در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مساله رابطه میان ذهن و بدن یکی از قدیمیترین مباحث فلسفی است که تاکنون نظرات متنوعی درباره آن ابراز شده است. مرلوپونتی نیز به عنوان فیلسوفی که از دل اگزیستانسیالیزم و سنت نوپای پدیدارشناسی برخاسته، نگاه متفاوتی به این مساله داشته است.
در مقاله کوتاهی که پس از این خواهید خواند، کوشیده شده آراء او در این باب برحسب کتاب «پدیدارشناسی ادراک» او با طرحی بسیار اجمالی تبیین شود. بررسی دقیق و نقادانه موضع او در قبال رابطه ذهن و بدن چه بسا بتواند در حوزه فلسفه دین سودمند افتد.
موریس مرلوپونتی (1961- 1908) اندیشمندی فرانسوی بود که بیش از هر چیز به ماهیت آگاهی انسان به عنوان تجربه متجسم علاقه داشت. هنگامی که درEcole normale superieure درس میخواند، از طریق هوسرل و هیدگر به پدیدارشناسی (مطالعه فلسفی ادارک اشیاء) علاقهمند شد. پس از آن به سال 1930 فارغ التحصیل گشت و به تدریس در دبیرستانهای گوناگون پرداخت. او در دهه 1930 با نشریهEsprit که گرایشهای چپ کاتولیک داشت، همکاری میکرد.
مرلوپونتی در آغاز جنگ جهانی اول با درجه افسری در ارتش فرانسه خدمت کرد. وی در دوره اشغال فرانسه توسط آلمان با این که در جنبش مقاومت فرانسه سهیم بود، در پاریس درس میداد و همان روزها پدیدارشناسی ادراک را به رشته تحریر آورد (چاپ نخست- 1945- فرانسه)؛ این کتاب به نظر قریب به اتفاق محققان، مهمترین اثر اوست. چون جنگ به پایان رسید، در تاسیس نشریه اگزیستانسیالیستیTemps Modernes با ژان پل سارتر و سیمون دیبوار همکاری کرد. مرلوپونتی در 1952 بعد از آن که مخالفتهایش را با سارتر بر سر حمایت این فیلسوف از کره شمالی در جنگ کره تکرار کرد، از هیات تحریریه آن نشریه کناره گرفت. کار دانشگاهی وی پس از جنگ عبارت بود از تدریس در کرسیهای دانشگاهی سوربن و نیز تدریس در کالج دوفرانس (از 1952 تا هنگام مرگ.)
اندیشه مرلوپونتی بر فهم ماهیت زیسته و متجسم آگاهی و ادراک انسان تمرکز دارد. برخی از نظریهپردازان برجستهای که به تاثیر او تن دادند، عبارتند از کلود لوی استراوس، میشل فوکو، پل ریکور و لوئی آلتوسر. بعدها شماری از دانشمندان اجتماعی که به نقد انگارههای سنتی در باب رابطه میان ذهن و بدن و ماهیت تجربه انسان علاقه داشتند، کار وی را پی گرفتند.
او همچنین بر دینپژوهانی که به فهم تجربه دینی به عنوان ادراک متجسم علاقه داشتند، تاثیر نهاده است (مثلا بر مطالعات توماس سورداس مردمشناس دین درباره شفابخشی دینی.
برای فهم دیدگاههای فلسفی مرلوپونتی باید به پدیدارشناسی نگاهی اجمالی بیندازیم؛ زیرا پدیدارشناسی نظرگاهی است که بخش اعظم فکر او را شکل داده است. پدیدارشناسی همان طور که از عنوانش برمیآید، به بررسی پدیدارها میپردازد- پدیدار یعنی آنچه به ادراک بیواسطه حواس درمیآید. ادموند هوسرل ، بنیانگذار آلمانی پدیدارشناسی چنین استدلال میکند که هرچند براهین فلسفی جهت وجود مستقل ابژههایی که توسط حواس ادراک شدهاند، هرگز قابل اثبات نیستند؛ اما به هر حال انسانها (بدون توجه به وضع هستی شناختی و نهایی این چیزها) جهان خارج را به منزله ابژههای آگاهی تجربه میکنند. هوسرل میگوید که ما باید به دغدغه خود در باب براهین و دیگر مسائلی که پاسخهای آماده و قطعی برایشان نداریم «خاتمه دهیم.»
وی میگوید که ما در عوض باید بر تامل در باب ادراکات حسی تمرکز یابیم، ادراکاتی که تجربه ما از ایدهها، تخیلات، هیجانات، ابژهها و دیگر چیزهایی که با آگاهی ما ادراک میشوند را سبب میشوند. وظیفه عمده ما، تجربه این ابژههاست که توجه ما را به خودش جلب میکند. وظیفه ما این نیست که وضع آنها را فارغ از آگاهی خویش تحلیل کنیم. چنین بود که هوسرل پدیدارشناسی را به عنوان تحلیل تجربههایی که محصول آگاهی از ابژههای خارجی هستند، بنیاد نهاد.
بخشی از سهم فکری مرلوپونتی در بسط و تکامل روابط هوسرل از پدیدارشناسی به طرق مختلف است و بر دو مفهوم تجسم و ادراک تمرکز دارد. این دو ایده در کتاب پدیدارشناسی ادراک مورد مداقه قرار گرفتهاند.
مرلوپونتی در این اثر به انتقاد از دوپارگی دکارتی میان ذهن و بدن برمیخیزد. انتقاد او استدلالی است در جهت ویرانی این تلقی دوگانهانگار از انسانهایی که در جهان وجود دارند. او بر این ضرورت تاکید دارد که دریابیم انسانها فقط یا اولا و بالذات اذهان اندیشنده نامتجسم نیستند؛ بلکه بدنهایی هستند که به جهانی مادی پیوستهاند. بنابراین بدنها چیزهایی انتزاعی نیستند؛ بلکه موجوداتی انضمامی در جهانند که از طریق آنها ادراک روی میدهد و ذهنیت شکل میگیرد. به نظر مرلوپونتی جهان بنیاد تجربه است. هر ذهنیتی ناظر به جهان است، هرگز از آن جدا یا منفک نیست و با آنچه او «تفوق ادراک» مینامد، تغذیه میشود. ما از طریق بدن به جهان دست مییابیم نه از طریق (یا نه صرفا از طریق) ذهن. برخلاف قول مشهور دکارت، (cogito ergo sum) «میاندیشم پس هستم»، وجود اندیشیدن نیست بلکه تجسم است. بواقع هر اندیشمندی متجسم است؛ اندیشیدن محصول آگاهی است و آگاهی به نوبه خود از ادراکهای بدنی سوبژه قوام میگیرد.
از دیدگاه هوسرلی (که خودش مرهون فلسفه دکارتی است)، انسانها موجوداتی بر مدار آگاهیاند. مرلوپونتی برخلاف این دیدگاه چنین تاکید میکند که هویت انسان (یعنی ذهنیت ما) به طور چشمگیری توسط حیث فیزیکی یا بدنهای ما شکل میگیرد. بنابراین بر محوریت بدن و تاثیر آن بر ادراک ما از جهانی که به تجربه میآید، اصرار دارد. او میگوید شناخت جهان محصول ادراک انضمامی است نه محصول اندیشه انتزاعی یا کارکردهای یک ذهن یا آگاهی نامتجسم. خلاصه آن که در تجربهای که از جهان داریم، بدن را بر ذهن مقدم میدارد. خود ادراک نیز بدن مند است: ادراکات به منزله انتزاعات بدون بدن وجود ندارند بلکه (برعکس) درون بدنها وجود دارند. ادراک فقط در جهان تجربه زیسته روی میدهد. ادراک به منزله انتزاعی فراتر یا بیرون از بدن زیسته وجود ندارد.
مرلوپونتی اصرار داشت که ما فقط از طریق تجربه زیسته به شناخت جهان دست مییابیم. وی میگوید فعالیتهای بدن در جهان است که تجربه زیسته را میسازد. چنین تجربهای هرگز ایستا نیست بلکه همواره پویاست. ما هم تجربه زیسته را شکل میدهیم هم از آن شکل میگیریم. ذهن که اشیا را ادراک میکند در بدن تجسد یافته است. ادراک و آگاهی فراتر از تجربه زیسته در جهان یا جدای از آن نیستند.
ادراک مستقیما با بدن زیسته پیوند دارد. منظور مرلوپونتی از بدن زیسته هم بدنی است که جهان را تجربه میکند و هم بدنی که به تجربه میآید. سوبژه یعنی شخصی که ایفاگر ادراک است، متجسم است. این تجسم بدینسان حلقه اتصالی است به جهان تجربه شده خارجی و پدیداری. ما انسانها از مولفههای ذیشعور تشکیل شدهایم اما جنبههای بدنیمان تعیین میکنند که چه کسی هستیم. به رغم این که برخی فیلسوفان برجسته تاکید کردهاند که آگاهی اساس آن چیزی است که از انسانیت مراد میشود، مرلوپونتی چنین استدلال میکند که هرچه در جهان تجربه میکنیم یا از جهان درمییابیم اساسا محصول بدنهای ما و محصول اذهان متجسم ماست. این ادراک بنیاد مقولهبندی یا نظریهپردازی است حتی اگر چنین به نظر رسد که ما افکار یا مفهومسازیهایی از جهان داریم که تجربه جسمانی ما از آنها تنها به نحو ثانوی حاصل میشود. فقط از دریچه زمان و مکان فیزیکیمان میتوان به جهان نگریست. همانطور که مرلوپونتی میگوید: «بدن ما در جهان به منزله قلب است برای موجود زنده و جلوه مشاهدهپذیر را همواره زنده نگه میدارد، در آن زندگی میدمد و درونش را حفظ میکند و با همراهی آن یک نظام میسازد( »پدیدارشناسی ادراک، ص 235.)
مفهوم تجسم در کتاب مرلوپونتی یک ایده کلیدی است. به نظر او برخلاف دیدگاه فلسفه سنتی که محوریت را به ذهن میداد، فقط ذهن نیست که جهان را ادراک میکند، تجربه میکند و باز مینمایاند. برعکس، مفهوم تجسم تصریح دارد که بدن در چگونگی تجربه فرد از جهان نقشی محوری ایفا میکند. جهان (چنان که مرلوپونتی آن را میفهمد) یک ابژه خارجی که متعلق تفکر باشد نیست، بلکه بنیاد ادراکات و تجربیات ماست. بدینسان اشیاء خارجی که آنها را به عنوان ابژهها در جهان ادراک میکنیم نتیجه این هستند که بدنهای ما چگونه آنها را تجربه میکنند، نه این که صرفا محصول آگاهی دریابنده ابژه باشند. عقاید فلسفی مبنی بر این که آگاهی تمامی ادراک جهان را به دوش میکشد همگی برخطایند. از نقطه نظر مرلوپونتی، شما نمیتوانید بدون بدن واجد آگاهی باشید ذهن و بدن به طوری جداییناپذیر در هم تنیدهاند.
بنابراین، ذهنیت متجسد است. به نظر او متجسم بودن شناخت مانع امکان شناخت مستقلی است که پیش یا بدون بدن حاصل شود. تحلیل جهان همواره فعالیتی است که به یک ذهن متجسم تعلق دارد.
مرلوپونتی مفهوم بدن - سوبژه را در پدیدارشناسی ادراک برای اشاره به این اندیشه به کار برده است که بدن، ذهن و جهان کاملا درهم تنیدهاند و (برخلاف تاکیدی که تفکر دکارتی دارد) جداشدنی نیستند. پدیدارشناسی مرلوپونتی در پی فهم این ارتباط است و نمیخواهد گونهای آگاهی نامتغیر دایر کند که از جهانی که با بدنها تجربه شده فراتر باشد. مفهوم بدن - سوبژه این تاکید مرلوپونتی را برجسته میکند که بدن شخص را به جهان پیوند میدهد.
همین جاست که دوگانگی دکارتی درهم میشکند. هیچ ذهن نامتجسمی نیست که ابژههای جهان خارج را مشاهده کند. ما از راه بدنهای خویش در جهان زیست میکنیم. سوبژه و ابژه یک اتحادند نه یک دوگانگی، یعنی نباید آنها را دو حیطه مجزا دانست بلکه آن دو را باید دو جنبه موجود واحدی تلقی کرد که حائز وجودی متجسم در جهان است.
کتابها، مقالات، کنفرانسها و درسهای راجع به دین و بدن دامنه وسیعی یافتهاند. امروزه اندیشههای مرلوپونتی مبنی بر تفوق ادراک رفته رفته در باب تلقی دین به منزله چیزی که از طریق بدن و به نحو فیزیکی به تجربه میآید اعمال میشوند. تاکنون چشماندازهای غربی به دین که در فضایی دکارتی نفس میکشند بر آن بودهاند که دین را چیزی تلقی کنند که اولا و بالذات با باورهای فرد (یعنی با یک ذهن آگاه) سروکار دارد. معمولا بدن را مانع نیل به آرمانهای روحی دانستهاند، هرچند موارد آشکاری هم از این قاعده مستثنی بوده است. ریاضت دینی نمونهای از اعمالی است برای پروراندن بدن آنچنان که دین بتواند بیهیچ مانعی به کارکرد خود در ذهن ادامه دهد. نظریه مرلوپونتی جایگزین قابل تاملی برای دیدگاههای سنتی پیشنهاد میکند.
مترجم: حمید اسکندری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: