ایستاده در برابر باد

قصه سامان قصه پرغصه‌ای است. قصه‌ای که او در آن قهرمان کوچکی بوده که یک‌تنه از پس خیلی از مشکلات و سختی‌ها باید برمی‌آمده است. او بار سنگین مسوولیت فرزندی را تا به حال به خوبی به دوش کشیده است، اما این روزها انگار خیلی خسته است. خسته‌تر از آن که حتی به مادر بدحالش فکر کند. دوست داریم با نامه‌هایتان به سامان بگویید که او چه فداکاری بزرگی تا به حال کرده و این که تمام این سختی‌ها و عذاب‌هایش بی‌اجر نمی‌ماند. به او بگویید که او هنوز خدا را دارد. خدایی که شاهد تمام روزها و لحظاتش بوده و هست. امیدواریم سامان حتی در این برهه سخت از زندگی‌اش یادش نرود که باید با مادرش همچنان مهربان بماند. آن هم مادری، بهتر از برگ درخت... .
کد خبر: ۲۳۹۵۰۱

سلام. من «سامان ق.» 17 ساله از سنندج هستم. چند ماهی است که ضمیمه شما را می‌خوانم و از همان روزهای اولی که این ضمیمه را خریدم می‌خواستم برای صفحه دخترانه و پسرانه نامه بنویسم و درددل‌هایم را بگویم تا کسی باشد که به آنها گوش دهد. امیدوارم این نامه مرا چاپ کنید.

من متولد اول خرداد 1370 و عضو کوچک خانواده هستم. شاید روزهای زندگی من روزهایی بود که هنوز هیچ چیز از دنیا نمی‌فهمیدم. من در یک خانواده فقیر به دنیا آمدم. پدرم نگهبان بود، ولی بعد از اتمام کارش به دستفروشی مشغول می‌شد. زندگی ما به خوبی پیش می‌رفت تا این که مادرم مریض شد. وقتی رفتیم دکتر فهمیدم آلزایمر دارد. آن زمان من نمی‌دانستم که این بیماری چیست، چون هنوز کلاس پنجم بودم. کم‌کم بیماری مادرم پیشرفت کرد. دیگر نمی‌توانست کارهای خانه را انجام دهد و می‌بایست من یا خواهرم یا برادر بزرگترم کارهای خانه را انجام می‌دادیم. آن وقت‌ها خواهرم در دانشگاه درس می‌خواند و به دلیل حضور در کلاس‌هایش کمتر می‌توانست به ما کمک کند. وقتی به کلاس سوم راهنمایی رفتم برادرم هم در دانشگاهی در آباده در استان فارس قبول شد ولی به دلیل بیماری مادرم نتوانست به دانشگاه برود. از آن وقت به بعد اخلاق برادرم عوض شد. دیگر همیشه عصبانی بود و رفتارش با مادرم هم بد شده بود و در کارها هم به من کمک نمی‌کرد. آن وقت‌ها خواهرم سال آخر دانشگاه بود. اوضاع به همین منوال می‌گذشت و من مجبور بودم که خودم بیشتر به کارهای خانه برسم. کم‌کم درس‌هایم افت کرد و نتوانستم برای رشته‌ام ریاضی را انتخاب کنم. خواهرم هم قرار بود با پسردایی‌ام ازدواج کند. بعد از مراسم عقد آنها دختر خواهر بزرگترم را برق گرفت. مرده بود ولی دکترها با شوک زنده‌اش کردند ولی به خاطر این که مدت زیادی اکسیژن به مغزش نرسیده بود تبدیل به مرده‌ای شد که فقط نفس می‌کشید. از آن به بعد دیگر احساس پوچی داشتم، بارها می‌خواستم خودم را بکشم ولی به خاطر مادرم که حالا هم بیماریش بیشتر شده بود و می‌بایست خودم بهش غذا می‌دادم و لباس‌هایش را عوض می‌کردم منصرف می‌شدم. الان یک سالی از آن ماجراها گذشته و من پیش دانشگاهی هستم و برای قبولی در دانشگاه درس می‌خوانم. یک مدت پیش دچار عشقی یکطرفه شدم، فکر می‌کردم او هم به من علاقه دارد ولی اشتباه می‌کردم. بارها به او اظهار علاقه کردم ولی او جواب منفی داد. حالا دیگر نمی‌توانم درس بخوانم. می‌ترسم اگر در دانشگاه پزشکی قبول نشوم همان تصمیمی را که مدت‌ها پیش گرفته بودم انجام دهم و مادرم را تنها بگذارم. خواهش می‌کنم هر کسی که این نامه مرا می‌خواند جوابش را بدهد. خیلی تنها شدم. شاید راهنمایی‌های شما بتواند کمکم کند.

تنها به قاضی نرو

این نامه، نامه یک مادر میانسال است به سارا که مطلبش در 24 دی ماه در همین صفحه چاپ شد. یادتان هست؟ دختری که از جدایی پدر و مادرش و بی‌مهری مادربزرگش رنج می‌برد. حالا یک مادر به خاطر سارا دست به قلم شده تا باری از دوش سارا بردارد. امیدواریم سارا این نامه را بخواند و بتواند راهنمایی‌های این مادر مهربان را به کار ببندد.

صادق‌زاده: با سلام و خسته نباشید به تمام زحمتکشان روزنامه جام‌جم که واقعا اگر حمل بر ریا نباشد شاید از نظر من که بیشتر مجلات و روزنامه‌ها را می‌خوانم بهترین روزنامه باشد. خصوصا ویژه نامه‌های خوب آن. من بیشتر ویژه‌نامه‌های جام‌جم را می‌خوانم و با آن در ارتباط هستم ولی چون سنم زیاد است و فرزند کوچکم 21 سال سن دارد، با علاقه همه را مطالعه می‌کنم. امروز بر حسب اتفاق مطلبی را که با تیتر آینه‌ها هم تنها می‌شوند در صفحه دخترانه و پسرانه خواندم. نامه دخترم سارا خانم را خواندم و بسیار متاثر شدم. چون خوشبختانه بچه‌های من مادر بزرگ‌های بسیار خوبی داشتند و مادر شوهر عزیزم که خدا رحمتش کند بی‌نهایت با نوه‌هایش مهربان بود و محبت زیادی به آنها داشت. من به سارا جان می‌گویم اگر از طرف مادربزرگش کمی بی‌مهری می‌بیند باید به او حق دهد چون فرزند عزیزش بیمار است. به نظر من باید مادرتان به خاطر شما هم که شده پدرتان را تحمل می‌کرد. حالا هم شما می‌توانید از طریق پدرتان به قلب او رخنه کنید و بگویید که در سرنوشت پدرتان شما دخیل نبودید و سعی کنید درددل‌های مادربزرگتان را هم بشنوید و تنها به قاضی نروید. البته محبت و زحمات مادرتان هم قابل تقدیر و تشکر است ولی به نظر من شما به اتفاق مادرتان با یک دسته گل و شیرینی به دیدن مادربزرگتان بروید و به حرف‌های دل او گوش دهید و البته گله‌هایتان هم را رودررو به او بگویید و اگر می‌دانید ایشان به مادرتان توهین می‌کند سعی کنید یک بار صبوری به خرج دهید و چیزی نگویید شاید عقده دل او هم باز شود. کینه‌ها را به دور بینداز دخترم، امیدوارم نصیحت مادرانه من به شما مثمرثمر شود و تو در زندگی‌ات موفق باشی.

 

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها