او خود را فیلسوف زندگی میداند نه فیلسوف معرفت یا حقیقت. فیلسوف تاریخ هم نیست و به ارزشها کاری ندارد بلکه نقاد آنهاست. با این دیدگاه است که به یونان پیشاسقراطی و به اسطورهها روی میکند و آن را در برابر اندیشه سقراطی مینهد. این سخن را از سقراط نقل میکند: «کریتون؛ من به آسکلپیوس یک خروس وامدارم» در اساطیر یونان آسکلپیوس ایزد درمان است و هرکس از بیماری شفا مییافته است برای او قربانی میکرده. سقراط این سخن را در حال مرگ میگوید. پس مرگ را نجات از بیماری زندگانی میداند. سقراط سرآغاز فلسفه حیاتستیز در مغربزمین است: «در هر عصر خردمندترین مردمان درباره زندگی اینگونه داوری کردهاند: زندگی باارزش است... آوایی سرشار از خستگی از زندگی و ضدیت با آن از نهادشان برآمده است.» سقراط حقیقت و معرفت را برتری داد و برای نیچه این یعنی انحطاط. باید درباره زندگی راستگو بود و خود را با چیزهایی همچون حقیقت مشغول نداشت و اجازه نداد که دروغگویی درباره زندگی فکر را بیالاید.
حقیقت و معرفت پندارهایی میانتهی هستند. «در گذشته میشد گفت :(...) در این باب دستکم یک چیز باید حقیقت داشته باشد: همرایی فرزانگان برهان حقیقت است.» خطایی که سقراط و افلاطون و ... مرتکب شدند عبارت بود از واژگون نمودن نسبت حقیقت، معرفت و اخلاق با زندگانی. اگر زندگانی نباشد نه دانش وجود خواهد داشت، نه ارزشهای اخلاقی و نه حقیقت. در دل حقیقت و معرفت، میلی به نفی زندگانی وجود دارد. «من سقراط و افلاطون را نشانه تباهی یافتم... این فرزانهترینان [از سر تباهی] با یکدیگر گونهای همرایی فیزیولوژیک دارند که همگی به یک اندازه دیدگاهی منفی نسبت به زندگی داشته باشند و باید داشته باشند.»
هیچگونه داوری ارزشی منفی یا مثبت درباره زندگی نمیتواند درست باشد و نشانه نوعی بیماری است «ارزش زندگانی را نمیتوان ارزیابی کرد.» در فراسوی نیک و بد نظامهای اخلاقی به دوگونه تقسیم میشوند: اخلاق رمگان و اخلاقسالاران که از مهمترین ویژگیهای اخلاقسالاران آری گفتن به زندگی است.
نیچه و خرد فلسفی
«میپرسید خصلتهای ویژه فیلسوفان کدامند؟ ... یکی نداشتن شم تاریخی است و نفرتشان از ایدهشان شوند... گمان میکنند اگر از منظر ابدیت، از هر چیز تاریخزدایی کنند و از آن مومیایی بسازند بر سرش عزت نهادهاند.»8 فیلسوفان الئایی پایهگذار این دیدگاه معرفی میشوند یعنی کسانی که با چیزهای واقعی مشکل اساسی دارند و آنچه تولید میکنند مومیاییهای مفهومی است. مرده را مومیایی میکنند و مرده به کار فلسفه نمیآید. «مرگ و دگرگشت و پیری، همچون زه و زاد و بالش، برایشان دلیلی است بر ضد هر چیز و بلکه دلیل بطلان آن... هر چند شونده باشد نیست است.» آنگاه نیچه مفهوم وجود را به نقد میکشد و فریبکار دانستن حواس را به سخره میگیرد. میگوید فلاسفه چون دستشان از دامن وجود و جهان حقیقی کوتاه است به دنبال فریب گشتهاند تا این عدم دسترسی را توجیه کنند و حس را فریبکار دانستهاند. نتیجهای که میگیرند این است: «آزاد کنید خود را از فریب حس، از شوند، از تاریخ، از دروغ تاریخ چیزی نیست مگر باور داشتن به حسها و باور داشتن به دروغ.»
یکی دیگر از ویژگیهای فلاسفه از نظر نیچه این است که جای آخرین و اولین را با هم عوض میکنند. یعنی کلیترین و تهیترین مفاهیم را اولین میدانند: زیرا «بالاتر نباید از دل پایینتر بروید و هرگز نباید بروید» به نظر آنان مفاهیم برتر نظیر وجود، مطلق، خیر، وجود حقیقی و وجود کامل همسان هستند.
اما اینها همه کار خرد است که خودش نوعی پیشداوری است. خرد «ما را بر آن میدارد تا [مفاهیم] یگانگی، اینهمانی، دیرند، جوهر، علت، شیئیت و وجود را فرانهیم. کم و بیش همینها هستند که ما را دچار و ناگزیر از خطا میکنند.» خرد چیزی نیست مگر پیش فرضهای متافیزیکی زبان. تحلیلی که نیچه از جعل این مفاهیم در زبان میکند جالب است: «فرد همه جا کننده و کرده میبیند و اساسا به خواست به عنوان علت باور دارد. به «من» باور دارد، به من در مقام وجود، در مقام جوهر و باور به «من جوهرین» را به همه چیز فرا میفکند و از این راه است که نخست مفهوم «چیز» را میآفریند. مفهوم وجود نخست از درون مفهوم «من» بر میآید.» اما این من چیست؟ من به هیچ وجه نباید به عنوان مقولهای فلسفی لحاظ شود بلکه بیشتر از دستور زبان سرچشمه گرفته است. زیرا در گزارههای دستوری برای معنادار شدن خبر یا سند باید مبتدا یا فاعلی وجود داشته باشد.
احکام و اندیشههای فلسفی ما نباید فراسوی چارچوبهای زبانی فرهنگی بررسی شود.
وظایف فلسفه
یکی از راههای پی بردن به تلقی نیچه از فلسفه، دریافتن نظر نیچه درباره وظایف فلسفه است. فلسفه با چه مسائل و مشکلاتی سر و کار دارد؟ خود او چه مسائلی را مطرح کرده؟ به مثل، تفکر و تجربه دینی، طیف وسیعی از پدیدارهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی، موضوعاتی هستند که نیچه در بسیاری آثار به بحث از آنها میپردازد. موضوع اخلاق هم در چند کتاب مورد کنکاش واقع شده است و در کتب دیگر هم تقریبا موضوع محوری است. از تولد تراژدی به بعد نیچه به مساله طبیعت هنر و ارتباط آن با زندگی و نیز طبیعت انسان و خصلت واقعیت روی میکند. مساله ارزش هم که در طرح نیچه برای «ارزیابی دوباره ارزشها» بروز میکند، در همه آثار او به چشم میخورد، اما فیلسوفان دیگر هم کم و بیش با همین مسائل سرگرم بودهاند، پس فرق او با آنان چیست؟ فرق او در نحوه برخورد با این موضوعات و موضعگیری نسبت به آنها نهفته است، نه در گزینش برخی از آنها: اگر نگاه ما به این موضوعات پیشین باشد و سعی کنیم اصول بدیهی اولیهای تعیین کنیم و نتایجی از آنها بگیریم، چندان کاری از پیش نخواهیم برد. در این مورد نخستین کار فیلسوف آشکار نمودن تعهدات وجود شناختی تفکر درباره این موضوعات است. اما این کار مقدمهای بیش نیست؛ یعنی مقدمهای برای پرسشهای فلسفی مهمتر از قبیل: آیا اندیشه علمی یا عادی درباره واقعیت، به نحو کافی آن را مینمایاند؟
جایگاه ارزش و کارکرد واقعی آن در زندگی انسان چیست؟ ارزشهای رایج خودشان چه ارزشی دارند؟ و...
توجه به این مسائل برای فیلسوف ضروری است. در هیچ زمینهای امر مورد تحقیق ما نمیتواند بیمساله باشد. مثلا در تحقیق وجود شناختی نمیتوان فرض کرد انسان واقعیت را پاک و پاکیزه درمییابد و هیچ از خود بر آن نمیافزاید؛ در تحقیق شناختشناسانه نمیتوان فرض کرد زبان، منطق یا علم ضمانت شده هستند و با جهان ارتباطی مخصوص دارند؛ یا در تحقیق ارزش شناختی فرض شود که ارزشهای اخلاقی به نحو نامشروط اعتبار دارند. مخالفت نیچه با این شیوه بدین علت نیست که او به لحاظ روشی آن را با ضروریات تعیین مطلق و «نداشتن پیشفرض در تحقیق فلسفی» متقابل میداند؛ بل بدین علت است که عقیده دارد چنین فرضهایی غیرقطعی هستند و نباید از این نکته غافل بود. پس ایضاح و نقد شدید آنها یکی از وظایف فلسفه است.
وظیفه دیگر فلسفه بررسی طیف گستردهای از گونههای فعالیت و تجربه انسان است، از جمله فعالیت و تجربه اجتماعی، دینی، هنری و علمی. اما مقصود نیچه این نیست که فلسفه صرفا به بررسی آنچه در این زمینهها رخ میدهد میپردازد، چه رسد به این که کارش صرفا تحلیل گونههای زبانی مربوط بدانها باشد. بلکه براساس جایگاه آنها در زندگی بشر آنها را تفسیر و در پرتو برخی ملاحظات ارزشی بنیادین آنها را ارزشگذاری میکند. از سوی دیگر این وظیفه فلسفه دو هدف دیگر را هم دنبال میکند: 1- ارائه انسانشناسی قابل قبول 2- هموار کردن راه برای «ارزیابی دوباره ارزشها» که وظیفه غایی فلسفه است.
نیچه در بسط این مطلب میگوید وظیفه فیلسوف این است که نسبت به «آرمان روزگار» نگاهی نقادانه داشته باشد و در «برابر زمانه خویش» بایستد. چنین فیلسوفانی «وظیفه خود یا وظیفه سخت، ناخواسته، و گریزناپذیر خود، و بلکه در نهایت وظیفه خطیر خود میدانند که وجدان ناگوار زمانه خویش باشند» و «چاقوی تشریح را زنده زنده به سینه ارزشهای زمانه خویش فرو کنند.» چنان که گفتیم یکی از وظایف فیلسوفان «ارزیابی گونههای رایج زندگی» است. اما این ارزیابی نظری نیست. در نگاه هگل فلسفه همان زمانه فیلسوف است که در تفکر او هضم شده است. در حالی که به نظر نیچه وظیفه فیلسوف آن است که به لحاظ فکری از عصر خویش برگذرد و آن را نقد کند. هرچند اذعان دارد که هیچ روش فلسفیای نمیتواند عینیت مطلق را تامین کند و فیلسوف دستکم در ابتدا فرزند زمانه خویش است. اما این مساله اتخاذ منظری فراتر از زمان را غیرممکن نمیکند. او میپرسد: «اولین و آخرین چیزی که فیلسوف باید از خود بخواهد چیست؟» و پاسخ میدهد: «در درون خویش باید از زمانهاش فراتر رود و بیزمان شود. باید با چه چیز در رزم شود؟ با آنچه او را فرزند زمانهاش میکند، و این مستلزم تقویت آگاهی نقادانه به تمام ویژگیهای زمانه است. پس بر اوست که آگاهی ناگوار زمانه خویش باشد «و برای این منظور» او باید آن را به بهترین وجه فهم کند.»
نیچه نمیتواند این سخن ویتگنشتاین را درباره فلسفه بپذیرد که وقتی سر و کارمان با «گونههای زندگی» غیرفلسفی است، فلسفه کارکردی تحلیلی دارد و «هر چیز را آنگونه که هست رها میکند.»
«تلقی من از فلسفه برابر با جهانی است عاری از هرگونه مفهومی که نیازمند کانت باشد، از «نشخوارکنندگان» دانشگاه و استادان فلسفه هم اصلا نباید حرف زد. «چراکه» از نظر من، فیلسوف انفجار دهشتناکی است که همه چیز را به خطر میاندازد»، و «راه زندگی انسان را تغییر میدهد.»
تحلیل تنها مقدمهای برای وظایف اصلی فلسفه است. «سبک من ایجابی است و با تناقض[ها] و نقد [آنها] تنها به عنوان وسیله سر و کار دارد.» تلقی او از فلسفه هم همین است. نیچه میپذیرد که میتوان بحق آنها (فیلسوفان) را نقاد خواند»؛ اما آنها علاوه براین متفکرانی هستند که تجربهها را به معنایی نو، وسیعتر، و شاید خطرناکتر، به کار میگیرند.» و در این کار نهتنها به حصول درکی عمیقتر و کافیتر نسبت به آنچه «کارگران فلسفه» به آن رضایت میدهند، نظر دارند، بلکه به تغییر زندگی انسان هم نظر دارند. پس اگر دریابیم که تحت شرایط مناسب از انسان چه میتوان ساخت» وظیفه فیلسوف عبارت است از جستجوی «راه ناپیموده نوینی به سوی اصلاح.» فلسفه محدود به تحلیل «گونههای زندگی»، همچون «فلسفه فروکاسته به نظریه معرفت»، «فلسفهای است رو به مرگ» و از وظیفه اصلی و برتری فلسفه چشم پوشیده است.
در عین حال مهمترین وظیفه فلسفه چیزی دیگر است. اساسیترین جنبه فلسفه خلاقیت آن است و این خلاقیت متوجه تفسیر رخدادها نیست، بلکه به جهت رخدادها هم توجه دارد. این منظور هم تنها با تعیین نوعی «هدف» قابل حصول است. و این کار باید به شکل «وضع خلاق» یعنی «صورت دادن، شکل بخشیدن، فائق آمدن، و خواستن باشد، و ذات فلسفه همین است.» «فیلسوف از نظر من کسی است که در او اندیشه خلاق سیطره دارد...، اندیشهای که برای آینده قانون تجویز میکند.» «میتوان فیلسوف را کسی دانست که به وسیله چنین قانونگذاریها و تجویزهایی بیشترین تلاش را انجام میدهد تا میزان تعالی بشر را بیازماید.» نیچه معمولا این نکته را براساس «خلق»، «تعیین» یا «وضع» ارزشها توضیح میدهد: «دو نوع فیلسوف هست: فیلسوفانی که میخواهند مجموعهای از ارزشها را توضیح دهند و «فیلسوفانی که واضع چنین ارزشهایی هستند.»
نه اصرار دارم که مردم دیگر نباید کارگران فلسفه و به طور کلی دانشمندان را با فیلسوفان اشتباه گیرند... . کارگران فلسفه مجبورند به پیروی از الگوی کانت و هگل، ارزشهای بزرگ رسیده را، در حوزه منطق، سیاست (اخلاق)، یا هنر، مشخص یا صورتبندی کنند یعنی همان ارزشهای از پیش وضع و خلق شده که سیطره یافتهاند و دیری است «حقیقت» خوانده میشوند... .
اما فیلسوفان واقعی فرمان میدهند و قانون میگذارند... آنها نخست غایت و چرایی انسان را تعیین میکنند و با این کار کار مقدماتی همه کارگران فلسفه را به خدمت میگیرند... .
با دستانی خلاق به آینده و به تمام آنچه وسیلهای و ابزاری و پتکی بر ایشان است، دست میاندازند.
سنگینترین و مشکلترین وظیفه فیلسوف؛ متمول کردن نظام ارزشهاست، یعنی نظامهایی که میتوانند زندگی انسانها را بسازند و معنا بخشند: «وظیفه او چیزی دیگر است او آفریننده ارزشهاست.» درواقع نگرانی نیچه آن است که اگر طرح چنین نظامهای ارزشی غیرممکن باشد، نیستانگاری گریبان زندگانی بشر را خواهد گرفت. بسط تفاسیر نوین از چیزها واقعا نوآوری است و به هیچ وجه به معنای صرف استدلال درباره واقعیات مختلف یا توجه به ویژگیهای جهان آنچنان که هست، نیست؛ و اگر این بخشی از وظیفه فلسفه باشد چندان عجیب نیست که فرض کنیم آفرینش ارزشها هم بخشی از آن باشد. و اگر وظیفه فیلسوف تنها اندیشیدن به لوازم واقعیت نیست بلکه «عرضه» چنین تفسیرهایی است، به همین نحو نباید خود را به اندیشه درباره لوازم تعیین ارزشها محدود کند، بلکه خود به تعیین ارزشها دست زند.
فیلسوف آینده را میتوان «تلاشگر» یا «مرد آزمون» و فلسفه را «آزمونمدار» خواند. منظور از آزمون تحقیق تجربی نیست، بلکه به معنای آزمودن شیوههای مختلف نگرش به چیزها، و جستجوی لوازم و نتایج شیوههای گونهگون ساختن و زیستن است. «تلاشها» و «آزمونها»ی آنان آفریننده است، زیرا دربردارنده بسط و گسترش تفاسیر نوین از چیزها و الگوهای متعارف انسان بودن، است.
نخستین کار آنها ساختن و آفریدن مفاهیم، و «مطرح کردن و نافذ کردن آنهاست.»
فیلسوف باید این قابلیت را داشته باشد که از ملاحظات موثر بر موضوعات مورد بحثش، کمک گیرد. این نکته هم درباره مباحث معرفتشناختی، هستیشناختی، ارزششناختی و معیاری (اخلاقی) صادق است و هم وقتی که «گونههای زندگی» موجود ممکن، موردنظر است. نیچه میگوید: «تلاشهای فیلسوف حرفهای در حوزه اخلاق باید با اطلاعات زبانشناسان و تاریخدانان تغذیه شود» و «باید نگاه فیزیولوژیستها و پزشکان را بدین مسائل موردتوجه قرار داد» و «خودداری و بیاعتمادی بین فلسفه و فیزیولوژی و پزشکی را به دوستانهترین و ثمربخشترین تبادلات، مبدل ساخت» اما این سخن بدین معنی نیست که فلسفه باید بر مبنای علوم متنوع ساخته شود، بلکه بر عکس، فلسفه کارکردی اساسی در رابطه با آنها دارد، یعنی تحلیل و نقد مفاهیم و اصول بنیادین آنها، تفسیر یافتههای آنها و حل مسائل طرح شده و به این وسیله فهم بهتر آنها هیچیک از دو طرف پایه مطلق دیگری نیست. میگوید: «من با حسارت علیه تغییر ناپسند و زیانبار در شان خاص علم و فلسفه اعتراض میکنم»، علم «اکنون در غایت خوشحالی و نبود درک کافی در صدد وضع قانون برای فلسفه و به عهده گرفتن نقش ارباب است، و همه فلاسفه به ادعاهای آن تن میدهند». او اصرار دارد که «همه علوم باید پس از این راه را برای وظیفه فیلسوفان هموار کنند» که همان مساله ارزش است.
نیچه و فلسفه به مثابه تحلیل زبان
نیچه میگوید: «گونه نوینی از فیلسوفان، در حال ظهور است.» و ما میدانیم که پس از نیچه، چه در اروپا و چه در کشورهای انگلیسی زبانی فیلسوفان نوینی برخاستهاند؛ اما اغلب آنها با آنچه نیچه از «فیلسوف نوین» مراد میکرد تفاوت دارند. مثال ما در اینجا یکی از گونههای فلسفه تحلیلی است که میتوان آن را «فلسفه زبانی تحلیلی» نامید، چرا که روش آن در برخورد با مسائل فلسفی، نوعی تحلیل زبان است. فیلسوفان آنگلوساکسون تا همین اواخر توجهی به نیچه نداشتند؛ اما چندی است که توجه ویژهای به او مبذول میشود و او را از نیاکان نهضت تحلیل به شمار آوردهاند. مطمئنا بسیاری از ایرادات فلاسفه تحلیلی را به تفکر پیشینیان، میتوان در آثار نیچه یافت. اما نه بدین معنی که در تلقی نیچه فلسفه منحصر در تحلیل زبان باشد. نیچه نگاه اینچنین و پیشفرضها و محدودیتهای آن را به نقد میکشد. وی خود را «کاملترین نیست انگار اروپا میداند که در عین حال اکنون در برابر کل نیست انگاری دوام آورده و آن را پشت سر گذاشته و ترک کرده است.»
به همین نحو میتوان او را نخستین فیلسوف کامل تحلیلی دانست که میخواهد از آن فراتر رود زیرا آن را قادر به حل مسائل واقعی فلسفه نمیداند. پس اگر او به مقاصد و شیوههای فلسفه تحلیلی آنقدر توجه دارد که در زمره نیاکان آن محسوب شود، به انتقادهای وی هم باید توجه کرد.
میتوان کسانی چون هیوم و کانت را نیاکان نزدیک فلسفه تحلیلی دانست. کانت معتقد است انسان جز حس و خرد نیروی دیگری برای شناخت واقع ندارد و هیچکدام هم بدون دیگری کاری از پیش نمیبرد. فلاسفه هم باید دعاوی مابعدالطبیعی را یکسو نهند. فلاسفه تحلیلی در همین سنت تنفس میکنند اما در آن پیشتر میروند. کانت میخواست با مشخص کردن حدود فاهمه و خرد جا را برای اخلاق باز کند و «بناهای باشکوه اخلاقی» بسازد. فیلسوفان تحلیلی چنین مقاصدی را هم طرد میکنند؛ برآنند که باید هر گونه تلاش را که حداقل در ظاهر با بالاترین معیارهای انضباط صوری و توجه انحصاری به امر واقع، تطبیق نکند، رها کنیم. برخی از فلاسفه تحلیلی برای این منظور به تحلیل دستگاههای مفهومی روی میآورند و معتقدند تفسیر واقعیت و ساختن نظریههای معیاری (اخلاقی) سودمند نیست. فلسفه در نظر این فیلسوفان به معنای دادن پاسخهای بنیادین به پرسشهای بنیادین نیست بلکه به معنای تحلیل درجه دوم شیوههایی است که غیرفیلسوفان با این پرسشها برخورد میکنند. یرولد کاتز در کتاب فلسفه زبان میگوید: فلسفه دستگاههای مفهومی ساخته شده از سوی دانشمندان، ریاضیدانان، نقادان هنر، اصحاب اخلاق متالهان و دیگران را موضوع کار خود قرار میدهد و در صدد برمیآید آنچه را که درباره چنین دستگاههایی نیازمند توضیح است، توضیح دهد تا آنها را قابل فهم کند.
اما اعتبار و احترامی که فلسفه بدین طریق بدست میآورد، به بهای دوباره فروافتادن به مرتبه کبیری حوزههای دیگر معرفت است؛ و طرح و جواب پرسشهای بنیادین را به آنها میسپرد. در عین حال گروه دیگری از تحلیلیان هستند که فلسفه را اینقدر هم فرعی نمیدانند و به برخی پرسشهای بنیادین (هر چند در ظاهر) توجه دارند، یعنی همان پرسشهای سنتی فلسفه. اما این گروه هم محدویت دیگری ایجاد میکنند. بدین معنا که در برخورد با موضوعات روش خاصی دارند، یعنی همان «تحلیل زبان عادی.» این تحلیلیان چون میدانند که دادههای دستگاههای مفهومی بسیار ساختگی و محدودند یا با پرسشهای مورد تحقیق ایشان نامربوطند و در عین حال از عینیت نسبی برخوردار نیستند، به قراردادهای حاکم بر استعمال عادی زبان تمسک میجویند.
به رای آنها برای ارزیابی نظریههای فلسفی باید پرسید که آیا آنها «قراردادهای متداول» را درباره واژگان کلیدی نظریه خود، منعکس میکنند. بحث درست درباره پرسشهای بنیادین فلسفی هم تنها به صورت تبدیل آنها به پرسشهایی در باب معنا و استعمال واژگان، میسر خواهد بود. قراردادها معیاری «عینی» (یا دستکم میان ذهنی) هم فراهم میکنند تا ادعاهای من عندی را بتوان مورد بررسی قرار داد. بسیاری فیلسوفان در عین علاقهای که به پرسشهای بنیادین دارند، چون این رهیافت را ترجیح میدهند، نهایتا از دادن پاسخهای بنیادین به این پرسشها منصرف میشوند. برخی از آنها میکوشند به جای این کار ثابت کنند طرح چنین پرسشهایی صرفا پیامد مخالفت با قراردادهای متداول زبانی است. آنهایی هم که به تلاش برای یافتن پاسخهای بنیادین علاقهمند میمانند، قراردادهای زبانی را در تعیین حدود این پاسخها و در بسیاری موارد در تعیین پاسخ ارجح، موثر میدانند.
اگر فلسفه را چنین بدانیم، استقلال آن بسیار بیشتر خواهد شد؛ اما بهای این استقلال، وابستگی دیگری است؛ یعنی وابستگی به قراردادهای استعمال زبان، بدین نکته هم باید توجه کرد که اعتبار نتایج بدست آمده از تحلیل زبان درباره پرسشهای بنیادین فلسفی، متکی بدین فرض است که زبان برای موضوعات مورد توجه فیلسوف، راهنمایی قابل اعتماد است. اما اعتبار خود این فرض هم خیلی محرز نیست. شاید تلاش شود اعتبار این فرض بدین گونه تامین شود که ما تنها موضوعاتی را میتوانیم به درستی تحقیق کنیم که زبان میتواند در مورد آنها راهنمایی قابل اعتماد باشد.» اگر اعتبار این سخن را هم بدینگونه تامین کنند که «تنها با رعایت این شرط است که فلسفه میتواند به حوزهای معتبر برای توجه جامعه علمی، تبدیل شود»، باید گفت چالشانگیزتر از همه این است که ما این هدف را هدف خود قرار دهیم. ارزش این هدف تا چه پایه است؟ آیا قدرت توجیه وسائل خود را دارد؟
جواب نیچه منفی است: «بگذارید بگویم محقق و دانشمند... با فیلسوف تفاوت اساسی دارند. من میخواهم مفهوم «فیلسوف واقعی» آشفته نشود.» اگر فیلسوفان از الگوی محققان و دانشمندان پیروی کنند، «کارگران فلسفه»اند و صرفا به «مشخص کردن و صورتبندی» شیوههای پیشین فکر و سخن، میپردازند. اگر هم دلمشغول دستگاههای مفهومی آنها باشند «نقادان» بیش نیستند. درباره ویژگیهای فیلسوفان حقیقی میگوید: شیوه نقد و هر شیوهای که منجر به وضوح و دقت شود مطلوب این فیلسوفان است... مع الوصف خوش نمیدارند که به این خاطر نقاد خوانده شوند. به نظر آنها کم لطفی به فلسفه است که مردم چنانکه همهگیر شده است، بگویند: فلسفه، نقد یا علم انتقادی است و نه چیزی دیگر؛ اینگونه ارزیابی فلسفه میتواند تحسین تحصلگرایان فرانسه و آلمان را برانگیزد...؛ اما فیلسوفان نوین خواهند گفت: نقادانافزار فیلسوفانند و به همین دلیل از فیلسوف بودن بسی دورند.»
از آنجا که نیچه مهمترین وظیفه فیلسوف را در انداختن طرحهای نوین تفسیری و ارزشی، و فراتر رفتن از تحلیل، تبیین و نقد طرحهای پذیرفته شده میداند، هدفی که فلسفه تحلیلی در نظر میگیرد یعنی تحلیل طرحهای مفهومی یا تحلیل زبان عادی نزد او نقص جدی دارد.
فلسفه فروکاسته به «نظریه معرفت» همانند گوشهنشینی بزدلانه و ریاضت فلسفهای است که هرگز از دروازه فراتر نمیرود و تلاش میکند حق ورود خود را، انکار کند این فلسفه، رو به مرگ است، پایان فلسفه است، مصیبت فلسفه است، موجب تاسف است.
نیچه مخالف وضوح و دقت نیست؛ مخالفت او متوجه تفکری است که میگوید: فیلسوف نباید خود را به ارزیابی برونسیستمی سیستمها و استعمالات (زبان) و نیز بسط سیستمها و استعمالات نوین مشغول دارد. محتوایی که به تفکرات فیلسوف زبانی تحلیلی شکل و جهت میدهد بر دو نوع است: سیستمهای مفهومی دانشمندان، اصحاب اخلاق، متالهان و .... و قراردادهای استعمال عادی زبان. هر دوی اینها، به اصطلاح ویتگنشتاین، مربوطند به «بازیهای زبانی.» تحلیل اینها به روشن شدن چگونگی بازی مدد خواهد رساند و طبیعت و ویژگیهای بازیگران و کلا اجزاء گونه (یا گونهها)ی زندگی» را، باز خواهد نمود. اما تحلیل یک بازی زبانی ناممکن بودن یا پستتر بودن بازی زبانی دیگر و عدم اعتبار قوانین آن را برای حل مسائل فلسفی، اثبات نمیکند. جریان داشتن بازیهای زبانی و این که حتی فیلسوفان هم در این چارچوب فکر میکنند، طرح پرسشهای فلسفی فراتر را بیهوده و بیمعنا نمیکند، اگر هم کسی ادعایش برخلاف این باشد، بر مفروضاتی تکیه زده است که اعتبارشان از تحلیل دستگاههای مفهومی یا زبان عادی بدست نمیآید. به نظر نیچه دلائلی وجود دارد که میتوانیم در صحت چنین ادعاهایی شک کنیم؛ و خامی است که فرض کنیم بازیهای زبانی که مردمان خاصی به آنها مشغولند تنها بازیهای ممکن هستند یا نامتغیرند و یا اوج پیشرفت روحانیاند؛ و به دیگر سخن نمیتوان فیلسوف را کاملا در بند بازیهای زبانی رایج در جامعه، دانست. آری نیچه هم میداند که این وظیفه بسیار سنگین است.
این که کسی بخواهد دقیقا آن بیرون، یا آن بالا برود، شاید نوعی بلاهت خفیف باشد، یعنی یک «تو باید» عجیب و غریب و بیدلیل... سوال این است که آیا واقعا میتوان به آن بالا رفت. این به چند شرط بستگی دارد. سوال اصلی این است که ما چه قدر سبک یا سنگین هستیم یعنی «وزن خاص» ما برای متوجه کردن اراده به سوی معرفتی که به چنین نقطه دوردستی، یا به عبارتی، به آن سوی زمانه شخص ناظر است، باید خیلی سبک بود. باید خیلی سبک بود که بتوان چشمانی داشت که هزارهها را ارزیابی کنند... باید خود را از بسیاری چیزها آزاد کرده باشیم، چیزهایی که ستم میکنند، باز میکنند، بازمیدارند، زیر سلطه نگاه میدارند و امروزه ما اروپائیان را سنگین میکنند. استدلال نیچه بر این که این کار حداقل برای تعداد کمی ممکن است، این است که هر از چندی مردانی بودهاند که به آن مبادرت کردهاند؛ هرچند که در انجام این کار باید از شیوههای رایج فکر و سخن مدد جویند. لازم نیست فیلسوف واقعی زبانی کاملا نوین یا حتی مجموعهای از اصطلاحات فنی اختراع کند.
اما آنچه شایان توجه است این که اذعان به امکان ترک چارچوبهای مفهومی موجود و بسط چارچوبی دیگر، یک چیز است و اثبات امکان چارچوبی دیگر که علاوه بر تفاوت با چارچوب پیشین، شخص را در موضعی قرار میدهد که نقدهای معتبری به آن وارد میکند و مسائل فلسفی را به شیوه بهتری مورد بررسی قرار میدهد، چیزی دیگر. اما اثبات این امکان مستلزم آن نیست که بتوان برتری چارچوب نوین را بر چارچوب پیشین اثبات کرد؛ بلکه تنها مستلزم آن است که اولا همه این چارچوبها را موقتی بدانیم؛ ثانیا برخی از این چارچوبها برای تبیین آنچه جریان دارد و رخ میدهد از بقیه کفایت بیشتری داشته باشند؛ ثالثا و بتوان فرض کرد که برای هر چارچوب مفهومیای که نسبتا کافیتر است، باز هم جایگزین کافیتری میتواند وجود داشته باشد. میتوان برای این فرضها دلیل آورد؛ و اگر نیچه این امکان دوم را امکانی واقعی میداند حق دارد. گفتیم که یکی از مشکلات نیچه با فلسفه تحلیلی این است که این فلسفه نمیخواهد از چارچوبهای مفهومی موجود فراتر رود. مشکل او بر سر شیوههای تحلیل نیست، بر سر محدود شدن به تحلیل است. نیچه بدین دلیل از فراروی صحبت میکند که درباره اهمیت دادههای مورد تحلیل فیلسوفان نظر خاصی دارد: اعتبار فلسفی این دادهها محل سوال است.
تحلیل دستگاههای مفهومی حوزههای مختلف معرفت، اطلاعات مختلفی درباره بازیهای زبانی آنها به ما میدهد اما مثلا درباره مرجع مفاهیم مورد استفاده آنها پاسخی به ما نمیدهد. و اگر کسانی احساس میکنند با تحلیل دستگاههای مفهومی ساخته دانشمندان میتوان به حل پرسشهای هستیشناختی دست یافت، بدین علت است که از پیش موضع فلسفی خاصی برگزیدهاند و از آن موضع چنین احساسی دارند. این دستگاهها نیز همچون دستگاههای فلسفی خصلت موقتی دارند و مبنای مطمئنی برای تحقیق فلسفی فراهم نمیکنند.
نیچه به تاثیر عوامل انسانی و دیگر شرایط بیرونی بر دستگاههای مفهومی توجه فوقالعادهای دارد. زیرا معمولا چنین است که این سیستمها، یا نیازها، میلها و مطلوبهای سازندگان خود را منعکس میکنند یا بازتاب خطاها و اسطورههای ریشهدار هستند. پس فلاسفه نمیتوانند مباحث فلسفی خود را بر این دستگاهها متکی کنند. زبان عادی هم وضعش بهتر از این نیست. البته نیچه نمیگوید که تحلیل قراردادهای زبانی هیچ ربطی با تحقیق فلسفی ندارد و معتقد است زبان تاثیری عمیق بر اندیشه انسانها دارد. او میپرسد: «زبانشناسی و بویژه ریشهشناسی تا چه میزان تاریخ تحول مفاهیم اخلاقی را روشن میکند؟» و آنگاه نشان میدهد که این دو نقش قابل ملاحظهای دارند. او از تسلط برخی الگوهای دستوری بر اندیشه سخن میگوید که راه را برای برخی مواضع فلسفی باز میکنند و بربرخی دیگر میبندند. در عین حال معتقد است زبان تکیهگاه مطمئنی برای فلسفه نیست؛ و ما را گرفتار ابهامهایی خواهد کرد که احیانا در آن وجود دارد. در مقالهای با عنوان «واژگان به شیوه ما دروغ میگویند» مینویسد:
وقتی که باستانیان واژهای میساختند، میپنداشتند که به کشفی نائل آمدهاند. اما حقیقت مطلب چه قدر متفاوت بود! آنها به مسالهای برخورده بودند؛ و وقتی گمان میکردند که مساله حل شده است، در واقع مانع حل آن شده بودند. و اکنون در سرتاسر قلمرو معرفت بر سر واژگانی سخت و لایتغیر گیر میکنیم، و در این وضع پای ما زودتر از واژه میشکند.
وقتی توجه میکنم که واضعان این قراردادها از ظرافت فلسفی برخوردار نبودهاند درمییابیم که چرا زبان نمیتواند داور نزاعهای فلسفی باشد. پس ناگزیر موارد بسیاری وجود دارد که قراردادها بازتاب پیشداوریها، ابهامها، خرافهها و نادانیهای واضعان است.
فیلسوفان همانقدر که به حواس بیاعتماد بودهاند، به مفاهیم اعتماد کردهاند و توجه نکردهاند که مفاهیم و واژگان میراث دورانی است که اندیشه بسیار ساده و غیرواضح بود. آنچه پس از همه چیز بر فیلسوفان آشکار میشود این است: دیگر نباید مفاهیم را همچون ارمغان بپذیرند و تنها آن را بپالایند و صیقل دهند، بلکه نخست آنها را بسازند و بیافرینند، عرضه کنند و بدانها جذابیت ببخشند. تاکنون به همه مفهومهایمان اعتماد داشتهایم چنان که گویی جهیزیهای شگفت از سرزمین عجائب هستند؛ در حالی که میراثی از دورترین، ابلهترین و در عین حال باهوشترین نیاکانمان هستند... پس آنچه صرفنظر از همه اینها نیاز داریم، شک مطلق نسبت به همه مفاهیم موروث است.
آری نیچه هم میداند که ترک قراردادهای زبانی تثبیت شده چه مشکلات و خطراتی دارد. فیلسوفی که در پی بسط چارچوب مفهومی جدید است با این خطر مواجه است که خطاهای نو را جایگزین خطاهای مقبول کند. اما خطر دیگری هم وجود دارد: جدا شدن از الگوهای پیشین تفکر یعنی «در خطر زیستن»؛ چرا که شاید فیلسوف با این کار مهمترین و یگانه منشا ایمنی و پایداری روانی زندگی را ، کنار میگذارد. بدین خاطر است که نیچه میگوید فلسفه حقیقی توانفرسا و پرخطر است و حتی ممکن است برای آنهایی که تواناییاش را دارند، مایه تباهی شود. «من نمیخواهم همه کس را به فلسفه برانگیزم» چرا که فیلسوف، ناگزیر باید گیاهی کمیاب باشد.»
شاید رفتار فلسفی خود نیچه در حد معیارها و اصول پیشنهادی او نباشد. آیا میتوان بهتر از نیچه، نیچهای بود؟ میتوان درباره این پرسش مهم بحث کرد. اما نکته این است که بسیاری از چیزها را که فیلسوفان مفروض گرفتهاند باید دوباره ارزیابی کرد.
نقد و نظر
1.اینکه نیچه به فلسفه زندگانی ارج مینهد و معرفت و حقیقت و ... را فرع آن میداند، شاید عقیدهای باشد که در اهتمامهای شخصی و درگیریهای فردی ریشه دارد. یکی نسبت به زندگی و لوازم آن نگاه منفی دارد و چیزهایی دیگر را شایسته اهتمام میداند. یکی نه به زندگی خوش است و نه به معرفت و حقیقت و عالم دیگر و ... . یکی هم تنها زندگی را اصل میداند و بدان شادمانه است . یکی مفاهیم برتر را میسازد و میبافد و در درون آن میآرامد؛ یکی هم ارزش زندگی را غیرقابل سنجش میداند و آن را غایت خود میشمرد . اینها مربوط به اهتمامها، دلخوشیها، سرگذشت شخصی و هزاران پیچیدگی درونی انسان است و نمیتوان با فلسفی دانستن آنها جنبه عمومی بدانها داد؛ هر چند که فلسفه هم مالا خیلی برونی نیست!
نه سقراط منحط و تباهیزده است نه نیچه؛ هر یک با خود نجوا میکنند؛ گرچه در ظاهر با دیگران ندا میکنند.
2.آیا با مطرح کردن حواس در برابر خود کار مهمی انجام میدهیم؟ میتوان بافتههای خرد را غنیمت شمرد، میتوان به اطلاعات حواس بسنده کرد؛ اما هر دو انسانی است و بر دیگری هیچ شرفی ندارد. نمیتوان گفت چیزی به نام نفسالامر هست و یکی دون دیگری به آن راه مییابد. اصلا بحث این نیست که یکی از این دو فریب میدهد و باید کنارش گذاشت. بحث این است که حقیقت و دروغ متعلق خواست ماست.
انسان میخواهد چیزی راست باشد و چیزی دروغ و به عبارت دیگر حقیقت متعلق میل است نه خرد.
اگر برتر دانستن خود به نظر نیچه پیشداوری است، برتر دانستن حس هم میتواند پیشداوری باشد. مهمتر اینکه اصلا چه مرجعی در این میان داوری میکند که کدامیک پیشداوری است؟ مگر نه اینکه داور و حکم خود انسان است. شاید هم هیچ یک پیشداوری نباشد. نیچه میگوید خرد چیزی جز پیشفرضهای متافیزیکی زبان نیست.
اما این تنها مشکل خرد نیست و بسیاری از جنبههای زبان هم هست که بر حواس استوار است، اما احتمال غلط هم در آنها میرود. در هر صورت خرد و حس ابزارهایی انسانیاند و ارزشگذاری کاری است بیهوده.
یکی از انتقادهای فرعی هم این است که نیچه طوری سخن میگوید که انگار زبان مقدم بر تفکر انسان است. در حالی که علیالظاهر برعکس است. مثلا ساختارهای فکری است که دستور زبان و ساختار آن را ایجاد میکند: نمیتوان گفت «من» از دستور زبان سرچشمه گرفته است بلکه اندیشه سازنده زبان نمیتوانسته است بدون «من» سر کند.
3. چنانکه در جستار سوم این مقاله آمد، نیچه میگوید یکی از وظایف فلسفه بررسی طیف گستردهای از گونههای فعالیت و تجربه انسان است، ازجمله فعالیت و تجربه اجتماعی، دینی، هنری، علمی و ... به این معنا که براساس جایگاه آنها در زندگی بشر آنها را تفسیر و ارزشگذاری میکند.
میپرسیم: مبنای این تفسیر چیست؟ چه نیازی به ارزشگذاری هست؟ آیا هر کسی میتواند براساس مبانی خودش تفسیر کند و ارزش گذارد؟ اگر نه کدام مبنا باید ملاک باشد؟ شاید بتوان گفت در تفسیر و ارزشگذاری همواره وجهی از بودن وجود داشته باشد؛ یعنی آرمانها، فرهنگ، گرایشها و دیگر جنبههای فکر مفسر در آن موثرند. خلاصه تفسیر از مقوله سلیقه است و نیازی نیست که دیگری هم آن را بپذیرد.
نیچه ارزیابی دوباره ارزشها را هم از کلیترین وظایف فلسفه میداند. پرسش این است که اگر این ارزیابی دوباره همانند ارزیابیهای پیشین و در عرض آنهاست پس انجام آن، چه به دست میدهد و چرا باید فیلسوف این زحمت را به خود بدهد؟ و اگر برتر از آنهاست این برتری را از کجا آورده؟ آیا عطار میگوید؟!
از سوی دیگر به نظر نیچه ، فیلسوف برای این منظور باید منظری فراتر از زمان اتخاذ کند. آیا این نوعی بلندپروازی نیست. همانگونه که گفتیم نیچه اذعان دارد که هیچ روش فلسفی نمیتواند عینیت مطلق و منظر خداگونه را تامین کند، اما میگوید این مساله اتخاذ منظری فراتر از زمان را غیرممکن نمیکند. حال آنکه ظاهرا غیرممکن میکند. در هر صورت اگر فیلسوف از زمانه خودش هم فراتر رود از خودش فراتر نمیرود و نمیتواند رفت!
نیچه از خلاقیت به عنوان اساسیترین جنبه فلسفه یاد میکند. این خلاقیت تنها متوجه تفسیر رویدادها نیست، بلکه به سمت و سوی آنها هم توجه دارد و این منظور هم تنها با تعیین نوعی «هدف» قابل حصول است.آیا این ادعا خیلی بزرگ نیست؟ آیا لزومی دارد که برای رخدادها هدفی تعیین شود؟ آیا آنها از آن پیروی خواهند کرد؟ آیا این هدف تعیین شده جز بافتهای از بافتههاست؟
4. گفتیم که بنا بر نظر نیچه جریان داشتن بازیهای زبانی و محدود بودن فیلسوف در چارچوب آن طرح پرسشهای فلسفی فراتر را بیهوده و بیمعنا نمیکند. آری، طرح پرسشهای فراتر ممکن است، اما جواب آنها چه؟ کسانی که میگویند از بازی فراتر نرویم، میخواهند جواب هم ممکن باشد هر چند این جواب در درون چارچوب بازی است و مطلق نیست.
در گفتهای که از نیچه نقل شدهسخن از سبک بودن است، سبک بودن برای گذشتن از مرزهای زمان، اما این مطلوب دستنایافتنی به نظر میرسد. دستکم میتوان گفت انسان درباره چیزی که تجربه نکرده نمیتواند بیندیشد و سخن بگوید.
و باز گفتیم که با توجه به دیدگاه نیچه درست است که تحلیل دستگاههای مفهومی اطلاعات مختلفی در باب بازیهای زبانی آنها به ما میدهد، اما به مثل درباره مرجع مفاهیم مورد استفاده آنها چیزی را روشن نمیکند.
آیا پرسش درباره مرجع مفاهیم کار درستی است؟ ظاهرا مفاهیم قرارداد هستند و انسانها برای سهولت کار آنها را ساختهاند و باید به همین بسنده کرد.
به قول خود نیچه باستانیان ... وقتی گمان میکردند مساله حل شده است، در واقع مانع حل آن شده بودند. آیا فقط آنها مانع شدند و ما باید موانع را برداریم؟ آیا ما مانع ایجاد نمیکنیم؟ این اقتضای انسان بوده است و پیشداوری ، ابهام، خرافه و نادانی همزاد انسان هستند. همواره باید هوشیار بود.
س.ع. غبار
گواردیولا چگونه برترین مربی تاریخ شد؟
بازیکن تیم 98 در گفت و گو با جام جم آنلاین ؛