روزانه ها

به کجا می‌رویم؟

سعیده کافی: رفتی بدون نیم نگاهی به اطراف، آنقدر عجله داشتی که پیرمرد را ندیدی روی زمین افتاده و دستانش را در جستجوی کمکی و دستاویزی که او را بلند کنند به هر طرف می‌چرخاند. شاید می‌خواستی زودتر به اتوبوس برسی، شاید شتاب داشتی قبل از این که چراغ سبز شود از خیابان عبور کنی، شاید آنقدر در فکر مشکلات و برنامه‌های روزمره‌ بودی که نمی‌توانستی اطرافت را ببینی. قسط عقب افتاده، انتخاب واحد و درس و دانشگاه، خانه‌تکانی و شاید هم خرید شب عید و به همین دلیل پیرمرد را ندیدی که از تو قطع امید کرده بود و این بار نه به دنبال دستان گرم انسانی نوعدوست که به دنبال میله سرد آهنی ایستگاه دستانش را با زحمت دراز می‌کرد و می‌کوشید از جایش بلند شود.
کد خبر: ۲۳۸۰۰۵

نزدیک ظهر خط بی.آر.تی خیابان دماوند، ایستگاه ... اتوبوس تازه رسیده است. با عجله به سمت ایستگاهی می‌روم که مملو از جمعیت و عابرانی است که با شتاب می‌روند و می‌آیند. از دور پیرمردی را می‌بینم که روی زمین افتاده و به زحمت دستش را دراز می‌کند تا میله را بگیرد. تا من برسم او بلند شده و به میله تکیه داده است. رنگش بشدت پریده. شاید معتاد است و شاید خیابانگرد و شاید پدربزرگ بیماری مثل پدربزرگ‌های من و شما. هرچه هست اکنون نیاز به کمک دارد. نگاهش می‌کنم، قدم‌هایم سست می‌شود، مواظبم کسی به او تنه نزند. نگاهم به مامور کنترل بلیت می‌افتد که بی‌تفاوت مشغول گپ‌زدن با دوست و شاید رهگذری است. می‌اندیشم شاید پیرمرد را ندیده است، سراغش می‌روم و ماجرا را می‌گویم. امیدوارم دست پیرمرد را بگیرد، در کناری بنشاند و جرعه آبی به او بنوشاند. اما افسوس می‌خورم و تعجب می‌کنم وقتی شانه‌هایش را به نشانه بی‌تفاوتی بالا می‌اندازد، سرش را تکان می‌دهد و با حالت لبانش به من می‌فهماند که بی‌خیال. پیرمرد همچنان میله را گرفته و توان حرکت ندارد. با خود می‌اندیشم به کجا می‌رویم ما ملت مسلمان نوع پرور و این بیت از شعر سعدی که می‌گویند امروز آذین‌بخش سر در سازمان ملل است در گوشم طنین می‌اندازد که:

بنی آدم اعضای یک پیکرند/ که درآفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار/  دگر عضوها را نماند قرار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها