یک خاطره

ماجرای خرید یک جعبه شیرینی نارگیلی

اتفاقی که می‌خواهم آن را شرح دهم نمی‌دانم چه اسمی می‌توان روی آن گذاشت. انسانیت! شاید بهترین کلمه باشد. گرچه می‌توان از امانت‌داری، انصاف و مروت هم نام برد. به هر حال من ماجرا را شرح می‌دهم، شما خودتان قضاوت کنید و هر اسمی که می‌خواهید به این کار بدهید.
کد خبر: ۲۳۷۳۲۹

 تقریبا اوایل مهر امسال بود که برای تبریک به دختر و دامادم که اولین فرزندشان (یعنی نوه من)‌ به مدرسه می‌رفت به اتفاق عیال راهی خانه آنها شدیم. خانه ما اطراف‌خیابان امام خمینی است و منزل دختر و دامادم در خیابان دکتر شریعتی بالاتر از سه‌راه زندان قصر است. همسرم برای نوه‌مان که برای اولین سال به مدرسه می‌رفت یک ساعت مچی ارزان قیمت خریده بود. فکر کنم حدود 7500تومان.از همین ساعت‌های تقریبا فانتزی که دسته پلاستیکی دارد. نزدیکی‌های منزل دخترم، عیال گفت بهتر است دست خالی نرویم. گلی، شیرینی، چیزی بخریم.

من خیلی راضی نبودم. گفتم: ساعت خریدیم کافی است. عیال جواب داد: مگر قرار نیست به دختر و دامادت تبریک بگویی. خب تبریک دست خالی نمی‌شود.

خلاصه قرار شد یک جعبه شیرینی بگیریم. بالاتراز تقاطع خیابان آیت‌الله طالقانی ودکتر شریعتی دم یک شیرینی‌فروشی توقف کردم و به مغازه شیرینی‌فروشی رفتم. یکی دو نفر در مغازه بودند و منتظر ماندم که نوبتم برسد. نفر اولی که رفت، در این فاصله مرد میانسالی آمد و سلام و علیک گرمی با فروشنده کرد و سفارش چند جعبه شیرینی تر و خشک داد. جناب فروشنده هم در حالی که مشتری دوم را راه می‌انداخت به آن دوست و رفیق‌اش جواب داد: چشم. الساعه و بلافاصله بعد از رفتن مشتری دوم شروع کرد به انجام دادن سفارش آن دوست. من پا بپا شدم و اعتراض خفیفی کردم که چرا نوبت را رعایت نمی‌کنید.

شیرینی‌فروش جواب داد: چشم! چشم. ببخشید.

اما متاسفانه همچنان مشغول آماده کردن سفارش دوستش شد. در این فاصله برق رفت و فروشنده هم سرگرم روشن کردن شمع و گاز روشنایی مغازه. من هم دائم پابپا می‌شدم. به شیرینی‌فروش گفتم: داداش! بدجایی پارک کردم می‌ترسم جریمه شوم. مرا راه بنداز.

شیرینی‌فروش جواب داد: نه بابا. امروز جمعه است و از پلیس خبری نیست.

خلاصه چراغ روشنایی گاز را روشن کرد، اما همچنان مشغول آماده کردن سفارش دوستش شد.

داشتم عصبی می‌شدم. هم از شیرینی‌فروش و هم از آقایی که رفیق او بود و سفارش شیرینی داده بود. انتظار داشتم این آقا معذرت‌خواهی کند یا چیزی بگوید اما او بی‌خیال بود و دائم ناخنک می‌زد به تخمه و پسته‌هایی که در گونی کنار پیشخوان بود.

بگذریم. آن آقا چهار جعبه شیرینی‌هایش را گرفت و رفت و نوبت من شد و سفارش من آماده شد. آنقدر عصبی بودم که وقتی فروشنده عذرخواهی کرد جوابش را ندادم. کیف پولم را درآوردم و یک 5 هزار تومانی گذاشتم روی پیشخوان فروشنده و 800 تومان بقیه را داد و باز عذرخواهی کرد و من از مغازه بیرون آمدم. در این هنگام برق‌ها هم آمد. شرح ماجرا را کوتاه کنم. مدت‌ها بعد سر خرید کالایی، در کیف پولم دنبال دو تا تراول 50 هزار تومانی بودم که متاسفانه یکی بیشتر نبود.

هر چه فکر کردم یادم نیامد که کجا خرجش کردم. به نظرم آمد یا گم‌اش کردم و یا اشتباهی به جای 5 هزار تومانی به کسی دادم. موضوع را فراموش کردم تا این که دو هفته پیش که دوباره به خانه دخترم می‌رفتیم عیال گفت یک جعبه شیرینی از همان مغازه بخر. احمد آقا دامادمان خیلی از شیرینی نارگیلی‌هایی که خریده بودی خوشش آمده بود.

به ناچار دوباره به همان شیرینی‌‌فروش مراجعه کردم. یک مشتری بیشتر در مغازه نبود. فروشنده تا او را راه انداخت به من گفت: بفرمایید!

گفتم چه می‌خواهم و بعد گله کردم که دفعه پیش چه اتفاقی افتاده و چقدر اذیت شده‌ام و الان هم اگر برای خرید آمده‌‌ام به خاطر دامادم است.

فروشنده فکری کرد و گفت: کی و کدام شب و بعد که گفتم اول مهرماه بود و شبی که برق رفت و...

یک دفعه چشم‌هایش برقی زد و گفت: آهان یادم آمد. اجازه بدهید. یک امانتی پیش من دارید و بعد رفت از لای قرآنی که کنار تلفن مغازه بود یک تراول 50 هزار تومانی آورد و گفت فکر می‌کنم این مال شما باشد که آن شب به جای 5 هزار تومانی به من دادید. مانده بودم که چه بگویم، حسابی شرمنده‌ام کرد.

گفتم: برای مدت‌ها در فکر و خیال گمشدن این پنجاه هزار تومانی بودم. فروشنده گفت: شما که رفتید برق آمد و آن‌وقت من متوجه ماجرا شدم. از مغازه بیرون آمدم، ولی شما را پیدا نکردم.

خب شما بگویید: انسانیت و امانتداری، شرافت، صداقت بیشتر از این می‌شود؟ حلال‌خوری بیشتر از این می‌شود؟ایکاش همه این‌جوری باشیم.

کاظم .م از تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها