در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تقابل میان پستمدرنیسم و مدرنیسم- یا جنبش مدرن (1945-1910-) در معماری است. به نظر پورتوگسیPortoghesi ، جدائی پستمدرنیسم از مدرنیسم مربوط میشود به حذف سلطه هندسه اقلیدسی (که مثلا استعلای آن را در بوطیقای پلاستیک داستایل میبینیم.) در تأیید نظر گرگوتیGregotti ، وجه زیر تفاوت میان مدرنیسم و پستمدرنیسم را بهتر توصیف میکند: ناپدید شدن پیوند تنگاتنگی که زمانی طرح معماری مدرن را به ایدهآل تحقق فزاینده آزادی اجتماعی و فردی تمام بشریت وصل میکرد. معمار پستمدرن متوجه میشود که محکوم به تعدیل یک سلسله از امور جزئی است که از فضای مدرنیته به ارث برده بود؛ محکوم است به این که فکر بازسازی جهانی زیستگاه انسانی را وابگذارد. این دریچه به چشمانداز وسیعی باز میشود، به این معنا که دیگر افقی برای جهانشمولی، ایجاد جهانشمولی، یا آزادی عمومی گشوده نمیشود که خوشآمد گوی چشمان انسان پستمدرن یا چشمان معمار انسان پستمدرن باشد. ناپدید شدن این «ایده» که عقلانیت و آزادی رو به رشد است، تنها مبین «ضربآهنگ»، یا سبک یا شیوهای است که به معمار پستمدرن اختصاص دارد. من میگویم که این یک «آمیزه» است: آمیزهای از نقلقولهای متعدد که از عناصر و سبکهای گذشته گرفته شده است، از کلاسیک گرفته تا مدرن، بیتوجه به محیط و غیره.
در این دورنما نکته این است که «پست» در «پستمدرنیسم»، به معنای یک توالی ساده است، یعنی ترتیب زمانی دورهها، که در آن هر یک از دورهها به روشنی قابل شناسایی است. «پست»- نشانگر چیزی است مثل یک تبدیل: مسیری تازه در شاهراه گذشته.
حالا خود این تصور زمانبندی خطی، کاملا «مدرن» است. این تصور، در آن واحد، بخشی است از مسیحیت، دکارتیسم و ژاکوبنیسم: از آنجا که چیز کاملا تازهای را آغاز میکنیم، عقربههای ساعت را هم باید تا نقطه صفر به عقب ببریم. همین اندیشه مدرنیته، با آن اصل که «بریدن از سنت و ایجاد راههای مطلقا تازه زندگی و تفکر هم ممکن است و هم لازم»، پیوندی تنگاتنگ دارد.
حالا شک داریم که که نکند این «گسیختن» از گذشته، در واقع راهی برای فراموشی گذشته یا سرکوب گذشته باشد، به عبارت دیگر، ما در حال تکرار گذشته هستیم و نه فراتر رفتن از آن. میخواهم بگویم که در معماری «تازه»، نقل قول موتیفهای مأخوذ از معماریهای گذشته متکی است به روشی مشابه روش رویا، حاصل تهماندههای روزانه زندگی گذشته، که فروید آن را در «تفسیر رویا» Traumdeutung طراحی کرده است.
اگر به گرایشهائی فکر کنیم که اکنون زیر نام فرا-آوانگاردیسم، نواکسپرسیونیسم، و غیره بر نقاشی حاکم است، سرنوشت مقدر تکرار / نقل قول - چه به صورت کنایه و تمسخر و چه به صورت سادهاندیشانه - آشکارا خود را نشان میدهد.
عزیمت از معماری «پست مدرنیسم»، مرا به دلالت دیگری از «پستمدرن» رهنمون میشود (و باید بپذیرم که در مورد کجفهمی آن اصلا بیگانه نیستم.)
ایده کلی آن چیز مهمی نیست. در اصل پیشرفت عام انسانی که غرب، با جسارت و اطمینان، به مدت دو قرن روی آن سرمایهگذاری کرده بود، میتوانیم نوعی زوال قابل اثبات مشاهده کنیم. این ایده پیشرفت ممکن، احتمالی یا لازم، ریشه در این اعتقاد داشت که توسعه حاصله در هنر، تکنولوژی، دانش و آزادیها به نفع همه انسانیت است. این درست است که تعیین هویت انسان تحتسلطه()subject که بیش از همه از عدم توسعه رنج میبرد فقیر، کارگر یا بیسواد - در سراسر قرون نوزده و بیست، به عنوان یک موضوع جدی ادامه پیدا کرد. همان طور که میدانید، بر سر انتخاب یک نام اصیل برای انسان تحتسلطه()subject که رهاییاش به یاری نیاز داشت، میان لیبرالها و محافظهکاران و چپگرایان، جار و جنجال و حتا جنگ برپا شد. با این وصف، همه آن گرایشها در این اعتقاد وحدت داشتند که حقانیت ابتکارات، اکتشافات و نهادها تا آنجاست که سهمی در آزادی انسان ایفا کنند. بعد از دو قرن با کسب آگاهی بیشتر متوجه شدیم که علائم مربوطه در جهتی متضاد حرکت میکند. نه لیبرالیسم (اقتصادی و سیاسی) و نه مارکسیسمهای جورواجور نتوانستند از این دو قرن خونزده، بیآن که متهم به ارتکاب جنایت علیه انسان شوند، پاک بیرون بیایند. ما میتوانیم برای اثبات این سوءظن، فهرستی از نامهای خاص مکانها، اشخاص، تاریخ به دست دهیم. به پیروی از تئودور آدورنو، من نام «آشویتس» را به کار میبرم تا نشان دهم که تاریخ اخیر غرب در مورد طرح «مدرن» آزادی انسانی تا چه اندازه بیخاصیت بوده است. چه نوع تفکری میتواند درد آشویتس را «تسکین» دهد - تسکین درد به معنایaufheben - به معنای توانائی در قرار دادن آن در فرایندی کلی، تجربی، یا حتا حدس و گمانی که در جهت رهائی عام باشد؟ در eitgeistz روح زمان، حزنی هست. این حزن میتواند خود را در گرایشهای واکنشی، حتا ارتجاعی یا در اوتوپیاها بیان کند اما نه در یک توجیه مثبت که به گشایش دورنمائی نو منجر میشود. گسترش علمفناوری()technoscience وسیلهای شده است برای تعمیق بیماری تا بهبود آن. دیگر امکان آن نیست که توسعه را معادل پیشرفت خواند. گسترش ، به نظر میرسد علمفناوریکه به فرمان خود عمل میکند، با نیروئی خودمختار که مستقل از ماست. این گسترش پاسخگوی تقاضاهای برخاسته از نیازهای انسانی نیست. بلکه برعکس، هویت انسانی-- خواه اجتماعی خواه فردی به نظر میرسد که مدام در اثر نتایج و کاربردهای توسعه بیثبات میشود. من به نتایج عقلائی و فکری و نتایج مادی آن میاندیشم. میتوانیم بگوییم که شرایط انسانی به صورتی درآمده است که باید مدام دنبال جریان انباشت اشیاء تازه بدود (چه در عمل و چه در فکر.)
همان طور که ممکن است به فکر شما هم رسیده باشد، فهم چرائی این فرایند پیچیده شدن، برای من به صورت سوال مهمی درآمده است سوالی مبهم. میتوانیم بگوییم که نوعی تقدیر در کار است، یا مقصدی غیرارادی به سوی وضعیتی که مداوما پیچیدهتر میشود. به نظر میرسد که در برابر قید و بندهای تعقید، تحت مالکیت درآمدن، تبدیل به عدد شدن، مصنوعی شدن، و جرح و تعدیل شدن یک یک اشیاء، نیاز به امنیت، هویت و شادی که از شرایط فوری ما به عنوان موجودات زنده، به عنوان موجودات اجتماعی سرچشمه میگیرد، به امور نامربوطی تبدیل شدهاند. در جهان علمفناوریtechnoscience ، شبیه گالیورهایی شدهایم که گاه بسیار بزرگیم، گاه بسیار کوچک، اما هرگز به اندازه نیستیم. تحت چنین شرایط، گرایش به سادگی، به منزله پذیرش بربریت تلقی میشود.
مترجم: عزیز عطایی
ژان- فرانسوا لیوتارد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: