در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چطوری جوون؟
ممنون! چه خبر؟
پاشو سریع بیا، یک سوژه خوب دارم.
ممنون! الان خدمت میرسیم.
بیرون دفتر روزنامه سوز سردی میآمد. یقه کتم را بالا زدم و با موتورسیکلت همکار عکاسم خود را به اداره آگاهی رساندم. در اداره آگاهی، جناب سرگرد تا کله مرا از لای در اتاقش دید، سری تکان داد که یعنی بیا تو.
در اینگونه مواقع من میبایست گوشهای بنشینم و گوش به حرفهای مراجعهکننده و یا متهمی بدهم که آن سوی میز کارآگاه نشسته است. به محض این که نشستم زن جوانی که به نظر26-25 ساله میآمد، رو برگرداند و مرا دید و کنجکاوانه مرا برانداز کرد. کاری که من هم کردم. قدش بلند بود. تکهای از موی سرش از زیر روسری بیرون ریخته بود که به نظر رنگ کرده بود. چهره کشیدهای داشت. با چشمان درشت و روشن . البته میشد کم و بیش جای پای یک کبودی را هم زیر چشم سمت راستش دید. کفش پاشنه بلند و نو به پا داشت. بارانی شیک به تن و دستکشهای کرم رنگی به دست داشت که همرنگ کفشهایش بودند. از آن تیپ دخترهایی که این روزها پشت رل ماشینهای گرانقیمت هستند. کارآگاه نگاه دیگری به من کرد که یعنی آماده باش و بعد رو کرد به آن دختر خانم و گفت:
اگر ممکن است، ماجرا را دوباره بازگو کنید، البته با ذکر جزئیات.
زن که صدای گرفتهای داشت و می شد حدس زد لابد سیگار میکشد جواب داد:
جناب سرگرد، همه چیز را نوشتم.
نه؛ دوباره همه آنها را که نوشتهاید با ذکر جزئیات بیان کنید و بعد به چند سوال من جواب بدهید. چون میخواهم آنها را یادداشت کنم.
زن جواب داد: یعنی میخواهید بازجویی کنید، ولی من آمدهام بگویم نامزدم گم شده است. همین!
بسیار خوب. همینها را با ذکر جزئیات بگویید که من یادداشت کنم.
زن مکثی کرد و بعد گفت:
اجازه میدهید یک سیگار روشن کنم.
خیر، اینجا سیگار کشیدن ممنوع است.
معذرت میخواهم، به هر حال همانطوری که نوشتهام 10 روز پیش، من و نامزدم یک کشمکش ساده باهم داشتیم که به دنبال آن، او از خانه بیرون رفت و دیگر برنگشت. نگران شدم که یک وقت اتفاقی برایش نیفتاده باشد.
آن کبودی پای چشمتان مربوط به همان کشمکش است؟
بله.
پس دعوایتان شده است؟
تقریبا.
کس دیگری هم در جریان ماجرا هست؟
خیر!
پدری، مادری، دوستی، رفیقی!
خیر.
منظورم هم پدر و مادر و دوستان شما و هم خانواده و دوستان نامزدتان.
خیر!
یعنی پدر و مادرتان از ماجرا بیخبر هستند؟
بله.
مگر با آنها زندگی نمیکنید!
خیر.
آنها کجا هستند؟
شهرستان.
کدام شهرستان؟
فسا.
شما در تهران چه کار میکردید؟
در اینجا زن شروع کرد به گریه کردن و شرح دادن ماجرای زندگیاش و این که در اصل در نوجوانی از شهرستان فرار کرده، چند بار بازداشت شده و به خانوادهاش تحویل داده شده است، اما خانوادهاش او را نپذیرفته و برادر بزرگترش چند بار قصد کشتن او را داشته است. زن که خود را امیلی معرفی کرد و درواقع اسمش آتوسا بود، اضافه کرد دربدریهای زیادی کشیده. بدبختیهای زیادی را از سر گذرانده است و حتی یکبار ازدواج کرده و چون شوهرش او را کتک میزده از او جدا شده است. امیلی اضافه کرد در سفرش به دوبی در چند سال پیش به اتفاق همسرش رجب با هومن آشنا شده و بعد از جدایی از همسرش با هومن که مردی میانسال و در کار واردات و صادرات بوده آشنا شده است. امیلی توضیح داد شوهرش رجب در کار خلاف بوده، همه نوع کار خلافی انجام میداده است و سپس اضافه کرد البته هومن 12 سال از او بزرگتر است و زن و دو بچه دارد و برای امیلی یک آپارتمان اجاره کرده است.
سرگرد از امیلی خواست که آدرس و محل کار نامزدش هومن و نیز آدرس رجب را در اختیار او بگذارد تا تحقیقات خود را شروع کند.
امیلی توضیح داد که آدرس خانه هومن را ندارد و فقط تلفن و آدرس محل کار او را دارد. اما کارکنان شرکتی که هومن رئیس آنجاست از هومن بیخبر هستند. امیلی همچنین گفت: آدرس خیلی دقیقی از محل سکونت و یا پاتوق رجب ندارد. او همچنین در طول بازجویی توضیح داد که وقتی رجب متوجه دوستی امیلی با هومن شده چند بار به او و هومن اخطار کرده که اگر از هم جدا نشوند، آنها را خواهد کشت و حتی یکبار رجب به اتاق دوستش قباد، شب هنگام با موتورسیکلت ، ماشین او و هومن را تعقیب کرده و در بزرگراه جلو آنها پیچیده و قصد کشتن هومن را داشته است که با دخالت رانندگان ماشینهای عبوری، ماجرا خاتمه داده شده است. امیلی در تمام مدتی که ماجرا را تعریف میکرد و به پرسشهای کارآگاه پاسخ میداد گریه میکرد و خود را آدم بدبخت و بیچارهای میدانست که قربانی زندگی نابسامان خانوادگی و زیبایی ظاهری خود شده است. کارآگاه پس از آن که از او تعهد گرفت حق خروج از تهران را تا تکمیل تحقیقات ندارد، به او اجازه داد که کلانتری را ترک کند.
پس از رفتن امیلی من از کارآگاه پرسیدم:
سرگرد چه حدس میزنید؟
هنوز برای قضاوت کردن زود است. شاید رجب هومن را گروگان گرفته تا ازاو باجخواهی کند. شاید هم او را کشته است و یا شاهد هومن برای فرار از مخمصهای که در آن گرفتار شده، بخصوص که میشود گفت آدم نسبتا آبروداری بوده و زن و بچه دارد برای مدتی خود را از مهلکه بیرون برده و پنهان کرده است تا ماجرا ختم به خیر شود.
اما اگر گروگان باشد و یا کشته شده باشد، ممکن است امیلی هم در آن دخالت داشته باشد؟ یعنی اصلا هم دست رجب بوده است.
بعید نیست. همانطوری که گفتم قضاوت قطعی در این مورد زود است، تحقیقات همه چیز را روشن میکند.
وقتی از اداره آگاهی بیرون آمدم، ساعت حدود 5/3 بعدازظهر بود. البته کارآگاه به من قول داد که هر وقت درباره پرونده به نتیجه رسید، مرا بیخبر نگذارد. رابطه من با کارآگاه یک رابطه دوستانه و صادقانه بود و من هیچ خبری را بدون تایید و اجازه او منتشر نمیکردم، کما این که در این مورد هم تاکید کرد، فعلا چیزی ننویسم تا تحقیقات کامل شود. راستی یادم رفت بگویم که وقتی امیلی از اتاق کارآگاه بیرون رفت، کارآگاه به سروان دستیارش سپرد که آمد و رفت و ارتباطات امیلی را تحت نظر داشته باشد.
فکر کنم یک ماه و یا شاید 40 روز از ماجرا گذشته بود و من تقریبا موضوع را فراموش کرده بودم. از بس که درگیر رویدادهای مختلف خبری در حوزه حوادث بودم تا این که اواخر دیماه بود و وقتی دفترچه یادداشتهایم را مرور میکردم یکهو در یکی ازصفحات با ماجرای امیلی و گمشدن نامزدش هومن برخوردم. بلافاصله تلفن سرگرد را گرفتم و متوجه شدم نزدیک به یک هفته است، پرونده تکمیل و به دادگاه ارسال شده است. وقتی از کارآگاه گله کردم که چرا مرا در جریان نگذاشته است، گفت سرش شلوغ بوده است. به هر حال به سرعت خودم را به آگاهی رساندم تا نتیجه تحقیقات را از کارآگاه جویا شوم. وقتی به کلانتری رسیدم و به اتاق کارآگاه رفتم، چند نفری در اتاق بودند. کارآگاه گفت که نیم ساعتی بیرون باشم تا کارش تمام شود. بیرون برف میآمد و روی درختها مینشست. وقتی اتاق کارآگاه خلوت شد، کارآگاه برایم توضیح داد که امیلی به خواست و تهدید رجب، هومن را شبانه به آپارتماناش میبرد.
در حالی که رجب و دوستش در خانه امیلی کمین کرده بودند، رجب از هومن میخواهد که امیلی را رها کند و برای حفظ آبرویش 20 میلیون تومان به او پول بدهد والا آبرویش را بین خانواده و شرکتاش خواهد برد. ظاهرا هومن حاضر به پرداخت 10 میلیون تومان میشود، اما رجب و دوستش زیر بار نمیروند. کشمکش بین آنها صورت میگیرد و موجب بیهوش شدن هومن میشود. ظاهرا هومن ناراحتی قلبی داشته است. در این هنگام رجب و دوستش تصمیم میگیرند او را به بیمارستان ببرند اما هومن در بین راه میمیرد و رجب و دوستش از ترس گیر افتادن، هومن را شبانه در بیابانهای جاده ساوه به چاه متروکهای میاندازند.
هومن چند سالش بوده؟
43 سال.
چرا در مدتی که از او خبری نبوده، زن و بچهاش پیگیر ماجرا نبودهاند.
همسرش از کم و کیف رابطه هومن و امیلی خبر داشته. به همین خاطر او را از خانه رانده و تنها مقرری ماهانه او را دریافت میکرده است. در مدت غیبت هومن، زنش بر این باور بوده که هومن یا پیش امیلی است و یا دنبال کسب و کار به دوبی و یا کره رفته است.
بچههای هومن هم از رابطه ناسالم پدرشان خبر داشتهاند؟
نه. فکر نمیکنم. دو فرزند او 9 و 4 ساله هستند.
اما یک نکته جای سوال دارد. چطور امیلی که خودش در ماجرای گم شدن و مردن هومن بوده به کلانتری شکایت کرد.
شاید عذاب وجدان، شاید از ترس تهدیدهای رجب که از او خواسته بود، ماجرا را پنهان کند و دوباره به او متعلق شود.
رجب معتاد است؟
بله معتاد و یک خلافکار سابقهدار.
او چند سالشه؟
34 سال.
شریک جرم رجب هم دستگیر شده؟
بله. قباد 35 سال دارد.
یک سوال دیگر. امیلی نامزد هومن بوده یا همسرش؟
یک مدتی عقد موقت بوده.
شما با زن هومن گفتگو کردید؟
بله. او زن رنج کشیده و دردمندی است. بسیار شکستهتر از سن و سالش است. او قبل از ازدواج با هومن یک بار ازدواج کرده و یک پسر 20 ساله دارد.
خودش چند سالش است؟
2 سال از هومن بزرگتر است.
خب او با هومن چطوری ازدواج کرده؟
هومن در یک شرکتی بازاریاب بوده و در همان شرکت با زنش که حسابدار بوده آشنا میشود. این آشنایی به ازدواج میانجامد. هومن پس از آن با هدایت و همراهی همسرش به تدریج وارد عرصه واردات اسباببازی میشود و کمکم کارش رونق میگیرد.
و بعد که وضعاش روبهراه میشود، سر به هوا میشود و به همسرش خیانت میکند.
تقریبا. البته نقش اغواگرانه امیلی را هم نباید فراموش کرد. در واقع امیلی به خواست رجب، کارش دام پهن کردن برای مردان میانسال و حتی پیرمردهای پولدار بوده و در دوبی هم آشنایی هومن با امیلی از همین طریق بوده است.
ولی امیلی گفت آن موقع همسر رجب بوده.
البته. اما کل روابط ناسالم بوده است.
آیا طی این سالها، رجب از هومن باجخواهی میکرده؟
بله. هر ماه!
حالا پرونده در چه مرحلهای است؟
به دادگاه رفته تا مراحل تکمیلی پرونده طی شود.
وقتی از کلانتری بیرون آمدم حسابی برف نشسته بود. هوا البته خیلی سرد نبود، اما یک سرمای درونی مرا میآزرد. سرمای ناشی از روز و روزگار بعضی از آدمها، آدمهایی که گزارش صفحه حوادث روزنامهها را رقم میزنند.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: