دعای مادر اجابت شد

کد خبر: ۲۳۴۱۵۳

پس از تلاش زیاد به این نتیجه رسید که خانه پدری‌اش که متعلق به او و برادرش بود را بفروشند و پولش را تقسیم کنند تا بتواند آپارتمان کوچکی در منچستر بخرد و من و خواهرم هم با توجه به این‌که کالج‌مان در نزدیکی منچستر بود به او بپیوندیم.

اما دایی من فردی نامهربان و پول دوست بود که می‌گفت منزل پدری باید نگاه داشته شود تا باز هم ترقی کند و فروش آنجا در این شرایط کار درستی نیست. او با وجود این‌که از درد و رنج مادر و ما اطلاع داشت، اما هر مشتری که به آنجا می‌رفت را به نوعی منصرف می‌کرد.

خواهر بزرگم به طور نیمه وقت در یک فروشگاه کار می‌کرد، اما درآمدش اصلا قابل ملاحظه نبود.

با این وجود ساعت زیادی سرپا می‌ایستاد و با خوشرویی مشتریان را راه می‌انداخت و همه او را دوست داشتند.

ناگهان اتفاق بدی افتاد و خواهرم مبتلا به بیماری عصبی شدیدی شد و فقط با داروهای مسکن و آرام‌بخش کنترل می‌شد و پزشکان می‌گفتند هیچ داروی قطعی برای این حالات او وجود ندارد.

مادرم داشت از پا در می‌آمد و فقط می‌گفت بزرگ‌ترین حامی ‌ما خداست و او بندگانش را تنها نمی‌گذارد در ضمن در حد توانشان آنها را امتحان می‌کند.

پس مرتبا دعا می‌کرد و از خدا کمک می‌خواست. وضع زندگی و بیماری خواهرم اصلا رو به بهبود نمی‌رفت.

من هم به جای خواهرم کار می‌کردم، اما به قدری دچار استرس ناشی از کار، مادرم، اجاره‌خانه و خواهرم بودم که دیگر نمی‌دانستم چه باید بکنم.

روزها از پس هم می‌رفتند و دایی من حاضر نبود حداقل سهم مادرم را از او بخرد تا کمی‌ از درد و رنج او بکاهد و مادر مرتبا در حال دعا و نیایش به درگاه خدا بود تا این‌که یک روز خلوت که به در منزل تکیه داده بود و به آسمان خیره شده بود یک زن و مرد روحانی با لباس‌هایی سفید و بلند را دید که به طرفش می‌آیند.

آنها از او چند سوال معمولی پرسیدند، اما نهایتا در موقع خداحافظی به مادر گفتند نگران نباش. بزودی نجات خداوند از راه می‌رسد.

مادر که به این جمله فکر می‌کرد دید که آنها محو شدند. به همین دلیل احساس کرد که شاید این تصاویر و سخنان توهمی‌ بیش نبوده و از آنجایی که مادر مستاصل بوده چنین افکاری به ذهنش وارد شده‌اند.

شاید برایتان باورکردنی نباشد، اما من صدای مادر با آنها را شنیدم، اما وقتی بیرون آمدم هیچ‌کس نبود. چند روز بعد به‌طور معجزه‌آسایی خانه به قیمتیبیش از حد تصور فروخته شد و مادر سهمش را گرفت تا آپارتمانی بخرد و حال خواهرم نیز کم‌کم رو به بهبود رفت.

پزشکان می‌گفتند چنین اتفاقاتی در دنیای پزشکی هیچ پاسخ قانع‌کننده‌ای ندارد؛ اما مادر می‌گفت پاسخ تمام این اتفاقات در ایمان محکم بندگان است.

او می‌گفت من به قدری به یاری پروردگارم مطمئن بودم که انگار هر روزی که می‌گذشت می‌دانستم یک روز به هدفم که شفای فرزندم و فروش خانه پدری بوده نزدیک می‌شدم. به همین دلیل با وجود این‌که ما از او می‌خواستیم به دلیل مانع‌تراشی‌های دایی با او برخوردی جدی داشته باشد با او مهربان بود و می‌گفت مالک کل جهان خداست و هر معامله و رسیدن روزی در گرو قدرت اوست پس بندگان هرگز نمی‌توانند مانع لطف او شوند. نهایتا هم پاسخ خود را گرفته بود.

مترجم : سحر کمالی‌نفر

منبع:Guardian

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها