بازی‌ تقدیر

پرونده ماجرا زمان ماجرا: 1378 مکان: تهران چالوس تنکابن شخصیت‌ها: هانیه الف: زندانی سابق احسان: شوهر هانیه زهرا: دختر هانیه رسولی: مرد رستوران‌دار حبیب: ناپدری هانیه
کد خبر: ۲۳۷۳۰۳

19 سالم بود که به زندان افتادم. اول جوانی‌ام؛ وقتی تازه باید می‌فهمیدم زندگی یعنی چه. از دو یا سه سال قبلش دزدی را شروع کرده بودم، البته نه به اختیار خودم، به زور ناپدری و مادرم که معتاد بودند و چیزی به جز مواد نمی‌شناختند. حبیب از وقتی شوهر مادرم شد زندگی ما را به خاک سیاه نشاند و مادرم را هم کم‌کم آلوده کرد. آن موقع 9 سالم بود. از حبیب می‌ترسیدم، مخصوصا وقتی چشم‌هایش سرخ می‌شد. مادرم هم اوایل وحشت می‌کرد اما بالاخره عادت کرد و خودش شد مثل او. هر دو از صبح تا شب کنج خانه می‌نشستند و من مجبور بودم کارهایشان را انجام بدهم. از مدرسه که برمی‌گشتم، غذا می‌پختم و خانه را جمع وجور می‌کردم. چند بار به سرم زد فرار کنم اما به کجا؟ گفتم بهتر است بروم پدرم را پیدا کنم اما فایده‌ای نداشت. او اگر مرا می‌خواست که اصلا رهایم نمیکرد . ماندم ،‌ چارهای جز این نداشتم. اوضاع روز به روز بدتر می‌شد. خماری، نشئگی، خماری، نشئگی؛ این شده بود همه زندگی ما. دیگر مدرسه نمی‌رفتم. مجبور بودم کار کنم. همراه مادرم به خانه این و آن می‌رفتم، رخت می‌شستم، جارو می‌زدم، شیشه تمیز می‌کردم. دست‌هایم کوچک بود،‌ درد می‌گرفت. لاغر بودم، زورم نمی‌رسید فرش را وقتی که خیس می‌شود و سنگین از روی ایوان خانه‌ها آویزان کنم. مادرم هم که نایی نداشت. مواد جانش را گرفته بود. گرسنه‌ام می‌شد مخصوصا شب‌ها ساعت 12 به بعد که مادرم و حبیب می‌خوابیدند و من از درد زانوی چپم و پوست پوست شدن نوک انگشتان دستم نمی‌توانستم چشم روی هم بگذارم. زمان می‌گذشت، تند اما سخت. قد کشیده بودم، بزرگ شده بودم، آن قدر که حبیب می‌گفت شده‌ام نان‌خور اضافه و باید شوهر کنم. پسرهای چند نفر از دوستانش را آورد خواستگاری اما شانس آوردم هیچ کدام‌شان سر حرف‌شان نماندند و ازدواج با من را قبول نکردند. بعد از آن بود که حبیب گفت باید بیشتر کار کنم و پول بیشتری به خانه ببرم. مدتی بود که دیگر در خانه مردم کار نمی‌کردیم. مادرم توان نداشت و من هم مریض بودم. البته نمی‌دانستم دردم چیست، چون هیچ وقت دکتر نرفتم. خرج‌مان به زور درمی‌آمد. حبیب می‌گفت باید من و مادرم برویم دزدی، آنقدر غرق در نکبت و فلاکت شده بودم که حتی نمی‌توانستم مخالفت کنم. با مادرم می‌رفتیم مغازه لباس فروشی.‌ من سر فروشنده را گرم می‌کردم و او دزدی انجام می‌داد. مدت‌های طولانی این کار را انجام دادیم تا این‌که در یک فروشگاه لوازم پلاستیکی، مغازه‌دار مچ‌مان را گرفت. چون بیشتر در پامنار و آن دور و اطراف سرقت می‌کردیم، چاره‌ای نداشتیم جز این‌که همه دزدی‌هایمان را گردن بگیریم. هردو‌ افتادیم زندان. من زودتر از مادرم آزاد شدم، فقط یک سال حبس کشیدم ولی مادرم جرمش سنگین‌تر بود، چون مواد مخدر هم از او پیدا کرده بودند. بعد از آزادی چاره‌ای نداشتم جز این‌که به خانه حبیب برگردم. زندگی‌ام تباه شده بود و دیگر برایم اهمیتی نداشت در خانه ناپدری چه اتفاقی برایم می‌افتد. به نگاه‌های معنادار او مدت‌ها قبل از این‌که به زندان بیفتم عادت کرده بودم و گوشم پر بود از فحش‌ها و ناسزا گفتن‌هایش. به خانه که رسیدم دیدم کلید ندارم. زنگ زدم مردی غریبه در را باز کرد: شما؟ گفتم اینجا خانه من است، شما کی هستید؟ مرد تعجب کرد و من توضیح دادم. بله، حبیب خانه را پس داده و او مستاجر جدید بود. هیچ‌کس از ناپدری‌ام خبری نداشت، اصلا معلوم نبود زنده است یا مرده، البته فرقی برایم نمی‌کرد. مشکل اصلی سرپناه بود. جایی برای خوابیدن نداشتم. یاد خاله‌کوکب افتادم. هرچند قبلا رفت و آمد خانوادگی با هم نداشتیم و حبیب باعث شده بود با همه قطع رابطه کنیم اما چاره‌ای برایم وجود نداشت. از خیابان‌خوابی بهتر بود. خانه‌شان را بسختی و پرسان پرسان پیدا کردم. مرا که دید نشناخت. خودم را که معرفی کردم، جا خورد و با نگاهش فهماند جایی برای من ندارد. گفتم جایی برای خواب ندارم. جواب داد شوهرش راضی نمی‌شود. التماس کردم لااقل همان شب را به من پناه بدهد. داشتیم حرف می‌زدیم که شوهرخاله‌ام سرش را از پنجره بیرون آورد و موضوع را پرسید. خاله‌کوکب، در را تا نیمه بست و داخل رفت. 20‌دقیقه‌ای طول کشید تا دوباره آمد، بعد اجازه داد بروم داخل، البته فقط برای همان شب. گرسنه‌ام بود اما چیزی نخوردم. با نگاهی که آنها به من می‌انداختند، چیزی از گلویم پایین نمی‌رفت. من داشتم تاوان گناه ناپدری و مادرم را پس می‌دادم، اما به هر حال چاره‌ای نبود. صبح ساعت 7 خاله‌کوکب محترمانه مرا بیرون کرد. پیاده به طرف میدان آزادی راه افتادم. هاج و واج وسط میدان زیر برج ایستاده بودم. به کدام طرف باید می‌رفتم و برای چه باید می‌رفتم؟ هیچ کاری بجز دزدی بلد نبودم. پیش خودم گفتم از مغازه‌های همان دور و اطراف چیزی کش می‌روم و با پولش اتاقی اجاره می‌کنم؛ ولی قرار نبود به زندگی سابقم برگردم. به خودم قول داده بودم درست زندگی کنم. در همان میدان آزادی با زنی آشنا شدم که با انسان‌دوستی و محبت خودش را به من نزدیک کرد، البته من معنی حرف‌ها و محبت‌هایش را می‌دانستم. در زندان آنقدر از این چیزها شنیده بودم که حواسم کاملا جمع شده بود. آن زن که می‌گفت اسمش میناست، گفت حاضر است به من سرپناه بدهد. من هم خودم را زدم به نفهمیدن و از پیشنهادش استقبال کردم. روز دوم آزادی هم در خانه مینا گذشت. صبح روز بعد عهدم را شکستم. مینا هنوز خواب بود، کمدهایش را زیر و رو کردم. 10 هزار تومان برداشتم و فرار کردم. از این که زیر قولم زده بودم، احساس بدی داشتم، اما چاره‌ دیگری برایم وجود نداشت‌ یا باید در خانه مینا می‌ماندم و به کارهایی که از من توقع داشت تن می‌دادم یا این که لااقل کمی پول برمی‌داشتم تا بتوانم زنده بمانم. همان صبح دنبال یک مسافرخانه ارزان‌قیمت گشتم؛ اما کسی به من اتاق نداد. یک دختر تنها که شناسنامه‌اش برای تهران بود، حق نداشت در مسافرخانه بماند. به ترمینال آزادی رفتم. مردی داشت داد می‌زد چالوس نمک‌آبرود تنکابن سوار شدم؛ اما راننده پیاده‌ام کرد. باید اول بلیت می‌خریدم.

دست تقدیر مرا به چالوس و تنکابن کشانده و باعث شده بود ازدواج کنم و زندگی‌ام سر و سامانی بگیرد. حالا نمی‌خواهم تقدیر بدی در انتظار دخترم باشد. او الان 6 ساله شده و سال بعد باید به مدرسه برود .امیدوارم در درس‌هایش موفق باشد تا بتواند آینده‌اش را بسازد

در چالوس از اتوبوس پیاده شدم. در تمام عمرم مسافرت نرفته بودم و هیچ وقت فکر نمی‌کردم اولین سفر عمرم این طوری باشد. پرسان‌پرسان مسافرخانه‌ای پیدا کردم و برای این که مشکلی پیش نیاید یک دروغ بزرگ گفتم. ادعا کردم دنبال تنها برادرم می‌گردم. گفتم پدر و مادرم فوت شده‌اند و من به جز برادرم که می‌دانم در چالوس زندگی می‌کند کسی را ندارم. همان اول هم گفتم بی‌پول هستم و باید دنبال کار هم بگردم. صاحب مسافرخانه مرد مهربانی بود. اتاقی به من داد و سر ظهر وقتی برای ناهار از اتاقم بیرون آمدم، گفت خدمتکار هتل مرخصی زایمان گرفته و اگر من بخواهم می‌توانم به جای او مشغول به کار شوم. از این حرف خیلی خوشحال شدم و بلافاصله قبول کردم. باید صبح به صبح ملحفه‌ها و روبالشی‌ها را می‌شستم. اتاق‌ها را جارو و سرویس‌های بهداشتی را تمیز می‌کردم. کارم معمولا تا ساعت2 بعدازظهر طول می‌کشید و بعد از آن بیکار بودم. پول کرایه اتاقم از حقوقم کم می‌شد و بقیه پولی را که برایم می‌ماند در بانک پس‌انداز می‌کردم تا بتوانم برای خودم خانه‌ای اجاره کنم. بعضی وقت‌ها بعدازظهر کنار دریا می‌رفتم. واقعا زیبا و بی‌نظیر بود. صاحب کارم هر از گاهی درباره برادرم می‌پرسید و من به ناچار دروغی سر هم می‌کردم.

پنج ماه با این وضعیت گذشت و من برای اولین بار در زندگی‌ام طعم آرامش را چشیده بودم اما مرخصی زن خدمتکار تمام شد و سر کارش برگشت. صاحب مهمانسرا از من عذرخواهی کرد. دیگر چاره‌ای نبود باید وسایلم را می‌گذاشتم روی کولم و دوباره آواره و دربه‌در می‌شدم اما این بار هم خدا کمکم کرد. باجناق صاحب کارم در تنکابن رستوران داشت و من هم که دستپختم خوب بود. صاحب مهمانسرا مرا به او معرفی کرد و به این ترتیب فصل تازه‌ای از زندگی‌ام‌شروع شد.

آشپزی در رستوران تا دیروقت طول می‌کشید. خیلی خسته می‌شدم ولی از شرایطم راضی بودم، به‌خصوص آن که برای اولین‌بار در عمرم اتاقی برای خودم اجاره کرده بودم و می‌توانستم معنی زندگی مستقل را بفهمم. کار در آشپزخانه مسیر زندگی‌ام را عوض کرد. حدود 7 ماهی می‌شد که در آنجا کار می‌کردم که یک روز حاج‌رسولی صاحب رستوران صدایم زد و گفت می‌خواهد موضوعی را با من در میان بگذارد. یکی از کارگرهای رستوران عاشق من شده بوده و از من خواستگاری کرده بود. احسان پسر خوبی به نظر می‌رسید و اهل کار بود. یک هفته فکر کردم تا این که بله را گفتم و قبل از هر چیز تمام واقعیت‌های زندگی‌ام را برای احسان تعریف کردم، هرچند از شنیدن داستان زندگی‌ام خیلی شوکه شد. بعد از چند روز با خودش کنار آمد و گفت دوست دارد با من ازدواج کند. ما بدون مراسم خواستگاری و جشن مفصل به عقد هم درآمدیم و در خانه پدری احسان زندگی می‌کردیم، البته پدرش فوت شده بود و او با مادرش زندگی می‌کرد.

برای اولین‌بار در زندگی‌ام احساس می‌کردم یک حامی دارم، یک تکیه‌گاه. سال اول زندگی‌مان چنان سریع تمام شد که اصلا نفهمیدم چطور گذشت. حدود 5/2 سال از آزادی‌ام سپری شده و دیگر وقت آن بود که مادرم هم از زندان بیرون بیاید. نگرانش بودم. نمی‌دانستم چطور می‌خواهد زندگی کند. همه فکرم پیش او بود، تا این که احسان مرا به تهران برد. خیلی پرس‌وجو کردیم تا مادرم را پیدا کنیم. آخرش هم یکی از تلخ‌ترین خبرهای عمرم را شنیدم. همان ماه‌های اولی که از حبس بیرون آمده بودم او در زندان خودش را کشته بود. احسان خیلی دلداری‌ام داد. دوباره به تنکابن برگشتیم. زندگی‌مان بعد از مدتی به روال عادی برگشت تا این که باردار شدم. در همان ایام مادرشوهرم فوت شد. او زن خیلی خوب و مهربانی بود و مرگش غم بزرگی بر دلم گذاشت.

هنوز دخترمان به دنیا نیامده بود که احسان خانه پدری‌اش را فروخت. با حاج‌رسولی تسویه‌حساب کردیم و به تهران آمدیم. احسان یک پیکان خریده بود و مسافرکشی می‌کرد. از وقتی بچه‌مان به دنیا آمد شوهرم بیشتر از قبل کار می‌کرد تا کمی و کسری نداشته باشیم. از آن به بعد من دیگر سر کار نرفتم و همه حواسم به تربیت زهرا بود.

دست تقدیر مرا به چالوس و تنکابن کشانده و باعث شده بود ازدواج کنم و زندگی‌ام سر و سامانی بگیرد. حالا نمی‌خواهم تقدیر بدی در انتظار دخترم باشد. او الان 6 ساله شده و سال بعد باید به مدرسه برود . امیدوارم در درس‌هایش موفق باشد تا بتواند آینده‌اش را بسازد.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها