که میتوانند موجب آشفتگی و حتی انکار نفس شوند، پایداری کند. نوع ضروری حق تعیین سرنوشت آن است که بتواند محدودیتهای خود را بشناسد و از این که در درون همان محدوده باقی میماند، راضی باشد. این گونه حق تعیین سرنوشت، به وحدت درونی و اشتراک هدف منجر میگردد؛ در عین حال که جهان را شکل میدهد به من نیز شکل میدهد و این به طریقی است که در آن فقط به گونههایی از فرهنگ حمله میشود که به جای آنها گونههایی تازه داریم، که اساسا با گونههای پیشین متفاوت و از آنها کارآمدترند. هر کار دیگر به معنی از بین بردن وحدت و پیوستگی تکامل انسانی و ناکام کردن خودمان در رسیدن به هدفهایمان است. اینگونه شکست، یک شکست اخلاقی است که شالودهاش حق تعیین سرنوشت کاذب است.
همین مطالب را میتوان درباره امکان بهرهبرداری از نیروهای معنوی مستور در کار هنری برای شکل دادن به زندگی اجتماعی گفت. ما بین روابط سازمانیافته و خصوصی افراد فرق میگذاریم. روابط خصوصی؛ ریشههای بلافصل روانی و فرهنگی دارند؛ لیکن روابط سازمانیافته معمولا از یک شالوده مادی برخوردارند، این روابط از بطن همان روابط خصوصی که بیواسطهگی خود را از دست دادهاند، ناشی میشوند. در حال حاضر، هنر روابط خصوصی را ورای هر گونه رابطهای قرار میدهد و الگوهای آرمانی آنها را در نظر ما مجسم میکند. هنر، اینگونه روابط را با چنان خلوص و ثباتی مجسم میکند که ما کمتر میتوانیم در زندگی واقعی به آنها دست پیدا کنیم. زیرا دستخوش فشارهای گوناگون اجتماعی هستیم. هنر به ما نشان میدهد که زندگی با تفاوتهایی آشنایی دارد که نمیتوان آنها را به صورت مفاهیم درآورد و همچنین از شرایطی برخوردار است که نمیتوان آنها را با معیارهای مرسوم اخلاقی مورد قضاوت قرار داد و این خصوصیت هنر، موجب رهایی ما از قید کلمات، مفاهیم و ارزشهای نادرست اخلاقی میشود.
نگرش ما به روابط سازمان یافته انسانها نیز تحتتاثیر شناخت صحیح و استفاده از نیروهای معنوی ذخیره شده در کار هنری میباشد. از آنجا که هنر، ما را از کار هنری به جریان خلاقیت هنری سوق میدهد، ما را بر آن میدارد که نسبت به دستگاه بوروکراتیک، با تمام مجرد بودنش تردید کنیم و نقش واقعی آن را بیاموزیم. به این ترتیب، هنر، با توجه به جنبه سازمانیافته روابط انسانها، همواره روح انتقادی ما را زنده نگه میدارد و این کار را نه بر حسب ضرورت مادی، بلکه بر حسب نیروهای خلاق ما انجام میدهد.
فرد انسانی باید به حدود نیروهای خلاق خود پی ببرد، هر انسانی مطابق استعدادهای فردیاش در شکل دادن به جهان سهمی به عهده میگیرد و در نقطه مقابل این حقیقت باید از قدرت سیاسی (دولت و غیره) بخواهیم که به افراد امکان دهد تا نیروهای خلاق خود را به اعلا درجه، کمال بخشند. این آخرین معیار ارزش جامعه است.
در اینجا باید به طور خلاصه با توجه به تشکیل روابط سازمانیافته بین انسانها، درباره چیزی که هنر به انسان میآموزد بحث کنیم. کافی است نمونه مجسم دولت را درنظر بگیریم. قبل از هر چیز باید به الگوی مشخص مستور در تکامل تاریخی پی ببریم و به آن تحقق بخشیم. چون این کار مستلزم رابطهای معین بین عنصر نسبی و عنصر مطلق است، تمامی مفاهیم نسبی سیاسی نظیر اقتصاد، حکومت، حکمروایان، ملت و غیره سوای رابطهشان با عنصر مطلق که در اصطلاح تاریخی به معنی مرحله بعدی تکامل است، هیچ معنای دیگر ندارند. صحبت کردن از الگوی مشخص دولت، سفسطهای است آمیخته با رویا. درست به تعداد شکلهای تاریخی حق تعیین سرنوشت خود، دولت پدید آمده است. مطمئنا تمامی این دولتها مجری اصول کلیت و ضرورت نیستند.
به گمان ما نیاز به کلیت در شکل دادن به زندگی اجتماعی زمانی برآورده میشود که تمامی اعضای یک گروه اجتماعی فعالانه در آن شرکت جویند. گذشته از این، هر عضو اجتماعی باید بتواند با سازمانهای جامعه پیوند و اتحاد برقرار کند. هیچ بخشی از جامعه نمیتواند مدعی برتری بر بخشهای دیگر باشد؛ حتی دولت و دستگاه دینی هم مطلقا مستقل نیستند. سرانجام، فرد را نباید به عنوان یک کارکرد محض یا ماده خام انسانی در نظر گرفت، این سه عامل را میتوان در یک عامل گردهم آورد. شکل دادن به زندگی اجتماعی، هرگاه تا حد امکان به شناخت الگوی بشریت نزدیک شده باشد، نیاز به کلیت را برمیآورد، غرض از بشریت در اینجا نه بشریت کمی بلکه بشریتی است کیفی. ترکیب اجتماعی باید به کلیتی دست یابد که مشابه کلیت خود فرد باشد.
مترجم: محمد فرامرزی
ماکس رافائل
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم