در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کنارش که مینشینم قبل از آغاز گفتگو یک نسخه از کتاب «شما که غریبه نیستید» را به او میدهم تا برایم صفحه اولش را امضا کند. یک مقدمه مینویسد و بعد یک فلش میکشد به سمت عنوان درشت «شما که غریبه نیستید» و ادامه میدهد که شما خودی هستید، برایتان آرزوی موفقیت دارم. بعد توضیح میدهد که ابتدای همه کتابهایش همین گونه یادگاری مینویسد. مثلا اگر کتاب «خمره» را به او بدهید برایتان مینویسد: «خمره زندگیتان پر از سکههای خوشبختی.»
مرادی کرمانی را به خاطر همین شیطنتهایش دوست دارم. این که وقتی روبهرویش مینشینی احساس میکنی «خود خودش» است. مصاحبهام با مرادی کرمانی با پرسشی درباره «گذشته» آغاز شد. بعد قدم به قدم با هم جلو آمدیم و رسیدیم به زمان حال؛ زمان حالی که مرادی کرمانی امیدوارانه دربارهاش صحبت میکند.
میگویند یکی از ویژگیهای ایرانیها این است که خیلی حسرت گذشته را میخورند. دوست دارم بدانم «هوشنگ مرادی کرمانی» چقدر به خاطرههایش فکر میکند؟ یعنی در طول روز چند بار میگوید «یادش به خیر.»
من به این صورت «یادش به خیر» نمیگویم، اما همان طور که نوشتههایم نشان میدهد، نگاهی به گذشته دارم؛ گذشتهای که خودم در آن بودهام. گذشته است که آینده را میسازد. آدم وقتی پشت سرش را نگاه میکند، میبیند اشتباهاتی کرده. گذشته را از یاد بردن خطاست. در گذشته ماندن هم خطاست. میگویند گذشته را بخوان، اما در گذشته نمان. آگاهی از گذشته، چراغ راه آینده است. من بعضی وقتها رودرروی این مساله میایستم. بعضیها میگویند، قدیمیها گوشت و میوه خوب میخوردند و عمر زیاد میکردند. من میگویم قدیمیها 13 12 تا بچه میآوردند؛ دو سه تایشان از بین میرفت. آب لولهکشی و مسائل بهداشتی نبود. اگر یک نفر بالای 70 سال عمر میکرد، همه میرفتند نگاهش میکردند. الان ژاپن مانده که با 100 سالههایش چه کار کند.
نوشتن از گذشته برای شما لذت بخش است؟
نه، لذت نمیبرم. آن موقع در بین اطرافیانم کسی نبود که حرفهایم را به او بزنم. حرفهایم روی دوشم سنگینی میکرد. دوست داشتم حرف بزنم. نه میخواهم آه و ناله کنم که چقدر دوره خوبی بود و از دستش دادیم، نه میخواهم بگویم دوره بدی بوده. من بیشتر سعی میکنم «واقعگرا» باشم تا ایدهآلیست.
ویژگی کتابهای جدیدتان (از «مربای شیرین» به این طرف) این است که دارید قصه آدمهای امروزی را روایت میکنید. تمامی داستانهای کتاب «پلوخورش» زمانمند و شخصیتهایش بشدت امروزیاند. نویسندهای که همیشه از گذشته مینوشته چطور به یکباره تغییر مسیر داده است؟
کاملا حق با شماست. سعی کردهام خودم را از گذشته جدا کنم. بعضیها به درستی انتقاد میکردند که مرادی کرمانی در گذشته مانده است، نمیتواند از بچهها و موقعیت امروز بگوید. من در کتاب «پلوخورش» بچههای امروزی را از نگاه خودم یعنی نگاه یک مرد بالای 60 سال توصیف کردم؛ مردی که هنوز رگههایی از «مجید» و «هوشو» در او مانده است.
خیلی از نویسندگان میگویند ما تحت تاثیر نقد دیگران قرار نمیگیریم. برای من جالب است که شما میگویید چون دیگران گفتند... .
وقتی کاری را انجام میدهی و یک عده دلسوزانه با شما حرف میزنند، نمیتوانی تحت تاثیر قرار نگیری. برمیگردی و به کارت نگاه میکنی، اما این نیست که من سفارشی بنویسم و به خاطر حرف دیگران قلمم را کنار بگذارم. این طور هم نیست که مرتب بخواهم کسی را راضی کنم. آدم باید حرفهای دیگران را گوش و بهترینش را انتخاب کند. من در «شما که غریبه نیستید» خودم را ترکاندم. هر چه را که قرار بود بگویم، گفتم. حالا دوست دارم یک چیزهای دیگری بگویم، یک کارهای دیگری بکنم؛ خودم را تازه کنم. در داستان «ناظم» کتاب قصههای مجید، مجید به معلمش میگوید: دوست دارم چیزی بنویسم که تا به حال کسی ننوشته.
هنوز این حس در من هست.
پس «شما که غریبه نیستید» را میشود یک جوری واکنش شما در برابر حرفهای دیگران محسوب کرد.
میگفتند مرادی کرمانی گذشتهباز است و خیلی به گذشته اهمیت میدهد، دروغ هم نمیگفتند. در کتاب «شما که غریبه نیستید» در اوج گذشتهبازی هستم، اما در «پلوخورش» گذشته را کنار گذاشتم و بعد از این هم این کار را خواهم کرد. به فکر سوت و کف بقیه هم نیستم. مهم این است که خودم راضی باشم.
البته نوشتههای شما که همیشه با سوت و کف مواجه شده است.
اگر خیلی انتظار تشویق داشته باشم، خطرناک است. من به قول سینماییها گذشتهبازی را کنار گذاشتهام و وارد دنیای جدیدی شدهام. یعنی دیگر زندگینامه که کجا رفتم و چه کار کردم نمینویسم. مطمئن باشید بعد از «پلوخورش» چیزی را خواهم نوشت که دیگران تعجب کنند و بگویند: یعنی چی؟ مرادی کرمانی هم چنین چیزی میتواند بنویسد؟
ممکن هم هست بگویند داستانش خیلی بد است. مرادی باید برود همان قصههای مجید را بنویسد. اینها مهم نیست، اما مطمئن باشید چیزی را خواهم نوشت که خیلی متفاوت است.
این تفاوت در کدامیک از عناصر داستانی خودش را نشان خواهد داد؟
فرم داستان متفاوت خواهد بود. این تفاوت در «پلوخورش» هم هست. یکدفعه چیزی غیرواقعی وارد داستان میشود. شخصیتهای داستان هم امروزیترند.
شما نویسندگی را انتخاب کردید یا نویسندگی شما را انتخاب کرد؟
نویسندگی من را انتخاب کرد. من اصلا تصورش را هم نمیکردم که نویسنده شوم. چیزهایی در ذهنم بود که باید گفته میشد، اگر نمیگفتم میترکیدم.
و به قول خودتان در «شما که...» همه چیزهایی که از گذشته در ذهنتان بود گفتید.
البته من در داستانهای دیگرم به گذشته نوک زدهام. سرنخ گذشته را در همه داستانهای من پیدا میکنید. فیالبداهه به «شما که غریبه نیستید» نرسیدهام. شصت هفتاد درصد از خاطراتم را در داستانهای دیگر مثل «بچههای قالیباف خانه» و «نخل» نقل کردهام.
در کتاب «شما که...» به صفحات آخر که میرسیم، یکدفعه ریتم داستان خیلی تند میشود. دوست نداشتید ماجراهای دوران میانسالیتان را با همان ریزبینی دوران کودکی تعریف کنید؟
این ایرادی است که خیلیها به کتاب من میگیرند. شاید هم درست باشد، اما خود من دوست داشتم داستان در اتوبوس تمام شود. آنجا که من از کرمان به تهران میآیم و سرم را به شیشه اتوبوس تکیه دادهام طوفان میشود و شنها میخورند به شیشه. دوست داشتم شخصیت به تهران که میرسد، تمام شود. آن بخش تهران را گفتم تا خواننده منتظر نماند که در تهران چه کار کردهام. اگر این کار را نمیکردم، تعلیقش خیلی زیاد میشد. جسته و گریخته از دوران میانسالیام چیزهایی را گفتهام. از این که بیشتر نگفتم، ضرری نکردم. بخش دوم زندگیام چیز خاصی نبوده. همان کارهایی است که دیگران کردند؛ از این خانه به آن خانه رفتن و مستاجری.
به هر حال زندگی یک نویسنده به خودی خود جذاب است؛ آن هم نویسندهای که در معرض توجه بوده و مدام برایش مراسم بزرگداشت برگزار کردهاند.
یکی از دلایل عمدهاش این بود که نمیخواستم موفقیتهایم را درشت کنم. این چیزها را مردم شنیدهاند. ضمن این که در بافت داستانی خوب درنمیآید. یک جور خودنمایی آزاردهنده است.
برخی نویسندگان میگویند وقتی یک سوژه به ذهنمان میرسد، تا زمانی که آن را روی کاغذ میآوریم درد میکشیم. یعنی مثل درد زایمان که قرار است یک نوزادی متولد شود. شما هم این درد را تجربه کردهاید؟
بله، نوشتن درد دارد. اصلا اگر این درد نباشد، حاصل کار اثر هنری نمیشود. پشت هر اثر هنری دو نکته خیلی مهم وجود دارد: یکی علامت سوال و دیگری درد. علامت سوال متعلق به زمانی است که آدم به یک مقولهای میرسد و برایش سوال پیش میآید که چرا اینجور است. این خودش هسته اصلی یک داستان و یک شعر میشود. زندگی دارد حرکت عادیاش طی میکند. نویسنده و هنرمند در برابر این زندگی عادی یک نکتهای پیدا میکند که برایش علامت سوال میشود. چرا اینجور است؟ چرا باید این اتفاق بیفتد؟ وقتی دنبال این «چرا» میرود، میفهمد پشتش یک داستان است. داستان را کشف میکند. میبیند پشت این یک نیاز است. نیاز همیشه با درد همراه است. هر آرزویی برای خودش درد و سختی و مشکلاتی میآورد. یک ضربالمثل هست که میگوید: «رها کن تا رها شوی»، چون آدم تا یک موضوعی را رها نکند از یک مشکلی عذاب میکشد. این مشکل میتواند سیاسی، اجتماعی، اقتصادی یا تقدیر طبیعت باشد. همه اینها میتواند دردآور باشد. اگر پشت یک اثر هنری «درد» و «نیاز» نباشد، گفتنش بیفایده است، به دل نمینشیند. کسی نمیتواند با آن همذاتپنداری کند. البته یک نفر داستانش فقط سوزناک است. آه و گریه و زاری دارد که چرا این طور شد، اما یک نفر میرود تحلیل میکند. تفاوت یک داستان «رو» با یک داستان «تحلیلی» این است که اولی داد و بیداد میکند که چرا این اتفاق افتاد و داستان همان جا تمام میشود.
اما اگر دنبالش بروی و آن واقعه را تحلیل کنی، میبینی پشت اینها یک چیزهایی وجود دارد. این طوری خواننده ته ذهنش میتواند به یک نکات تازه برسد.
حتما بعد از این که مینویسید یک نفس عمیق میکشید و میگویید: «آخیش راحت شدم.»
بله. روزهایی که مینویسم خیلی شاد و شنگولم. خیلی راحت میشوم.
بعد منتظر سوال بعدی میمانید؟
صبر میکنم تا دوباره یک سوالی آغاز شود. خود موضوع سراغ آدم میآید، من سراغش نمیروم. یکهو میبینم « ا...» دارد میآید و میگوید من را بنویس.
موضوع خودش را به من معرفی میکند. تعداد چیزهایی که میگویند من را بنویس زیاد است، اما اگر فکر کنیم همه اینها قابل نوشتناند، اشتباه است.
همیشه یک مثالی دارم که میگویم موضوعات مثل یک درخت پر از شکوفه و گلاند. همه اینها میوه نمیشوند. تعدادی میریزند. بعضیها کرمخورده و خراب میشوند. تعداد میوههایی که میمانند و درشت و شیرین و آبدار میشوند، کم است. هنرمند کسی است که این میوههای خوب را انتخاب کند. آنهایی که زیاد مینویسند، کسانی هستند که میوههای کرمو و خراب و پای درخت ریخته را هم تحویل میدهند.
در حال حاضر چه طرحهایی برای نوشتن دارید؟ منظورم آن میوههایی است که به قول خودتان شیرین و آبدارند.
دارم فکر میکنم چیزی بنویسم. چند موضوع به ذهنم رسیده که میشود دربارهاش نوشت. الان در موقعیت خاصی هستم. یک دوره ننوشتن و کلنجار رفتن با بیماری من را عقب برده است. یک نویسنده باید مدام بنوسید. حتی اگر نوشتههایش را چاپ هم نمیکند، باید بنویسد تا دستش کند نشود. اگر یک مدت ننویسد به قول ورزشکاران زنگ میزند. من الان در حالت رکود هستم. باید مدام چیزهایی بخوانم و یادداشت کنم. معروف است که میگویند نویسندهها تا 60 سالگی مینویسند و از 60 سالگی به بعد دوباره با ضعف بیشتری همان چیزهای قبلی را مینویسند. من بحق یا ناحق خیلی تشویق شدهام. به من گفتهاند، خیلی نویسنده خوبی هستی. نمیخواهم تواضع بیجا داشته باشم و بگویم تشویقها بیخود بوده، اما در هر صورت آنچنان تمایلی ندارم کاری کنم که آن تشویقها را خراب کنم. نمیخواهم آنها را زیر سوال ببرم. در این صورت جوانها میگویند کاش این داستانهای جدید را نمینوشتی.
جدیدترین فیلمهایی که قرار است بر اساس داستانهای شما ساخته شود، چیست؟
ابراهیم فروزش قصد دارد بر اساس داستانهای «پلوخورش»، «باتوم» و «سنگ اول» سه فیلم بلند تلویزیونی بسازد. فیلمنامهها را خودش و دوستانش نوشتهاند. من خودم فیلمنامه نمینویسم. معتقدم خود داستاننویس نباید فیلمنامه بنویسد. او کار خودش را کرده است. یک نفر باید با زاویه دید دیگری فیلمنامه بنویسد. درباره بیشتر فیلمهایی که از من اقتباس شد هم همین کار را کردم، فقط فیلمنامه را خواندم و نظر دادم.
از طرف دیگر قرار است یک مجموعه تلویزیونی بر اساس 12 تا از داستانهای من در شبکه دو ساخته شود. اینها الان در مرحله خواستگاری هستند. (با خنده) یعنی سینماگران آمدهاند و کارهای من را پسندیدهاند. هنوز قراردادی بسته نشده است. ازدواج کی صورت بگیرد نمیدانم.
اولین مشوق هوشنگ مرادی کرمانی در نویسندگی که بود؟
اولین مشوقم زندگی بود. باید چیزی مینوشتم، وگرنه میمردم. دوست داشتم حرفهایم را بزنم. رفتم سراغ تئاتر و سینما. دیدم کار من نیست. روحیه من و ذهن روستایی ساده من نمیتوانست جوابگو باشد.
اولین داستانی را که نوشتید به خاطر میآورید؟
اولین داستانم را برای نشریه مدرسهمان نوشتم. این داستان چاپ نشده است. اولین داستانی که نوشتم و چاپ کردم سال 47 بود. این داستان اسمش بود «کوچه ما خوشبختها» که در «مجله خوشه» چاپ شد.
نام اولین کتابی که از شما چاپ شد، چه بود؟
کتاب مجموعه داستان«معصومه» بود که همین داستان «کوچه ما خوشبختها» هم در آن چاپ شد.
اولین بار که کتاب منتشرشده خود را دیدید چه حسی داشتید؟
خیلی خوشحال شدم. سریع خریدمش و به یک نفر هدیه دادمش. یک مدتی که گذشت فهمیدم این کتاب برای من یک اثر هنری است، اما برای جامعه یک کالای تجارتی است. باید فروش برود و مردم در جیبشان دست کنند و از نان و آب و کرایه ماشینشان بزنند و فکر مرا بخرند.
اولین کسی که داستان را چاپ کرد، که بود؟
اولین کسی که داستان من را خواند و خوشش آمد و چاپ کرد، احمد شاملو بود. من یک زمانی مطلبی نوشتم برای شاملو با عنوان «شبی که نویسنده شدم»، وقتی داستانم را میخواند، احساس کردم واژهها بلند میشوند و در چشمش میروند. من در آن لحظه به صورتش خیره شده بودم.
اولین اقتباسی که از داستانهای شما انجام شد، کدام فیلم بود؟
قصههای مجید (در این لحظه با همسرش بر سر این که فیلم چکمه قبلتر ساختهشده یا سریال قصههای مجید بحث میکند. بعد از روی خاطراتشان و این که خواهرزادهاش همزمان با فیلم «چکمه» به مسافرت رفته به این نتیجه میرسند که «قصههای مجید» قدیمیتر بوده است.) آقای زاون قوکاسیون یک کتابی درباره من نوشته به نام «هوشو.» ایشان آنجا درباره این چیزها تحقیق کردهاند.
اولین فیلمی که دیدید همانی است که در کتاب «شما که...» اشاره کردهاید؟
بله، اسم فیلم بود «مرادعلی مستراح میسازد.» ما در روستا زندگی میکردیم. آمریکاییها یک اصل 4 درست کرده بودند و در مدارس فیلمهایی درباره بهداشت روستا نشان میدادند و همچنین درختها را سمپاشی میکردند و از اینجور کارها.
اولین بار که به سینما رفتید کی بود؟
13 سالم بود. تازه از روستا به شهر آمده بودم. بچهها را از طرف مدرسهای در کرمان به سینما بردند. اسم فیلمش «صلاحالدین ایوبی» بود. ما دیر رسیدیم. راهمان نمیدادند. گریه و زاری کردیم. مبصرمان رفت صحبت کرد تا راضی شدند. صندلیها پر شده بود. چهارزانو نشستیم روی زمین سینما.
آنجا بود که شیفته سینما شدید؟
من قبل از این که شیفته سینما شوم، شیفته تعزیه شدم. روز عاشورا در روستایمان تعزیه میخواندند.
شخصیتهای داستانهای جدیدتان، کودکان آگاه و سمج و کنجکاوی هستند. نسل جدید را در مقایسه با نسل خودتان چگونه میبینید؟
بسیار به آنها امیدوارم. کودکان در اثر استفاده از وسایل ارتباط جمعی، خیلی باهوش شدهاند. بیشتر بچهها از کتابهای درسی و معلمهایشان جلوتر هستند. ما با این نسل آگاه آینده خوبی خواهیم داشت. برعکس آنچه که یک عده میگویند، درست است. بعضی از بچهها لوس شدهاند، مقاوم نیستند. اما همه آنها بسیار خوب میفهمند. خصوصا زنان و دختران که از نظر فکری و فرهنگی جلو رفتهاند. کودکان در ذهنشان مدام سوال میسازند و این خیلی خوب است. جامعه ما دارد پرش خوبی میکند. 25 میلیون جوان و نوجوان داریم که بیشترشان تحصیلکرده و دانشگاه رفتهاند. 65 درصد از دانشگاهیان ما دخترند. مادری که باسواد است و کتاب میخواند تفاوت دارد با مادری که با سختیها و بیماری بزرگ شده است. او بچه خوبی تربیت میکند. هر وقت دیدید زنان و مادران جامعه آگاه شدهاند، آن وقت مطمئن باشید که جامعه پیشرفت میکند.
یکی از ویژگیهای شما این است که در داستانهایتان موضوعات عمیق را بسیار ساده بیان میکنید. چطور به این نگاه رسیدید؟
خب، ذهن من این طوری است که همه چیز را برای خودم ساده میکنم. اصلا بلد نیستم پیچیده حرف بزنم.
برخی نویسندگان میگویند که داستان ما مثل معماست و خواننده باید خودش گرههای بسته آن را باز کند.
نه، به نظر من خواننده داستان لزوما نباید فیلسوف باشد و بتواند معما حل کند. البته همه جور داستانی باید نوشته شود. من با هیچ کدامشان مخالف نیستم، اما درباره خودم باید بگویم من این طور میپسندم و جور دیگری هم بلد نیستم بنویسم.
میانهتان با نویسندگانی که پیچیده مینویسند، چطور است؟
آنها هم جواب ذهن یک عده را که پیچیده دوست دارند، میدهند. یک عده دوست دارند بیشتر فکر کنند. یک عده «هلو برو تو گلو» را دوست ندارند. همه این داستانها باید باشند.
بارها شنیدهایم که میگویند جامعه ما جامعه کتابخوانی نیست و میزان مطالعه در آن پایین است. شما نویسندگان را بیشتر مقصر میدانید یا مخاطبان را؟
این مساله را باید ریشهای بررسی کرد. جامعه ما حاضر نیست برای کتاب پول بدهد. فرهنگ ما شفاهی است. مردم ما دوست دارند بیشتر بشنوند تا این که بخوانند. این مساله عوامل مختلفی دارد. وسایل ارتباط جمعی تاثیرگذارند. من بعضی از شبها که میخواهم کتاب بخوانم، چشمم که به تلویزیون میافتد کتاب را کنار میگذارم. یک آدم باید خیلی شیفته کتاب باشد که کتاب را بر تلویزیون ترجیح دهد. مساله دیگری که اهمیت دارد «ممیزی» و «سانسور» است. ممیزی وجود دارد اما شایعهاش از خودش بیشتر است. کتابخوانها فکر میکنند چیزهایی که باید بخوانند از کتاب بیرون کشیده شده است. کتاب و شعر و هر کالای هنری باید فراتر از خواننده باشد. چیزی باشد که خواننده آن را نداند تا بخواند. خواننده دوست دارد کتاب یک حرفی را فریاد بزند تا او راحت شود.
پایین بودن آمار مطالعه مقداری هم به خودمحوری نویسندگان برمیگردد. نویسندگان دارند داستانها را روزبهروز پیچیدهتر و سنگینتر و اختصاصیتر میکنند. دایره مخاطبانشان را مدام کوچکتر میکنند. اگر کسی مخاطب زیادی داشته باشد، به اثرش انگ مبتذل بودن و عامهپسند بودن میزنند. اینها دلشان خوش است به محافلی که خودشان شرکت میکنند. یکی به من گفت دوست دارم کتابم را یک نفر 20 بار بخواند تا این که 20 نفر یک بار بخوانند. البته من محکوم نمیکنم، اما افراط در این مساله اعصاب خردکن است. ما دو جور نویسنده داریم. یک عده کتابهای عامهپسند و دمدستی و عادی مینویسند. آنها خیلی به خوانندهشان رو میدهند و هر چیزی را که او میخواهد مینویسند. زیادهنویسی میکنند. یک عده از نویسندگان هم خساست به خرج میدهند و دایره مخاطبانشان را کم میکنند. این 2 تا گروه هیچوقت به هم نمیرسند. نویسندهای که هم سختگیریهای خودش را داشته باشد و هم تعهد داشته باشد و هنرمندانه بنویسد و در عین حال دایره مخاطبانش هم زیاد باشد، کم است.
هر دو گونه این نویسندگان در دنیا وجود دارند. هیچکدام را نمیشود محکوم کرد، اما این که جوانها دایره مخاطبانشان را مدام محدود کنند، خطرناک است. یک مقداری مردم را از کتاب زده میکند. من خواننده حرفهای هستم، اما بعضی وقتها از صفحه سوم و چهارم دیگر نمیفهمم نویسنده دارد چه میگوید.
من بعضی وقتها تا صفحه 200 کتاب هم میخوانم و باز هم نمیفهمم نویسنده چه میخواهد بگوید.
خب، شما جوانها حوصلهتان زیاد است که تا صفحه 200 را میخوانید. من نمیتوانم (میخندد.) کل حرف من این است که به هیچ نویسندهای نمیتوانی بگویی چطور بنویس. ما داریم علل را بررسی میکنیم. شاید یکی از علل پایین بودن میزان مطالعه خصوصا در حوزه شعر و داستان بیماری پیچیدهگویی باشد که خوانندهها را زده میکند. این طور نوشتن بد نیست، اما افتخاری هم نیست که خواننده یک نویسندهای کم باشد. برخی میگویند الان خوانندههای ما کم است. کتابهایمان 100 سال دیگر جواب میدهد. نباید پز این کارشان را بدهند.
هوشنگ مرادی کرمانی اگر یک دیوار سفید داشته باشد، رویش چه مینویسد؟
حالا تو یک دیوار سفید پیدا کن من رویش یک چیزی مینویسم. نمیدانم. رویش یک ماه میکشم.
حالا چرا ماه؟
چون اگر بخواهم یک جمله بنویسم، جلوی تخیل آدمها را میگیرم. ماه میتواند نشانه زیبایی و امید و شکسته شدن شب و آسمان باز باشد.
قرص ماه است یا هلال کامل؟
«مثل ماه شب چهارده» است.
احسان رحیمزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: