ستون سه

یک یادداشت ایرانی
کد خبر: ۲۴۰۱
ساعت 8 صبح : صبحانه نخورده از آپارتمان بیرون آمدم . ا#ه ، نرسیدم صورتم را اصلاح کنم.ساعت 8 و45 دقیقه : ماشین روشن نشد. یک ماه است قرار است ببرم تعمیرگاه ، ترمزش خراب است ، بعد روشن می شود، دود می کند، صفحه کلاجش هم ایراد دارد. با اصغر همسایه هل دادیم ، روشن شد، امروز هم دیر سر کلاس میرسم.ساعت 9 و35 دقیقه : ظرف تفلون خریدم ، البته عیال معتقد است تفلون بد است . از همان مغازه زنگ زدم به اداره و گفتم که دنبال کارهای اداره در شهرداری رفته ام . تا ساعت 2 باید چک سیصدهزار تومنی منیژه خانم خاله جان را پاس کنم، پول ندارم.ساعت 10 و14 دقیقه : رفتم شهرداری ، آسانسور خراب بود، هفت طبقه را از پله بالا رفتم ، رسیدم به اتاق دارابی . نبود. رفته دبی . مارمولک نرخها دستش هست . از آنجا به اداره زنگ زدم و گفتم که دارابی نیست . میراحمدزاده گفت زود بیا اداره کارها مانده است . خوب شد قبل از این که من برسم زنگ نزدند. رفتم اداره .ساعت 11 و40 دقیقه : رفتم اداره ، وسط راه یک سری هم به دکان آسایش زدم ، تسبیح شاه مقصود روغن چراغی نیاورده بود. چند دانه کم داشتم ، گرفتم . با اطلاعات دم در اداره دعوا کردم . چند روز است که پیله کرده . رفتم به مهدوی در کارگزینی گفتم که زیرآبش را بزند. یادم باشد که کار وام بانک مهدوی را درست کنم . با عصبانیت رفتم توی اتاق . میراحمدزاده دید عصبانی هستم، حرفی نزد و اعتراضی نکرد.ساعت 12 و50 دقیقه : مهدوی آمد و ناهار اتاق ما بود. تن کیلکا خوردیم با سالاد. هر روز ساعت 10 مامور خرید را می فرستد برای خریدن سنگک تازه . چند تا جوک تازه هم گفت . قرار شد آخر هفته برویم لواسانات ، یک تکه زمین دیده که اگر ماده 5 آن را درست کند، هشتصد متر گیر خودش می آید. خدا شانس بدهد.ساعت 2 و20 دقیقه : زنگ زدم به عیال که به منیژه خانم بگوید بانک نرود، چون پول ندارم . این کارها را عیال خوب بلد است . رفتیم جلسه با میراحمدزاده برای هماهنگی . قرار است زمین بگیرند و تعاونی خانه بسازند. گفتم بروم به مسکن و شهرسازی . حالش را گرفتم . گفتم فعلا رابطه ام خوب نیست . کارش گیر من است ، باید حال بدهد تا کار را جور کنم.ساعت 3 و17 دقیقه : قرار است سمیرا پسر عباس عروس بشود، می خواهد یخچال برای خانه شان بخرد، رفتم تعاونی ، یخچال را می دهد270 هزار تومان . چهار تا چک دادم با هفتاد تومان نقد. فروشگاه خودمان اسکونت نمی کند. برای خانه برنج خریدم.ساعت 5 و10 دقیقه : مجلس ختم پدر اردوبادی بود. ساعت 4 از اداره زدیم بیرون ، رفتیم مسجد، خانواده شان از آن قدیمی های تبریز هستند. بیچاره پدرش در تصادف مرحوم شده ، همه بچه ها بودند. مسوول ترابری اداره هم بود، گفتم ماشین خراب شده ، قرار شد یکی از راننده ها را بفرستد ماشین را تعمیر کنند.ساعت 7 و28 دقیقه : رسیدم خانه ، دو ساعت در ترافیک بودم . هوای تهران خیلی کثیف است.ساعت 9 و40 دقیقه : شب آقای کولی وند آمده بودند خانه ، نیم ساعت ماندند. پروین اینقدر بدجور نگاه کرد که آقای کولی وند فهمید که ما دعوا کردیم ، زود رفتند.ساعت 10 و35 دقیقه : تلفن یک ساعت اشغال بود. با کیوان دعوا کردم . این همه پشت تلفن حرف زدن معنی ندارد. پروین یک کلمه به این بچه ها حرف نمی زند. اصلا به فکر تربیت آنها نیست.ساعت 11 و18 دقیقه : آنتن های ماهواره را دارند جمع می کنند. از صبح اعصابم خورد شده ، نمی دانم چه کنم . فیلمها را نگاه کردم ، همه شان را دیده ام ، ماهواره هم که نداریم . می خواهم بروم بخوابم.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها