در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
موبایل دزد حرفهای
معروفترین دزد موبایل تهران، عنوانی است که مردی به نام مجید ط به خودش اختصاص داده. او آنطور که خودش میگوید به سرقت معتاد است و با این که هیچ نیاز مالی ندارد نمیتواند از این کار دست بردارد. همین اعتیاد باعث شده مدت زیادی از عمرش را پشت میلههای زندان بگذراند. او میگوید: «تا حالا یکبار به کانون اصلاح و تربیت رفتهام و 6 بار هم زندان بزرگسالان.»
مجید به تازگی از سوی ماموران پایگاه چهارم پلیس آگاهی دستگیر شده و 50 مالباخته وی را شناسایی کردهاند و البته خودش هم این دزدیها را قبول دارد. هرچند مجید بعد از دستگیری اول خودش را بیگناه معرفی میکرد، وقتی با مالباختگان روبهرو شد، جرایمش را پذیرفت. پرونده این متهم اکنون در دادسرای ناحیه 27 تهران در جریان است تا مشخص شود آمار سرقتهایش همین 50 مورد است یا این که وی دزدیهای بیشتری انجام داده و سعی دارد آنها را پنهان کند. مجید خودش با مراحل مختلف بازجویی و محاکمه به خوبی آشناست و از وقتی پسری 16 ساله بوده، دادگاه و زندان را تجربه کرده است: «از بچگی به دزدی علاقه داشتم، حتی در کارتونهای تلویزیونی هم از دزدها بیشتر از پلیسها خوشم میآمد، ولی با این که به این کار خیلی علاقه داشتم، هیچ وقت جرات دزدی کردن را نداشتم تا این که بالاخره در 16 سالگی، اولین سرقتم را انجام دادم و از آن به بعد ترسم ریخت. در آن سالها پدر و مادرم به من اهمیت نمیدادند و برایشان مهم نبود من چه کار میکنم و کجا میروم.»
مجید خاطره دزدی اولش را هنوز از یاد نبرده و به طرز بیمارگونهای از تعریف کردن آن احساس خوبی پیدا میکند: «طعمهام مرد جوانی بود که در خیابان در حال قدم زدن بود و داشت با تلفن همراهش حرف میزد، وقتی تلفن را قطع کرد، خیلی سریع خودم را به او رساندم و به این بهانه که کار واجبی دارم و در این اطراف تلفن عمومی نیست، خواستم تلفن همراهش را به من قرض بدهد تا تماس کوتاهی بگیرم. آن مرد دلش برایم سوخت و قبول کرد. به محض این که گوشی را به من داد پا به فرار گذاشتم، با تمام توانم میدویدم آنقدر دویدم تا مطمئن شدم دیگر کسی به دنبالم نیست. وقتی ایستادم تمام بدنم ازشدت ترس و هیجان میلرزید و عرق میریختم، اما این هیجان باعث شد تا از آن به بعد به این کار علاقهمند بشوم و بدون دلهره طعمههایم را انتخاب کنم.»
مجید در حالی به سرقتهایش ادامه میداد که به پول اموال مسروقه هیچ نیازی نداشت. او کلکسیونی از موبایلهای سرقتی برای خودش درست کرده بود: «چون به پول موبایلها احتیاج نداشتم، همینطوری نگهشان میداشتم، ولی بعد از مدتی با یک زن آشنا شدم که اموال مسروقه میخرید بعد از آن هرچه میدزدیدم به او میدادم، آن زن پول خیلی ناچیزی میداد که آن را هم خرج خرید لباسهای شیک و تفریح میکردم. اگر آن پول نبود هیچ مشکلی در زندگیام به وجود نمیآمد.»
آنطور که خود مجید میگوید او به دزدی کردن معتاد شده بود که این موضوع نشاندهنده اختلالات روانی و رفتاری وی است. مجید حالا بعد از این همه سال از زندان خسته شده و میگوید این بار بعد از آزادی دیگر دنبال کار خلاف نمیرود: «دیگر حوصله زندانی شدن ندارم. برای همین به خودم قول دادهام بعد از آزادی سعی کنم از دزدی دست بکشم و کمی هم راحت و آسوده روزهایم را بگذرانم. از هیجان خسته شدهام.»
تغییر شگرد
تبهکاران هم بعضی وقتها از یکنواختی زندگیشان خسته میشوند و به فکر تغییر شغل میافتند. یک مجرم حرفهای به نام قباد هم یکی از همین دزدانی است که بعد از سالها کفزنی به فکر تغییر شگرد افتاد و پس از آزادی از زندان به مامور قلابی تبدیل شد. او میگوید: «مدتی بود که از کفزنی خسته شده بودم و نمیخواستم این کار را ادامه بدهم، به همین خاطر با طرح این نقشه و مطرح کردن آن با دوستانم تصمیم گرفتیم به عنوان مامور قلابی از مردم زورگیری کنیم.» قباد درباره زمانی که از شگرد کفزنی استفاده میکرد، میگوید: «مدتها بود که با استفاده از مهارتی که در کفزنی داشتم از مشتریان بانکها و مراکز تجاری سرقت میکردم. به بهانهای به آنها نزدیک میشدم و در یک لحظه پولهایشان را از چنگشان درمیآوردم. معمولا به بهانه خرد کردن تراول چک طعمههایم را فریب میدادم.»
او ادامه میدهد: «کفزنی را وقتی نوجوان بودم از یکی از اقواممان یاد گرفتم. این کار مهارت خاصی لازم دارد. یکجور تردستی است باید موقع شمردن اسکناس ها طوری چند تا را کف بروی که طرف با این که چشمش به دستهای تو است متوجه نشود. در بین دوستان و اطرافیان من خیلیها بودند که فوت و فن این کار را میدانستند و حرفهای محسوب میشدند.»

کفزنی برای قباد آخر و عاقبت خوشی نداشت. او 2 بار به همین جرم به زندان افتاد تا این که دست از این کار کشید و با دوست دیگرش سراغ کاری تازه رفت. این متهم در جستجوی هیجان تازهای بود، احساسی کاذب که وی را به سوی جرمی دیگر هدایت میکرد. قباد برای این که بتواند نقشهاش را عملی کند اول مقدمات کار را آماده کرد. متهم توضیح میدهد: «کارت شناسایی را یکی از دوستانم که در کار جعل تبحر خاصی داشت برایم جعل کرد و بابت آن 100 هزار تومان گرفت. آژیر و چراغ گردان هم خریدیم و بعد از تهیه دستبند و سلاح، سرقتهایمان را شروع کردیم.»
بعد از این مرحله قباد و همدستانش که از طایفه فیوج هستند شکار مشتریان بانکها و مراکز تجاری را شروع کردند: «شگرد سرقتهای ما به این صورت بود که جلوی بانکها و مراکز تجاری توقف میکردیم و یکی از اعضای باند وارد این مراکز میشد و افرادی را که پول زیادی همراه داشتند، شناسایی میکرد. بعد با تلفن همراه، مشخصات آن فرد را به ما که داخل خودرو نشسته بودیم اطلاع میداد. بعد از شناسایی طعمه، او را تعقیب میکردیم و وقتی به محلی خلوت میرسیدیم راه او را میبستیم و با معرفی خودمان به عنوان مامور پلیس ادعا میکردیم به ما گزارش دادهاند داخل ماشین موادمخدر جاسازی شده است. با این ترفند شروع به بازرسی خودرو میکردیم. در واقع سوژهمان اصلا متوجه نمیشد ما دزد هستیم. سر او را گرم میکردیم و مخفیانه پولهایش را برمیداشتیم. بعد هم با یک عذرخواهی و گفتن این که اشتباه شده است به سرعت فرار میکردیم.»
قباد برای این که این بار دستگیر نشود و به زندان نیفتد برنامهریزی دقیقی انجام داده بود و در کارش خیلی احتیاط میکرد: «ما معمولا اوایل ظهر سراغ طعمههایمان میرفتیم و در آن زمان چون خیابانها خلوتتر است راحتتر میتوانستیم سرقت کنیم. از طرفی چون آژیر داشتیم بیشتر طعمههایمان از صدای آن میترسیدند و همین باعث میشد به مشکل برنخوریم. علاوه بر اینها برای آن که طعمههایمان نتوانند ما را شناسایی کنند، یک پلاک جعلی روی پلاک اصلی خودرومان نصب کرده بودیم.»
با وجود همه این برنامهریزیها بالاخره قباد و دو همدستش در شهریار کرج در جریان تعقیب و گریزی نیم ساعته به دام افتادند: «ماموران به ما مشکوک شدند. ما هم به سرعت فرار کردیم ولی دست از تعقیب برنداشتند تا این که به ما رسیدند. در این لحظه به ماموران حمله کردیم تا با راه انداختن درگیری بتوانیم راهی برای فرار پیدا کنیم اما این کار هم فایدهای نداشت و دستگیر شدیم.»
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: