در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هاشم از دوران نوجوانی جرایمش را شروع کرد و هر بار بعد از مدتی کوتاه دستگیر شد: « مشکل مالی داشتیم. خانوادهمان فقیر بود و پرجمعیت. پدرم زیاد به ما اهمیت نمیداد. همینکه میتوانست با بدبختی شکممان را سیر کند فکر میکرد وظیفهاش را انجام داده است. من به درس و مدرسه علاقه نداشتم و بیشتر وقتم را در کوچهها و خیابانها پرسه میزدم. آن هم با دوستانی که همهشان در کار خلاف بودند. هرازگاهی حشیش میکشیدیم، دزدی میکردیم، مزاحم این و آن میشدیم و ... اسم این کارهارا میگذاشتیم جوانی کردن. کسی نبود به من بگوید پسرجان این کارها آخر و عاقبت ندارد.»
هاشم آنطور که میگوید در تمام طول زندگیاش تنها بوده و نه خانوادهاش برای او و نه او برای خانوادهاش اهمیتی قائل نبودند. بدسرپرستی، مشکل مالی، فقر فرهنگی، خانوادهای از هم گسسته و ... اینهمه از آن موضوعهایی است که آسیبشناسان اجتماعی به عنوان عمل و عوامل اصلی بزهکاری نام میبرند و این متهم همه آنها را یکجا داشته و دارد. او این بار هم که برای محاکمه به دادگاه منتقل شده تنها است و هیچیک از اعضای خانوادهاش به ملاقات او نیامدهاند. متهم میگوید: « وقتی کسی بالاسرت نباشد همین میشود. من هیچچیز برایم مهم نبود. فقط روزها را یکی بعد از دیگری پشت سر میگذاشتم. اصلا به این فکر نمیکردم کسی که دارم از او دزدی میکنم به پولش نیاز دارد. این حرفها برایم اهمیتی نداشت پیش خودم میگفتم مگر من برای دیگران مهم هستم که حالا بخواهم به بقیه اهمیت بدهم. بار اول که دستگیر شدم خیلی برایم سخت بود. »
متهم سرش را پایین میاندازد و قبل از اینکه بقیه تجربهاش از اولین سابقه کیفری را تعریف کند، چندلحظهای مکث میکند، بعد با کشیدن آهی بلند و عمیق ادامه میدهد: « ترسیده بودم. نمیدانستم آخرش چه میشود. امیدوار بودم پدرم کارم را دنبال کند و رضایت بگیرد. به خودم دلداری میدادم که همین امروز و فردا آزاد میشوم ولی ته دلم میدانستم بیدلیل خوشبین هستم. چند بار ما را به دادگاه بردند و آوردند. آخرش هم حکم زندان دادند.»
زندان برای هاشم تنبیهکننده نبود. او نهتنها از این مجازات درس عبرت نگرفت بلکه بیشتر خودش را غرق در بزهکاری کرد: « روزهای اول زندان سخت بود. با محیط آشنا نبودم. در زندان غریبه که باشی کارت سخت است اما کم کم به قول معروف جا افتادم، با چند نفر از سابقهدارها دوست شدم و همین باعث شد بیشتر با نحوه انجام سرقت آشنا و بیشتر وسوسه شوم. بعد از اینکه از زندان بیرون آمدم مدت کوتاهی دنبال کار خلاف نرفتم تا اینکه دوباره شروع کردم به دزدی.»
هاشم روی نیمکت راهرو دادگاه کمی جابهجا میشود تا متهم دیگری که تازه به آنجا آمده هم جای نشستن داشته باشد. زیر چشمی نگاهی به تازه وارد میاندازد و با صدایی آرامتر به حرفهایش ادامه میدهد و در جواب این سوال که شگردش برای دزدی چه بوده، میگوید: «سوار موتور میشدم، در خیابان پرسه میزدم و همین که سوژه مناسبی پیدا میکردم، کیفش را میقاپیدم.»
این کیفقاپ، برخلاف بسیار دیگری از مجرمان که همین جرم را انجام میدهند، تنهایی کار میکرد و همدستی نداشت. او درباره دلیل این موضوع میگوید: « من زیاد اهل دوست و رفیق نبودم. تنهایی را بیشتر دوست داشتم. ضمن این که فکر میکردم داشتن همدست دردسرساز است. ترجیح میدادم تنهایی دزدی کنم. این طوری تسلطم هم بیشتر بود.»
هاشم نامش را که میشنود، میگوید: «فعلا باید بروم. دوباره حکم زندان میدهند. منتظر میمانم تا محاکمه تمام شود.» تعداد زیادی از شاکیان این متهم در دادگاه حاضر شدهاند و یک به یک توضیح میدهند که او چه طور کیفشان را قاپیده. محاکمه به طول میانجامد اما بالاخره تمام میشود. هاشم خسته و مغموم به نظر میرسد. میداند این بار مجازاتش سنگینتر خواهد بود. او میگوید: « به زندان عادت کردهام. آخرین بار که محکوم شدم حکمم خیلی سنگین بود؛ 5 سال حبس. هر چقدر هم که به فضای زندان عادت کرده باشی، آنجا برایت عادی نمیشود. میدانی چه میخواهم بگویم؟ زندان در هر شرایطی سخت است. برای من هم همین طور.»
این جمله راه را برای پرسیدن این سوال باز میکند که پس چرا از خلاف دست نمیکشی؟ سرش را پایین میاندازد و این طور جواب میدهد: « در زندان آدمهایی مثل من بیشتر برای دزدی و کارهای خلاف تحریک میشوند. هر بار که بیرون آمدم پیش خودم گفتم بهتر است از این به بعد درست زندگی کنم. اما راهش را بلد نبودم. نه شغل و کار و کسبی داشتم نه کس و کاری که دستم را بگیرد. بیکسی درد بزرگی است نمیدانم چرا بعضی پدر و مادرها بچهشان را همین طور رها میکنند. در زندان خیلیها مثل من هستند. اگر پدر و مادری بودند که من را نصیحت میکردند، راه و چاه را نشانم میدادند، به من اصرار میکردند که بچسبم به درس و مشق شاید الان برای خودم کسی شده بودم.»
هاشم سعی میکند همه تقصیرها را گردن پدر و مادرش بیندازد اما خیلیها هم هستند که با وجود بدسرپرستی هرگز از راه راست منحرف نشدهاند. متهم میگوید: « فقط پدر و مادر نیست به خود آدم هم بستگی دارد. به دوستانش. به دور و اطرافیان. من در انتخاب دوست هم دقت نکردم. خودم هم آن زمان، در دوره نوجوانی به فکر آینده و آخر عاقبتم نبودم.»
همین طور که دارد حرف میزند، یکی از شاکیان از روبهرویش رد میشود و خطاب به او میگوید : « میدانی برای گرفتن المثنی مدارکم چقدر دوندگی کردم. هم پولم را بردی هم از کار و زندگی مرا انداختی.» هاشم برای چند ثانیه به چشمان آن مرد نگاه میکند و بعد سرش را پایین میاندازد و میگوید:« کیفها را که میدزدیدم، هر چیز به در بخوری داخلش بود بر میداشتم و کیف را میانداختم سطل آشغال. این آقا هم به همین خاطر ناراحت است. میگوید چرا مدارک را در صندوق پست نینداختم. حقیقتش برایم مهم نبود.»
هاشم کمی از شگردش میگوید و چند جمله از زندگی و تجربهاش. افکارش مغشوش است و آرام و قرار ندارد. میداند تا چند دقیقه دیگر وقتی محاکمه بقیه آنهایی که از زندان آمدهاند، تمام شود دوباره باید پشت میلهها برگردد و این بار تا سالها طعم آزادی را نمیچشد: «من برخلاف بیشتر کیفقاپها دنبال سوژه خاصی نبودم. بعضیها جلوی بانکها کشیک میکشند. بعضیها جلوی پاساژها و ... اما من به این موضوع اهمیتی نمیدادم. همینطور در خیابان پرسه میزدم و هر وقت میدیدم مرد یا زنی کیفش را با بیاحتیاطی دستش گرفته است جلو میرفتم و در یک حرکت سریع و غافلگیرانه آن را میدزدیدم و به سرعت فرار میکردم.»
درباره نحوه دستگیریاش که میپرسم، زنی را در انتهای راهرو نشان میدهد و میگوید: «او باعث شد دستگیر شوم. میخواستم کیفش را بقاپم اما آن را محکم گرفت. چندمتری دنبال موتور کشیده شد تا این که تعادلم را از دست دادم و زمین خوردم. بعد هم با داد و فریاد آن زن، مردم دورهام کردند و با پلیس تماس گرفتند.»
هاشم سری تکان میدهد و حرفش را این طور کامل میکند: « هر چقدر هم که زرنگ و حرفهای باشی بالاخره گیر میافتی. تا حالا نشنیدهام یک مجرم برای همیشه بتواند فرار کند. یک روز آدم سر و کارش به دادگاه و زندان میافتد.»
نمیترسیدی موقع دزدی به کسی صدمه بزنی مثلا همین مورد که گفتی کسی را دنبال خودت بکشی و او را مجروح کنی یا ممکن بود کسی کشته شود. هاشم با شنیدن این سوال سگرمههایش را درهم فرو میبرد: «درست است که خلافکارم ولی آدمکش که نیستم. حواسم بود به کسی آسیب نرسانم. البته شنیدهام بعضیها موقع دزدی ناخواسته قتل هم انجام دادهاند ولی من نمیخواستم این طور شود. آدم وقتی وارد کار خلاف میشود باید پی همه چیز را به تنش بمالد.»
متهم نگاهش را از من برمیچیند و به 3 نفر دیگر چشم میدوزد که با دستبند به هم بسته شدهاند، مثل یک زنجیر: «آنها را میبینی. آنها هم کیفقاپی میکردند. یکیشان 20 سال بیشتر ندارد او هم مثل من آدم بدبختی است. اصلا نمیدانم بعضیها چرا بچهدار میشوند. بچه کاکتوس که نیست خودش رشد کند، به مراقبت احتیاج دارد.»
وقت رفتن هاشم فرا رسیده است. او همان طور که آهسته آهسته به طرف پلهها گام برمیدارد، میگوید:« این بار وقتی آزاد شدم دیگر دنبال کار خلاف نمیروم. سعی میکنم سالم زندگی کنم مثل یک انسان واقعی. دیگر از حبس خسته شدهام. البته به جز زندان حتی رد مال هم دارم. 124 شاکی من را شناسایی کردهاند اول نمیخواستم به همه این دزدیها اعتراف کنم ولی شناساییام کردند. فکر کنم این بار برای آزادی خیلی بیشتر باید منتظر بمانم. سعی میکنم در زندان کار و حرفهای یاد بگیرم.»
هاشم با گفتن این جمله دور میشود. او به حکم دادگاه که چند روز بعد صادر شد باید5 سال در زندان بماند، 74 ضربه شلاق بخورد، اموال شاکیان را پس بدهد و علاوه بر همه اینها به خاطر سوابق متعدد دوران 10 ساله تبعید را هم سپری کند.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: