ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتشی زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
آواز بیات تهران از یک نظر دیگر هم ویژه و ممتاز به حساب میآمد. اگر گوشهها و مایهها و دستگاههای آوازی هر یک در مکتب استادی گردهم آمدند و تدوین شدند؛ اگر شهرها و روستاهای دور و نزدیک الحان و مکاتب آوازی و مقامهای مختلف را پدید آوردند و سینه به سینه به نسلهای بعدی منتقل شدند؛ در عوض بیات تهران در کوچه و بازار و درست در دل مردم آن فضا بر دلها و حنجرهها جاری شد. آن هم در زمانی که آدمها آن قدر به هم نزدیک بودند که غم و شادی یکدیگر را غم و شادی خود میدانستند. هنوز قفس سیمانی و اسکلت آهنی و اینترنت و موبایل و دیگر مظاهر دنیای جدید پدر و پسر و مادر و دختر را از یکدیگر جدا نکرده بود. هنوز نوهعمو و نتیجه دایی و خاله، فامیل آدم به حساب میآمدند.
میشد بر پشتبامهای کم ارتفاع عطر گلها و اکسیژن ناب حاصل از سبزهزارهای دور و نزدیک را استشمام کرد. اما زمانی که آن چیزهای خوب جای خود را به این چیزهای لازم اما نچسب امروزی دادند؛ دیگر کوچه باغی باقی نماند تا عاشقی از آن گذر کند و دق دلی خود را با حنجرهاش بر فضای تاریک اما روشن «محله عاشقی» خالی کند!
و بیات تهران به همراه هزاران هزار عزیز دوست داشتنی دیگر به یاد و خاطرهای تبدیل شد که باید در روز روشن با چراغ به دنبال آنها گشت.
کوشیدهایم در گفتگو با عبدالعلی همایون از معدود استادان به جای مانده این سبک، نقبی به روزگار سپری شده تهران و آواز انحصاریاش بزنیم:
عبدالعلی همایون از نگاه خودش:
در سال 1301 در نزدیکی چهارراه حسنآباد تهران به دنیا آمدم. در آن زمان هنوز 8 گنبدان معروف در چهار طرف میدان حسنآباد ساخته نشده بود. در آنجا یک قبرستانی بود و کمی آن طرفتر هم آتشنشانی، از چهارراه که وارد خیابان سپه قدیم میشدی درست دست چپ، کوچهای به نام حافظ وجود داشت. ته کوچه خانه ما قرار داشت که مدتی بعد از تولد من شهرداری آن را خرید و ضمیمه چهارراه کرد. موسیقی را نزد پدرم شروع کردم. او به جز خوانندگی، قاری درجه یک قرآن بود و شبها بعد از اقامه نماز توسط آقای بحرالعلوم، قرآن میخواند. من هم که صدایی داشتم ماه رمضان که میشد شروع به قرآن خواندن میکردم.این کار را در منزل هم تکرار میکردم. یادم هست زمانی که کلاس نهم را تمام کردم آخرین سالی بود که از کلاس نهمیها امتحان نهایی میگرفتند. از سال دهم به مدرسه علمیه رفتم و دیپلم را از آنجا گرفتم، سپس به استخدام وزارت پست و تلگراف درآمدم و چون پدرم رئیس صندوق پول مجلس بود شدم معاون تلگراف مجلس. بعدها با بازنشسته شدن پدرم در سال 1327 به ریاست دایره تصحیح تندنویسی مجلس رسیدم. خاطرم هست که محیط مجلس کاملا فامیلی بود یعنی هر کسی دست پسر و برادرزاده خودش را میگرفت و در مجلس مشغول به کارش میکرد! مثلا در آنجا به جز پدرم و من، دو برادر دیگرم نیز شاغل بودند. دوایر دیگر هم این چنین بود تا این که در زمانی که مهندس ریاضی به ریاست مجلس رسید با آن که قرار بود من به ریاست چاپخانه اختصاصی مجلس برسم؛ با اعمال نفوذ او فرد دیگری رئیس شد و قرار شد تا من زیر دست او باشم. من با 23 سال سابقه چنین چیزی را نپذیرفتم و با 5 سال ارفاق از سوی مجلس با سابقه 28 ساله در سال 1343 بازنشسته شدم.
به جز اینها، از سال 1317 فعالیت خود را در رشته روزنامهنگاری در نشریه توفیق شروع کرده بودم. در سالهای بعد در مجموع در تعدادی حدود سی تا از روزنامهها و مجلات کشور به کار مطبوعاتی مشغول شدم. در سال 1330 امتیاز روزنامه نیروی کارگران را به دست آوردم. این روزنامه درست در یک روز به همراه روزنامه صرصر که آقای اردلان آن را منتشر میکرد توقیف شد. متعاقب آن من را گرفتند و پس از 4 روز ماندن در زندان با توجه به نفوذ پدرم آزادم کردند.
در کنار اینها سالها در رادیو، تلویزیون و سینما فعال بودم و مدتی است با فیلم گل یخ ساخته کیومرث پوراحمد فعالیتم در زمینه بازیگری را از سر گرفتهام.
شما یکی از انگشت شمار افرادی هستید که میتوانید بیات تهران را برای علاقهمندان جوانتر موسیقی در این سالها به خوبی تشریح کنید. اصولا فلسفه به وجود آمدن این سبک چیست؟
نام دیگر این سبک «آواز کوچه باغی» است. در گذشته که هنوز شبکه سراسری برق وجود نداشت؛ با فرارسیدن شب، همه جا تاریک میشد. البته ماموران شهرداری سر شب فانوسهایی را روشن میکردند؛ اما روشنایی آنها آنقدر که محیط را روشن کند، نبود. به همین دلیل عدهای از مردم و رهگذران برای آن که در تاریکی به همدیگر برخورد نکنند آواز میخواندند؛ بویژه آنهایی که صدای بهتری داشتند. این آواز کم کم به کوچه باغی معروف شد.
گویا استاد بدیعزاده هم در کتاب خاطرات خود اشارهای به این آواز و نام شما کرده بود...؟
او با اخوی من نورالله همایون دوست و همکار بود. نورالله شعر چند تصنیف با صدای بدیعزاده را سروده بود؛ آثاری مانند جلوه گل و ایران کشور داریوش را. او فاصله سنی زیادی با من داشت به طوری که پسر نورالله تنها 6 سال از من کوچکتر بود. یعنی من و برادرزادهام با هم مثل دو تا برادر میماندیم. بدیعزاده در صفحه 12 همان کتاب اشاره کرده که عبدالعلی برادر نورالله همایون که پیش پرده میخواند آهنگ کوچه باغی را از من یعنی بدیعزاده یاد گرفته است.
چگونه این آواز را یاد گرفتید؟
در سال 1310 زمانی که فقط 9 سال سن داشتم؛ در یک میهمانی در منزل برادرم، در حضور استادانی چون صبا، بدیعزاده و چند هنرمند معروف دیگر حضور پیدا کردم. نورالله شعر مخمسی با موضوع تلفن سروده بود که به مناسبت حضور فرهاد میرزا رئیس وقت اداره تلفن، بدیعزاده آن را در همان مجلس اجرا کرد. متن کامل این شعر مفصل در کتاب خاطرات بدیعزاده موجود است که این جوری شروع میشود:
الاای داش فرهاد، جان من به قربانت
فدای مهربانیهای لعل شکر افشانت
به جون جفت سبیل مردونهات هستم غزل خوانت....
و خلاصه در آخر میرسد به دستگاه تلفن و میگوید:
یه قوطی آهنی قدرش چی یه، یه مشت سیمم سیم روش
درم روش، دیوارم روش، اتاقم روش
پیش لوطی اینا قدری نداره جون به قربانت.
آن روز من با بردار دیگرم که 3 سال از من بزرگتر بود در آن مجلس خدمت میکردیم و برای میهمانان چای میآوردیم. خلاصه از آواز استاد بدیعزاده خیلی خوشم آمد و همان شعر و آهنگ شد الگوی کارم. از آن پس آن را به طور مرتب در منزل میخواندم.
یعنی بیشتر به شکل خود آموخته این کار را فراگرفتید؟
در آن روزها و شبها تقریبا ساعتی نبود که آوازی به گوش مردم نرسد.
آن روزها هم مثل امروز موسیقی ایرانی با گوشت و خون مردم عجین بود، فقط کافی بود شعری پیدا کنی آن وقت با استفاده از همان نغمهها، آواز جدیدی خلق میشد، یک بار جزوهای از اشعار کفاش خراسانی به دست من رسید که یک دعانامه به همراه یک نفریننامه در آن وجود داشت. مثلا دعانامه بدین صورت شروع میشد: «الهی تا جهان باشد به دولت در جهان باشی...»
من این دو شعر را به آواز کوچه باغی میخواندم؛ چون سبک شعر در قالب این گونه آوازی خوش مینشست.
در مورد نامگذاری آواز کوچه باغی به «بیات تهران» روایتهای مختلفی وجود دارد. شما در این باره چه چیزهایی را به یاد میآورید؟
سال 1320 بود که در سن 19 سالگی به کمک مجید محسنی و پرویز خطیبی به رادیو راه پیدا کردم. در آنجا روزهای جمعه در یک برنامه فکاهی با ارکستر تماشاخانه تهران به رهبری استاد حسن راد مرد آواز میخواندم. دوستان دیگری نظیر ظهیرالدینی نوازنده قرهنی و سپهری با ویولون ما را همراهی میکردند. من و جمشید شیبانی، محسنی و حمید قنبری چهارتایی برنامههای فکاهی موزیکال را با ارکستر تماشاخانه اجرا میکردیم. آن وقت لابهلای ترانهها و تصنیفها من به اصطلاح میزدم زیر آواز کوچه باغی. این کار ادامه داشت تا آن که در سال 1327 دیدم که در میان مایهها، گوشهها و دستگاههای ردیف، اسامی بیات ترک، اصفهان و شیراز را داریم. چه بهتر است که نام آواز کوچه باغی را هم بیات تهران بگذاریم. سپس شخصی به نام مهندس امینی عضو دخانیات و مدیر روزنامه ضحاک جزوهای به نام «بیات تهران» منتشر کرد که عکس من روی جلد آن چاپ شده بود. در داخل جزوه نیز شرح حال کامل من درج شده بود. در آرشیو شخصیام، هم آن جزوه را نگه داشتهام و هم نامههای حاوی اشعاری را که زنده یاد مهدی سهیلی از آبادان برایم میسرود و میفرستاد تا بخوانم. یادش به خیر همیشه آن اشعار را اولین بار تلفنی برای خود او میخواندم. مانند «ز پیشت رفتم ای دلدار بی همتا خداحافظ...» او به این سبک میسرود و من هم میخواندم...
معمولا بیات تهران در کدام مایه یا دستگاه اجرا میشد؟
در مایه دشتی.
فقط شما دشتی میخواندید یا دیگران هم در این مایه میخواندند؟
اولینبار من خواندم بعد خواجه امیری، باقرپور و مرتضی احمدی خواندند. از جمله خواجه امیری و احمدی به طور مشترک هم یک ترانه اجرا کردند. دیگر خواننده این سبک ناصر مسعودی بود. این مایه به آن سبک به شدت مورد توجه مردم قرار گرفت. تا این که روزی استاد مرتضی محجوبی، نوازنده بزرگ پیانو و رئیس شورای موسیقی رادیو از من انتقاد کرد. آن روز که من برای ضبط به رادیو رفته بودم محجوبی گفت همایون، تو که به خوبی بر آواز مسلط هستی چرا به این سبک میخوانی؟
دلیل انتقاد ایشان از شما چه بود؟
خوب آواز بیات تهران دارای کششهای بخصوصی بود که با نالههای دل مردم پیوند عمیق داشت و آنها حسابی با این آواز «حال» میکردند. موقع خواندن از تکیه کلامهایی مانند «ای روزگار» استفاده کردیم و کلماتی نظیر آن از مواد کار ما بود.
خلاصه به استاد محجوبی گفتم شما رئیس موسیقی رادیو هستید و هر چه بگویید من همان را اجرا میکنم. بعد با ناراحتی و دل شکستگی زدم بیرون، در راه به فضلالله صبحی مهتدی برخوردم. او قصهگوی رادیو در روزهای جمعه و فردی با سواد و درویش و اهل عرفان و مورد علاقه مردم بود. صبحی از من پرسید چرا اخمهایت توی هم است؟ وقتی ماجرا را توضیح دادم گفت همان کاری را بکن که دلت میگوید. صبحی گفت «این آواز فولکلوریک تهرونی یه....» این که موقع پخش آواز بیات تهران میرود یک جای دنجی پیدا میکند تا بتواند ششدانگ حواسش را معطوف آن کند و به خوبی به آن گوش دهد.
شاید محجوبی و استادانی نظیر او به تونالیته به اصطلاح لاتی این آواز ایراد میگرفتهاند. نباید نادیده گرفت که محجوبی آواز خوانندگان بزرگی مثل بنان را با سازش همراهی کرده و بیتردید میتوان بنان را یکی از خوانندگان شاخص آواز شهری و شیک ایرانی دانست؛ یعنی از جمله خوانندگانی که بعد از تدوین ردیف آوازی ضمن حفظ ملودیهای غنی و با ارزش ایرانی، جنبههای روستایی آواز را از آن حذف کردند و شکلی مدرن و امروزی یا به اصطلاح شهری به آن بخشیدند...
خوب آواز بیات تهران خیلی خودمانی بود. آن موقع من و امثال من خیلی مورد توجه قرار میگرفتیم. هر ساله در جشن رادیو به من که میرسیدند میگفتند حالا نوبت همایون خودمان است... یعنی به این ترتیب از من اسم میبردند. البته جدای از لحن و تونالیته به قول شما لاتی، در آواز بیات تهران از اشعار خوب و منظم شاعرانی مانند سهیلی، رضا جلیلی و رستگارنژاد سود میبردم، اینها همه برای من شعر میسرودند.
بد نیست ویژگیهای این آواز را هم برشمارید...؟
با قلم و کاغذ نمیتوانی برای خوانندگانت آن را بیان کنی. اما چند بیت برای تو میخوانم... (و شروع به خواندن میکند:)
«بر سر و قدت گر متمایل شود این دل
امید ندارم که دگر دل شود این دل...»
البته این سکوتهایی که وسط آواز میبینی گاهی بیشتر میشد. بستگی به خواننده داشت که تا چه حد به شنوندهها لطف کند و چه اشعاری را برگزیند. من میگشتم اشعاری را پیدا میکردم که با دل و جان مردم سر و کار داشته باشد.
بعدها این آواز را با خود به سینما هم آوردید؟
بله، اولین بار در فیلم «واریته بهار» به کارگردانی پرویز خطیبی این کار را کردم.
یادش به خیر در کوچههای نزدیک سفارتهای آلمان و ترکیه کتم را روی دوشم انداخته بودم و با کلاه شاپو آواز کوچه باغی میخواندم. این آواز را واقعا باید به طور زنده دید و شنید. آدم میرود توی عالم رویا..
داستان شما با بیات تهران چه سرانجامی داشت؟
تا سال 1343 که در رادیو بودم این آواز را اجرا میکردم. از آن پس به دلیل حضورم در تلویزیون دیگر فرصت این کار را نمییافتم. فقط گاه به گاه در جشنها به رادیو دعوتم میکردند. در سالهای نزدیک انقلاب، به سمت معاونت مدیر املاک و اراضی آستان قدس رضوی منصوب شدم و کار در تلویزیون را هم تعطیل کردم. جنگ که شروع شد بعد از گسترش حملههای موشکی دشمن برای مداوای بیماری همسرم او را به خارج از کشور بردم. 5 - 4 سال به تنهایی از او روی صندلی چرخدار پرستاری میکردم. شاید از معدود هنرمندانی باشم که 57 سال به زندگی خانوادگی و زناشویی ادامه دادم. الان یک پسر، 2 دختر، 4 نوه و 6 نتیجه دارم. الان یکی از نتیجههایم در کلاس نهم درس میخواند. اگر خدا لطف کند شاید نبیره و حتی ندیدهام را هم ببینم...
ما هم امیدوارم که این گونه شود. راستی به چه دلیل آواز بیات تهران به تدریج به بوته فراموشی سپرده شد؟
بالاخره باید عاملی وجود داشته باشد تا هر هنری ادامه پیدا کند و فراموش نشود. الان هم فکر میکنم در فیلم «کافه ستاره» که روی پرده است این جوانکی که شعر ضربی اجرا میکند مقداری تحت تاثیر بیات تهران میخواند یا افرادی که توی زندانها آواز میخوانند صددرصد آوازشان بیات تهران است.
با چه اطمینانی صحبت میکنید، استاد؟
ما 65 سال توی کار هنر بودهایم و همه این چیزها را به چشم دیدهایم.
خوب اصطلاحات و ترکیبهایی مثل سلسله زنجیر و نظایر آنها ادبی نیست. اینها چیزهایی است که بر زبان داش مشدیها جاری بوده و با لحن مردانه اجرا میشده است. مثلا در کششهای بخصوص این بیت دقت کن (و شروع به خواندن میکند:)
«بر همه خوبان و مهرویان امیری ای گل من...»
یک چنین کششهایی داشت... آن وقتها آواز با تار و پود زندگی و حتی کار مردم عجین بود. برای این که واقعا از ته دل لذت میبردند. شما یادت نمیآید بنان خواننده سنگینی بود و صدای عالی داشت اما تا وقتی که زنده بود آن قدرها طرفدار نداشت. او وقتی از دنیا رفت بیشتر شناخته و مطرح شد. در عوض عباس منتجم شیرازی که خوانندهای محلی بود که یک عالمه طرفدار داشت. چون خودمانی بود؛ کشش عام داشت و مردم را به سمت خودش جذب میکرد.
علی شیرازی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم