در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کمتر از یک هفته بعد، من و عکاس، راهی شدیم و حاصل سفر 3 روزهمان به دور افتادهترین روستاهای محصور در مشتگره کرده زاگرس گزارشی شد که مثل چوقاهای لیلی 19 ساله در مازرشته، نه سیاه سیاه است، نه سپید سپید و مثل زهرای 5 ساله که روی بامهای گلی و سست تلخهدان میدوید، شلوغ و پر راز است و مثل خندههای ضربعلی 70 ساله در مور و تلتاگ، صادقانه است و مثل نخهای پره کرده سنگینجان 40 ساله، مختصر و مفید شده است تا حوصلهتان سر نیاید و روشناییاش مثل فانوس نفتی و کوچک فرنگ خاتون 60 ساله در شلیلآباد، که حریف تاریکی ده نمیشد، هنوز کم جان است و خیلی از روستاهای دور را که کولاک و برف قرقشان کرده بودند کم دارد.
سفر از همان وقت که نقص فنی، پرواز صبح تهران به شهرکرد را زمینگیر کرد، آغاز شد و از آنجا که مسوولان شرکت هواپیمایی تعهدی نسبت به مسافران پرواز لغو شده احساس نمیکردند ما هم مثل دیگر مسافران ساعتها در فرودگاه سرگردان شدیم. دست آخر در پرواز بعدازظهر تهران به اصفهان 2 صندلی خالی پیدا کردیم که بار دیگر بلندگوهای فرودگاه از نقص فنی هواپیما خبر دادند و ما را تا زمان کنده شدن از زمین، به شک انداختند که شاید مقدر نیست گزارشمان از حد پروازهای لغو شده، جلوتر برود، اما شکمان یقین نشد؛ غروب در فرودگاه اصفهان به زمین نشستیم و یکی از سواریها با 25 هزارتومان، ما را از جادهای تاریک و بیمسافر تا شهرکرد رساند.
راهها و آدمها
اگر راننده حرف نزده بود جادهای که در سیاهی شب، گم و پیدا میشد و سکوت دشتی که به ظاهر، تنها مسافرانش ما بودیم، ترسانده بودمان. راننده میگفت: «شهرکرد، قبل از جنگ، آخر ایران بود. بجز همین جاده، هیچ ارتباطی با استانهای دیگر نداشت و ساکنانش برای سفر به هر استانی ناچار بودند از شهر اصفهان بگذرند، اما حالا جادهها بیشتر شدهاند...»
صبح روز بعد در مسیر نخستین ایستگاهمان که بخش بازفت از توابع شهرستان کوهرنگ در شمال شرقی استان بود، فهمیدیم راهها برای اهالی چهارمحال و بختیاری مقدساند. آنقدر عزیز که گاهی آنها جانشان را برای به سرانجام رساندن راهی، فدا کردهاند.
«برای ساخت همین گردنه چری 4 نفر شهید شدند.» قلیپور، مدیر روابط عمومی کمیته امداد استان که همسفرمان شده بود تا روستاهای محروم را پیدا کنیم، به گردنهای اشاره کرد که روبهروی ما با شیب تند، کوه را دور زده بود و تکرار کرد: «4 نفر شهید شدند، اینجا!»
سرعتمان را در سراشیبی گردنه کم کردیم، اما برف روی زمین یخ زده بود و راه را لغزنده میکرد و ما را دلنگران، حسی که شاید 17 سال پیش 4 نفر از نیروهای جهادسازندگی که گردنه را میساختند داشتند. صادقی، رئیس کمیته امداد بازفت گفت: «مرخصی گرفته بودند که برگردند خانوادههایشان را ببینند، اما وسط راه برف گرفت.»
... و برف بیامان بارید اول آهسته آهسته، بعد تند و بیرحم. کولاک شد. «چند ساعتی منتظر مانده بودند که بولدوزرها بیایند، راه را باز کنند.» برف شکارشان کرده بود. طعمههایش را پنهان کرده بود که کسی ندیدشان. «طفلکیها از ماشین بیرون آمده بودند که پیاده بیایند، اما زیر برف خفه شدند! یخ زدند!»راهها برای چهارمحال و بختیاریها عزیزند و برای کودکانشان عزیزتر چون، گرچه گاهی 40 30 کیلومتر کش میآیند، اما سرانجام آنها را به مدرسه میرسانند. صادقی در روستای تلورد، خوابگاهی را نشانمان داد که کمیته امداد برای اسکان کودکان روستاهای اطراف ساخته بود، اما همه میدانستیم پشت کوههایی که محاصرهمان کرده بودند، مردمی زندگی میکردند که خیلیهاشان، شرمشان میآمد دخترانشان را چند ده کیلومتر دورتر از خانههای کاهگلیشان؛ به مدرسه بفرستند و به همین خاطر، خیلی از دخترها قید درس و مدرسه را زده بودند.
لیلی و چوقاهایش
تلورد آباد بود؛ اما 15 کیلومتر که از آن دور شدیم جاده آسفالته تمام شد و وارد جادهای خاکی شدیم که با قلوهسنگهای ریز و درشت فرش شده بود و 3 کیلومتر تا روستای مازرشته ادامه داشت.
خانههای مازرشته هرکدام چیزی کم داشتند، اما از همه بدتر خانه ماه ناز بود، وامی که از بنیاد مسکن گرفته بودند فقط به بالا رفتن دیوارها و سقف زدن رسیده بود و خانه بجز دیوار و سقف، چیز دیگری نداشت و ماهناز و شوهرش و 4 دختر و 4 پسرش در همان خانه ساکن شده بودند و میدانستند پتویی که به قاب خالی در آویختهاند و نایلونهایی که با آنها حفره خالی پنجرهها را پر کردهاند راه سرما را نمیبندد، اما همه آمادگیشان برای زمستان همین بود و البته بخاری سیاهی که با چوب شاخههای خشک بلوط میسوخت.
ماهناز جلوی خانه نیمهکارهاش نشسته بود و بافتههای چوقا را با نخ و سوزن به هم وصل میکرد.
ما را که دید اصرار کرد مهمانش شویم. پرسیدم: «چوقا برای کی میبافی ماه ناز خانم؟» و او به دو تکه چوقا دوباره سوزن زد. «برای یک جوان رشید.» و رشید را که گفت نگاه کرد به کوهها و لبخند زد توی خانه، لیلی 19 ساله، خم شده بودکه روی دار چوقا و کلکیت را تندتند روی تارها میزد. جوان رشیدی که باید چوقا به تن با اسبی سپید میآمد و لیلی را با لباس رنگارنگ عروسی میبرد نیامده بود. لیلی خندید، تلخ:«حتما خوشگل نیستم.» ماهناز دوید وسط حرفش: «هنوز خواستگار نداره، چون پدرش فقیره!» و بغض کرد.
لیلی تا کلاس دوم بیشتر درس نخوانده بود و نمیشد آن را گردن بیمدرسه بودن روستا انداخت. چون مازرشته مدرسه داشت، فقط تا کلاس پنجم و به همین خاطر خواهرهای لیلی بیشتر از او درس خوانده بودند اما لیلی همه روزها، پشت به پنجره نشسته بود و خمیده چوقا بافته بود برای جوان رشیدی که نیامده بود و ماهناز چوقاها را فروخته بود به کوچنشینهایی که تابستانها میآمدند روستا، تا رسیدن فصل سرما همانجا اتراق میکردند و هر چوقا را 100 هزار تومان یا کمتر یا بیشتر میخریدند.
مستمری کمیته امداد و چوقاها، نان شده بودند و غذا و گرمیخانه و آجرهایی که روی هم گذاشته بودند تا دیوارها قد بکشند و جوان رشید چوقاپوش نیامده بود.
بابا و پسرهای خانه، از صبح زود رفته بودند چوپانی و کارگری. ماهناز به ناهار تعارفمان کرد و در دیگ لوبیای پختهای را که روی علاءالدین جوش میزد، برداشت. او و خانوادهاش، مثل خیلی از اهالی روستا 20 سال کوچنشین بودند و چند سالی بود که روستایی شده بودند. ماهناز آه کشید:«کوچنشینی سخته، اگر حمایت نباشه سختتر هم میشه! خیال میکنی این لیلی چرا درس نخواند آن وقتها عشایر بودیم، معلمی پیدا نمیشد.» ماهناز هم مثل همولایتیهایش، کوچنشینی را با خانه بهداشت و مدرسه و سرپناهی کوچک، عوض کرده بود.
گندمزارهای کال
مدرسه که رفتیم بچههای روستا، پارچهای نخی و سیاه را پهن کرده بودند روی زمین خاکی که مثلا حیاط مدرسه بود، تا با روحانی که برای دهه محرم به خرج خودش آمده بود روستا، نماز جماعت بخوانند. 12 10 نفر از کلاس اولیها که روی پارچه جا نشده بودند، لب سکوی سیمانی چسبیده به مدرسه نشسته بودند و نماز را تماشا میکردند.
روحانی اولین بار بود که گذرش به مازرشته میافتاد، سال پیش هم دهه محرم به روستای دورافتادهای دیگر رفته بود. قم زندگی میکرد و دهههای محرم به روستاهای پرت میرفت، تا غروبها برای اهالی وعظ کند و روزها با بچهها نماز بخواند، اسم امامها را یادشان دهد و بهشان کتاب قصه جایزه دهد.
صادق هم فهمیده بود همنام امام ششم است. توی صف جا نشدهها، نشسته بود و گاهی دزدکی ما را به بغلدستیاش نشان میداد. کلاس اولی بود و بعد که وارد کلاسها شدیم، دفتر نقاشیاش را دیدیم که در آن خانهای قرمز را با شیروانی زرد، نقاشی کرده بود. خانهای که شبیه خانههای روستایش نبود. شاید هم مدرسهای بود که مثل مدرسه خودش کلاس اول و کلاس سوم و چهارمش با کارتنهای مقوایی از هم جدا نشده بودند و اجارهای نبود تا همیشه نگران تعطیل شدنش باشد و آنقدر نور داشت که لازم نبود او چشمهایش را که رنگ گندمزارهای کال، سبز و روشن بودند، به دفترش نزدیک کند تا نوشتههایش را ببیند آن چاردیواری قرمز با شیروانی زرد، شاید هم اصلا، مدرسهای برای بچههای روستای دوالگی اولیا بود که 6 دانشآموزش نمیتوانستند از پشت کوه، راهصعبالعبور 25 24 کیلومتری را تا مدرسه مازرشته بیایند و از تحصیل محروم شده بودند.
تلخهدان در کابوس
روستای تلخهدان از تلورد که 50 کیلومتر فاصله داشت و ما برای رسیدن به آن جادهای پر دستانداز و باریک را پشت سر گذاشتیم که از روستای چمن گلی و چمقلعه میگذشت و ماه تبرک را رد میکرد تا به تلخهدان برسد که خانههای گلیاش روی شیب تند دره بر دوش هم سوار شده بودند، خانههایی که در نداشتند و روزها هم بینور بودند و سقفشان از کاهگل نازکی بود که حتی وقتی زهرای 5 ساله روی آنها میدوید بیم داشتیم دهان باز کنند و دخترک را ببلعند. «دیوارها هم سستند! ببین!» این را دهناشی، بزرگ آبادی گفت و با دست تکهای از دیوار یکی از خانهها را کند. هوای تلخهدان سرد و مه گرفته بود و روستا در شیب تند دره انگار داشت میلرزید و پایین میرفت و این کابوس همه اهالی آبادی بود چون پیشتر هم کارشناسان وزارت مسکن به آنها هشدار داده بودند که بعید نیست دیر یا زود، روستا با رانش زمین، راه بیفتد و خانههایش ویران شود یا رودخانه زیر پایشان، طغیان کند و سیل روستا را ببرد. حتی بلقیس را که شوهرش پیر و از کار افتاده بود و به همین خاطر خرج خانه و 8 بچه افتاده بود گردن زن که قلبش کوک نبود و ناجور میزد و درد داشت.
دهناشی به شهرکی نیمهکاره در دامنه روبهروی کوه اشاره کرد که قرار بود وزارت مسکن اهالی روستا را به آنجا منتقل کند و شرح داد که ساخت خانه دشوار است چون خودروها به سختی، راه پرپیچ و خم کوهستانی و آسفالت نشده را بالا میآیند. صادقی گفت تلخهدان یکی از محرومترین روستاهای بازفت است و بیشتر اهالیاش، تحت پوشش کمیته امداد هستند و ما پیشتر، محرومیت را فهمیده بودیم از زنها و مردهایی که در خانههای بیبرقشان نشسته بودند و تنها خوردنی موجودشان، چای بود که آن را سخاوتمندانه به ما تعارف میکردند و از سرمایی که درون دخمهها کم نمیشد و از دیگهای دود گرفته خالی.
هنوز چیزی نپرسیده بودیم که حیدر آمد و از خشکسالی نالید که وضع مردم را بدتر کرده بود و مردهای ده که روی زمینهای کشاورزی دیگران کارگری میکردند، بیکار شده بودند. دهناشی گفت: «19 سال پیش، 80 خانوار اینجا زندگی میکردند، حالا 35 خانوار شدهاند.» کمبود امکانات، خیلیها را کوچانده بود و او امید داشت خانه بهداشت روستا، مدرسه نسبتا بزرگ و تازهسازش، وامهای خودکفایی کمیته امداد و شیرهای آبی که برای هر چند خانوار تعبیه کرده بودند، مهاجرها را به روستا برگردانند و پیش از آن که زمین راه بیفتد و اهالی را به عمق دره بفرستد، ساخت شهرک روبهروی روستا به سرانجام برسد.
برای خوشیمنی
روز دوم مقصدمان روستای لندی در جنوب غربی استان بود که محرومترین منطقه از بخش میانکوه به حساب میآمد و برای رسیدن به آن از طلوع آفتاب راه افتادیم و جاده ما را از شهرکرد به شهر یکان و بهرامآباد و طاقنک و خراجی و شلمزار و تالاب چوغاخور و فیروزآباد و دره مرده و گندمکار برد.
به روستای سرخون که رسیدیم ظهر گذشته بود و بارانی تند و سیلآسا، راهمان را برای رسیدن به لندی بست.
چون روستا، جاده آسفالته قابل رفت و آمدی نداشت و حتی اهالیاش هم، پاییز و زمستان، با تراکتور رفت و آمد میکردند. با توصیف ولیمحمد کاظمی، رئیس کمیته امداد بخش سرخون، فهمیدیم روستای لندی آخرین روستای میانکوه در 60 کیلومتری بخش است و حدود 65 الی 70 درصد اهالیاش تحت پوشش کمیته امدادند و 65 درصدشان وام خود اشتغالی گرفتهاند به قصد دامداری. لندی با 120 خانوار و 6 شهید مثل اهالی تلخدان، برق ندارند و سوختشان هیزم است و سدسازی در حوالی روستا، باعث شده است 70 60 نفرشان کارگر سد شوند و مشکل بیکاریشان دستکم تا وقتی سد هنوز نیمهکاره است، حل شود.
... اما روستای مور و تلتاگ، جادهای آسفالته داشت و نزدیکترین خانهاش به جاده خانه ضربعلی و نازبیگم بود. رجبعلی از 65 سالگی گذشته بود و تحت پوشش کمیته امداد امام خمینی (ره) بود، «7 سر عائله دارم، 20 تا بز، کشاورزی دیم هم میکنم، جو میکارم.» و این را که گفت صغری دخترش که تازه عروس بود، حرفش را قطع کرد که: «بابام خودش زمین نداره، رو زمینهای مردم کار میکنه، بهجای پولش کاه و جو میگیره.»
جای دست حنابسته صغری روی دیوار اتاق کوچک خانه ضربعلی مانده بود. نازبیگم مادرش، آهسته در گوشمان خواند: «برای خوش یمنی...»
خانه ضربعلی سرد بود. پیرمرد اگر شاخههای بلوط برای سوزاندن کم میآورد باید پای پیاده تا روستای گلوشو در چند کیلومتری مور و تلتاگ میرفت و از آنجا نفت میآورد. خیلی از اهالی شنیده بودند که روستاهای واقع در شعاع 3 کیلومتری خط لوله گاز باید گازکشی شوند و آنها هم خط لولهگاز را در آن حوالی دیده بودند که میگفتند: «اگر خدا بخواهد، مور و تلتاگ هم لولهکشی گاز میشود.»
ضربعلی از برق گفت: «8 ساله برق داریم. جاده هم امسال آمد...» و از سر ذوق خندید و بعد با حوصله یادمان داد که چطور دانههای بلوط را بشکنیم و توی مشک آب بیندازیم تا آب بیشتر بماند، صغری ابروهایش را در هم کشید: «کاش روستا آب داشت که مجبور نباشیم آب را از سر خون بیاوریم.» و ما میدانستیم سرخون دستکم 10 کیلومتر فاصله دارد.
ضربعلی از دفترچه بیمه روستاییاش حرف زد که حتی در استانهای اطراف چهارمحال و بختیاری هم قبولش دارند و اشاره کرد به نازبیگم که بیصدا سرکج کرده بود و ما را نگاه میکرد. «این نازبیگم خیلی مریضه. دکتر هفتهای یکبار مییاد، پول هم نمیگیره.» یکی از دخترهای ضربعلی رفته بود شبانهروزی که درس بخواند.
در خانه آندیده، عضو شورای روستا و بزرگ ایل، معنی اسم روستا را فهمیدیم: «مور یعنی سرسبزی، تل یعنی سنگ و کوه، تاگ هم یک جور درخته که خزان نداره.» و بعد از اوضاع و احوال دنیا حرف زد و این که عشایر هم از تحولات دنیا میدانند اما فرهنگ بیگانه را تقلید نمیکنند و از تاریخ کوچکنشینها گفت و جنگ همیشگیشان با طاغوت و خشکسالی که عشایر را روستانشین کرده بود و از ترسش از روستانشین شدن کوچنشینها گفت و لطمه خوردن به اقتصاد کشور. ما از زمینهای کشاورزی که در مسیر آمدن دیده بودیم پرسیدیم که چرا اهالی کشت دیم میکنند وقتی استان چهارمحال و بختیاری، 10 درصد آب کشور را تامین میکند و آندیده پاسخ داد: «با کشت دیم هر یک هکتار 200 تا 300 کیلو محصول میدهد و با کشت آبی 8 تا 10 تن، وارد کردن آب به زمینهای کشاورزی هزینه میبرد، البته دولت قول تامین اعتبار داده است.»
کمی بعد، بحثمان رسید به سد کارون 3 که گرچه طرح مفیدی بود، اما 1000 خانوار را مهاجر کرده بود و چندین هزار هکتار زمین را زیر آب برده بود. حسنعلی یکی از اهالی روستا، گفت: «زمینهایشان را متری 100 تا 70 تومان خریدند، 70 تا تکتومان!.» مور و تلتاگ را که ترک کردیم بار دیگر مسافران جاده ایذه شدیم، جاده ایذه یادگار رزمندهها بود و بهانه ساختش، نزدیکی به مرز و امنیتش به واسطه پنهان بودن در دل کوهها بود.
یک قرن قصه
محمدی، راننده در ادامه مسیر به لوله نفت کنار جاده اشاره کرد که به سمت پالایشگاه اصفهان میرفت و گفت: «مجلس که تصویب کرده، اگر خدا بخواهد روستاهای اطراف هم صاحب نفت و گاز میشوند.»
جاده ایذه که دوراهی شد، ما راهی را که به سمت شلیلآباد میرفت انتخاب کردیم. نبض باران هنوز میزد و ما در مسیر شلیلآباد سفلی پسربچههایی را دیدیم که راه 10 کیلومتری روستا تا مدرسه را زیر باران پیاده میرفتند.
در ده شیخ علیعسگر از دهستان شلیلآباد، فرجالله 100 ساله با کلاه بافتنی و عینک تهاستکانی، کنار والور نشسته بود و قصه میگفت. زنش فرنگ برایمان چای ریخت و ما پهلوی گهواره نوهشان هانیه 3 ماهه به قصههای فرجالله گوش میدادیم که عروسشان کبری نجوا کرد: «لباسهای هانیهام برایش کوچک شده» و هانیه خوابش برد.
فرجالله یک قرن قصه گفت و وقتی شعری در وصف رئیسجمهور میخواند، پسربچههای ده آنقدر از پنجره خانه گلیاش سرک کشیدند که قاب پنجره کنده شد و آنها فرار کردند و او از خانهای زمان محمدرضاشاه تعریف کرد که خراج میگرفتند و یاغیهایشان مردم را لخت میکردند و از روزهایی که او و فرنگ، بجز بادام کوهی، چیزی برای خوردن نداشتند. فرنگ یادمان داد که اگر بادام کوهی را 8 7 بار در آب بشوییم، تلخیاش کم میشود و شکم را سیر میکند.
ده شیخ علیعسگر هم مثل بقیه روستاهای اطرافش گاز نداشت، اما برق داشت و فانوس نفتی کوچک روی تاقچه اتاق را بیکاربرد کرده بود. در شیخ علیعسگر هم زمین مثل تلخهدان، سرکش بود و رانش کرده بود. کابوس تلخهدانیها، آنجا تعبیر شده بود و برای اثباتش کاظمی ما را برد تا خانه زلفعلی که زیر خاک مدفون بود.
یکی از اهالی سر تاسف تکان داد: «بزهاش زیر آوار خفه شدند! بدبخت شد! از اینجا رفت!» و بعد همه اهالی برگشتند و چپ چپ نگاه کردند به قله کوه پشت سرشان که ده روی دامنهاش جاخوش کرده بود.
اردیبهشت، لالهها و کاغذها
در آخرین روز اقامتمان در چهارمحال و بختیاری، کولاک در کوهرنگ بیداد کرد و ما سفر را با خاطرههای حمید محمدی، رئیس کمیته امداد کوهرنگ به پایان رساندیم.
محمدی در اردیبهشت، 4 مرد از اهالی روستای لپد را در جاده دیده بود، 4 مرد که گرسنه و کرخت بودند و با پای پیاده 2 روز راه آمده بودند تا زنی باردار را که روی تختی روان پتوپیچ شده بود و درد داشت به نزدیکترین بیمارستان منطقه برسانند. «آنجا، ارتفاع برف حتی در اردیبهشت هم تا سر زانو میرسد!»
گرچه اردیبهشت برای اهالی موگویی، سرآقاسید، لپد و... پربرف بود، اما برای خیلی از اهالی کوهرنگ هم غرق در لالههای واژگون بود. محمدی تعریف کرد که چطور مددکارهای کمیته امداد، اردیبهشتها که دامن زاگرس از لالههای سرخم کرده، سرخ میشود، برگههای طرح همکاری حامی را بین گردشگرانی که برای گشت و گذار میآیند، پخش میکنند تا شاید کسی حمایت از کودکی یتیم را با پرداخت دستکم 10 هزار تومان در ماه، عهدهدار شود.
شب آخر در چهارمحال و بختیاری ما دوباره از دشت بیمسافر بین اصفهان و شهرکرد گذشتیم و تمام راه، در سکوت، ستارههایی را نگاه میکردیم که رام و بیترس به زمین نزدیک شده بودند، اما از شهرکرد که دور شدیم، وسوسهای غریب ما را به بازگشت فراخواند و ما دلمان را جا گذاشتیم در همان روستاهای پرتافتادهای که اسمشان را پیشتر در نقشه جغرافی ندیده بودیم، روستاهایی که آدمهایشان با روشن شدن یک لامپ لبخند میزدند، چون تاریکی را دیده بودند و از ایستادن کنار شعله گاز، سر ذوق میآمدند، چون سرما کشیده بودند و خانه بهداشت و مدرسه و مخابرات را نعمت میدانستند چون خبر داشتند که با نبودنشان از دنیا بیخبرند و به هیچ چیز عادت نکرده بودند که همه چیز برایشان تازگی داشت و عزیز بود.
مریم یوشیزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: