در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مراد گفت: شرمآور است. عموجلیل سری جنباند و پی حرف او را گرفت: مایه آبروریزی است. دیگر نمیشود تحمل کرد. جلال دهانش باد کرد و همه هوا را یکهو با یک پف بیرون داد: من که نمیتوانم تحمل کنم. یحیی با کف دستهایش زمین را به عقب هل داد و جستی زد: خودم کار را تمام میکنم. همه ساکت شدند. نگاهها دور تا دور اتاق میدوید. یحیی؟ یعنی از پسش برمیآید؟ یحیی از خانه بیرون زد و در را محکم پشت سرش کوبید. از وقتی از خدمت برگشته بود، رفتارش تغییر کرده و برای خودش مردی شده بود. از آن پسرها که پدر بهشان افتخار میکند. جلال بدون خداحافظی رفت. جلیل لوله قلیان را از دست مراد گرفت و پک محکمی زد. هوا سوز داشت و شب چله داشت نزدیک میشد.
هوا تاریک شده بود و برف باریدن گرفته بود که یحیی برگشت. چهرهاش درهم شکسته بود و دست راستش از مچ به پایین خونآلود. پدر به قلیان پکی زد. از ته چشمانش نگاهی به پسر انداخت. یحیی گفت: تمام شد. مراد نفس عمیقی کشید و گفت: خب عموجان من باید بروم. خیالش راحت شده بود که جیران به سزای عملش رسیده و دیگر نمیتواند ازدواج کند لااقل با آن بچهسوسول تهرانی که حالا چون آمده دانشگاه خیال میکند چه خبر است. هرچه به ذهنش فشار آورد نتوانست اسم پسرک را به خاطر بیاورد. ولی هرچه که بود دیگر تمام شد. یک ماه قبل بود که ماجرا را فهمید. بچهسوسول عاشق خواهرش شده بود، بیغیرت. اول همهچیز را در خودش میریخت تا آبروریزی راه نیفتد اما چند روز بعد طاقت نیاورد و به پدرش گفت و بعد عمو باخبر شد و او هم به یحیی گفت. خانواده به هم ریخته بود. جیران حق یحیی بود. این را همه میدانستند. دخترعمو و پسرعمو برای هم به دنیا میآیند. یحیی که فهمید از عموجلال رخصت گرفت از پسرعمویش مراد هم و بعد خودش آنطور که میگفت کار را تمام کرد.
ساعت از دو شب گذشته بود که کسی به در کوبید. یحیی و پدرش از خواب پریدند و جلوی در رفتند. جلیل و مراد دستبند به دست ایستاده بودند جلوی در. سرشان پایین بود و نگاهشان دوخته شده بود به برف. مامور سوال کرد: جلال و یحیی ف؟ هر دو گفتند: فرمایش و بعد دستهای آن دو هم زنجیر شد. بچهتهرانی زنده بود. چاقو خورده بود به کتفش اما زود رسانده بودندش بیمارستان و او هم همهچیز را گفته بود. گفته بود عاشق دختری شده به اسم جیران اما پدر و برادرش مخالف هستند و میگویند جیران حق پسرعمویش مراد است. گفته بود یحیی را تا قبل از امروز ندیده بود اما وقتی از خوابگاه بیرون آمد با او روبهرو شد و بعد چاقو خورد.
چهار نفر در راهرو کلانتری نشسته بودند و سکوت فضا را پر کرده بود. یحیی از خودش خجالت میکشید از اینکه از پس این کار برنیامده، از اینکه نتوانسته آبروی فامیل را بخرد. جلیل سبیلهایش را میجوید و مراد با تشتک نوشابه که افتاده بود زمین بازی میکرد . جلال سکوت را شکست. حالا گندش همه عالم را برمیدارد. میشوم انگشتنمای در و همسایه. آزاد که شدم جیران را میکشم. ننگ را باید از بین برد. یحیی آمد بگوید تقصیر جیران نیست آن بچهسوسول مزاحمش میشود که پدر با زانو به دامنش زد، یعنی خفه!
آنها را تک تک بردند برای بازجویی، هر چهار نفر هدفشان یک کلام بود. افسر نگهبان به سرباز گفت این آقا بازداشت است، سه نفر دیگر سند بگذارند، بروند. یحیی افتاد بازداشتگاه و دیگر از پشت میلهها بیرون نیامد تا دو سال بعد که محکومیتش تمام شد و پدر به آن بچه تهرانی دیه داد. روزی که آزاد شد از دنیا بیخبر بود. نمیدانست در این مدت چه گذشته، عمو جلیل چه میکند، جیران چه طور است و از مراد چه خبر. هرچه از پدر پرسید جوابی نشنید. پشت سر هم سوال میکرد بدجور پیله شده بود تا این که بالاخره آخر شب وقتی مادر خوابید و دخترها کارشان در آشپزخانه تمام شد، پدر قلیانش را به راه کرد و شروع کرد به جواب دادن. جلیل خانهاش را فروخته و رفته. کجا؟ نمیدانم. نتوانست بیآبرویی را تحمل کند. آخر سر مجبور شد بله بگوید. تا دم آخر، حتی وقتی آقا داشت خطبه را میخواند، از عصبانیت دو بار خودکشی کرد. میگفت یک کلام باید با سعید ازدواج کند. این هم که تو الان آزاد شدی فکر نکن دیه دادم. سعید رضایت داد، به جای شیربهای دخترعمویت. بعد از آن هم عمویت خانهاش را فروخت و رفت. گفت میرود زنجان اما کدام محل حرفی نزد. مراد هم که از یک سال پیش خبری ازش ندارم حتی برای عقد خواهرش هم نیامد. جیران حق تو بود. یحیی با شنیدن این حرف عتاب کرد: کدام حق؟ حق جوانی من بود که پشت میلهها هدر رفت. دو سال تمام آب خنک خوردم برای چی؟ هیچ و پوچ. تازه خدا را شکر که طرف زنده ماند. اسمش چی بود؟
پدر اخم کرد و یحیی بیاعتنا رفت سراغ رختخوابها. قبل از این که لحاف را روی سرش بکشد گفت: من هم میروم. همین فردا. دیگر نمیتوانم تحمل کنم. یک عمر در گوشم خواندید این رسم است، آن رسم است، این کار را نکن آن کار آبروریزی است، آخرش که چه اصلا چه کسی گفته اگر یکی عاشق یکی دیگر شد، دنیا زیر و رو میشود. این حرفها را بریزید دور،.... هنوز حرفهایش تمام نشده بود که پدر انبر قلیان را به طرفش پرت کرد.
صبح تازه آفتاب زده بود که یحیی شال و کلاه کرد. مادر اشک میریخت و التماس میکرد اما پدر بیاعتنا، کنار حوض نشسته بود و به آبی که یک لایه یخ رویش بسته خیره شده بود. بالاخره یحیی رفت. بدون این که بگوید کجا.
از اتوبوس که پیاده شد، نفس عمیقی کشید و با خودش گفت امروز تازه اولین روز زندگیام است. 7 دی سال 1371. احساس نوزادی را داشت که تازه چشم باز کرده، سرشار از حسی ناشناخته بود؛ حسی آمیخته از اشتیاق و ترس، بیم و امید. از ترمینال بیرون آمد. چشم دواند دنبال یک تاکسی؛ میدان انقلاب. شنیده بود یکی از همکلاسیهای قدیمیاش در حوالی انقلاب در یک ساندویچفروشی کار میکند. میخواست برود پیش او تا شاید کاری برایش دست و پا کند. پیدا کردن ساندویچی زیاد سخت نبود. عباس ایستاده بود پشت یخچال و فقط از پیشانی به بالا میشد دیدش. ولی یحیی شناختش و از همان جای زخمی که سالها پیش موقع بازی «قلعه» روی سرش یادگار مانده بود. عباس او را که دید، خوشحال آمد این طرف یخچال و بعد روبوسی و احوالپرسی و یک ساعتی به پراکندهگویی و حرف زدن از خاطرات گذشت تا این که بالاخره یحیی گفت دنبال کار آمده است. عباس جواب داد در مغازه خودشان که کارگر نمیخواهند، بهتر است او طرفهای میدان امام حسین(ع) برود. گفت چند روز پیش پشت شیشه یک ساندویچی کاغذی دیده که رویش نوشته بود کارگر میخواهد. یحیی نشانی را گرفت، آدرس درست بود. از کاغذ خبری نبود. تا ساعت 9 شب همان دور و اطراف پرسه زد و از این مغازه به آن مغازه رفت تا این که خسته شد و سر آخر روی تخت نمور و زهوار در رفته یک مسافرخانه خوابش برد. روز بعد پرسانپرسان از مولوی سردرآورد و بعد راهی یافتآباد و شادآباد شد. کار بود اما او آن شغل را بلد نبود. تنها چیزی که میدانست کمی رنگکاری بود و بفهمی نفهمی کشاورزی که هیچ کدام به دردش نمیخورد.
سرگردانی و دربهدری تا 2 هفته ادامه پیدا کرد تا این که بالاخره در همان مولوی در یک مغازه کارتنفروشی کار پیدا کرد. به عنوان کارگر ساده. اول به نظر کار راحتی آمد؛ اما وقتی مجبور شد وانت، وانت کارتن بار بزند تازه فهمید زندگی آنقدرها هم که فکر میکرده، آسان نیست.
هنوز تا رسیدن به آنجایی که آرزویش را داشت خیلی زمان باقی مانده بود. باید سختکار میکرد و خم به ابرو نمیآورد. هنوز حتی یک خانه اجارهای هم نداشت. هشت ماه از شروع به کارش در مغازه گذشته بود که با دو نفر از کارگران نانوایی بربری نزدیک مغازهشان خانهای اجاره کردند و از خوابیدن در مسافرخانه نجات پیدا کرد. البته تقریبا بیشتر حقوقش بابت کرایه میرفت. پول پیش را آن دو نفر داده بودند وسایل خانه، همان اجاق گاز قدیمی و دو دست رختخواب هم برای آنها بود و کرایه خانه افتاده بود روی دوش او. یعقوب و ادریس همخانهایهای خوبی بودند. آنها هم اهل شهرستان و اهل کار بودند و آرزوهای بزرگ داشتند. یحیی دو سال در همان خانه ماند و در همان مغازه کار کرد تا اینکه بدون هیچ دلیل خاصی عذرش را خواستند. یعقوب و ادریس چند وقت قبلش از نانوایی رفته و برای خودشان یک مغازه اجاره کرده بودند و شبها هم دیگر خانه نمیآمدند. یحیی مجبور شده بود تمام پول پیش خانه را بدهد تا آواره نشود. حالا هم که بیکار شده بود هیچ پساندازی نداشت.
روحیهاش خراب بود و این روزها دلش بدجوری هوای محله قدیمیشان در اردبیل را میکرد. هر چند هفتهای یک بار تلفنی با مادرش حرف میزد. احساس میکرد یک دنیا بین شان فاصله افتاده است.
از میدان امام حسین (ع) برای پدر و مادر و خواهرهایش کمی سوغات خرید و به سمت ترمینال رفت.
وقتی به اردبیل رسید ساعت از 10 شب هم گذشته بود. تاریکی مطلق و سرمای کشنده. به سختی خودش را تا خانه رساند و آنجا بود که دید رفتار پدر دوستانه نیست و بابت حرفهای آن شب آخر و این دو سال دوری و کم خبری. سه روز ماند و بعد دوباره راهی تهران شد. سراغ یعقوب و ادریس رفت و آنها بدون هیچ مخالفتی قبول کردند در نانوایی کار کند. شاطری بلد نبود پشت دخل میایستاد. شبها هم همانجا میخوابید و پساندازش از گرو در آمده بود. سه سال دیگر به این منوال گذشت، بدون هیچ اتفاق خاصی. زندگی راکد و بیحرکت برای یحیی به یک مرداب کسلکننده تبدیل شده بود. دوست نداشت همینطور درجا بزند و به یکنواختی ادامه دهد. برای همین وقتی دو دوستش مغازه را تحویل دادند و رفتند شهر خودشان. او هر چه پول داشت ریخت روی میز یک نمایشگاهدار و یک پیکانخرید. حالا افتاده بود به مسافرکشی. تا 3 ماه شبها در همان ماشین میخوابید تا اینکه جایی برای خودش پیدا کرد. روزی 1716 ساعت کار میکرد و حساب بانکیاش پرتر میشد، اما موهایش کمکمک رو به سفیدی میرفت، نه به خاطر عمر زیاد، به دلیل کار طاقتفرسا و فکر و خیال.
28 سالش شده بود و هنوز خانه و خانوادهای نداشت. دیگر برای ازدواج دیر شده بود. خودش این طور فکر میکرد. زندگیاش تباه شده و عمرش به باد رفته بود.
با این وجود هنوز نمیخواست تسلیم شود. به خودش دلداری میداد و سخت کار میکرد. خواهرهایش یکی بعد از دیگری ازدواج کردند و پدر و مادرش پشت سر هم و به فاصله کمی فوت شدند.
در تمام دو سالی که مسافرکشی میکرد، پنج بار به اردبیل رفته بود. 3 بار برای عروسی خواهرهایش و دو بار برای عزای پدر و مادرش. خانه پدری را خیلی زود فروخت. سهم خواهرها را داد، ماشین را فروخت، پول پیش خانهاش را گرفت. این در و آن در زد تا این که یک زیرپله در یافتآباد اجاره کرد و توانست کمی خرت و پرت، پفک و چیپس و کمپوت بخرد. چون آن دور و اطراف مغازه دیگری نبود. فروش خوبی داشت. زیرپله برای یحیی شروع تازهای بود. یک پله بالاتر رفته بود و از همان جا بود که توانست زندگیاش را سروسامان بدهد. دختری بود به اسم فرح که هرازگاهی از او خرید میکرد یا یحیی بعدا فهمید مطلقه است. شوهر اولش معتاد و خلافکار بود. یحیی وقتی زن را میدید، چیزی در قلبش به صدا درمیآمد. راه نفسش بسته میشد. او حالا عاشق شده بود. مدتی طول کشید تا جرات کند این حرف را به خود فرح بگوید. بعد از آن همه چیز خود به خود درست شد. مراسم خواستگاری، بعله برون و عقد و عروسی که همزمان بود. در همان نزدیکی زیرپله خانهای اجاره کرده بودند و بالاخره یحیی به بخشی از آنچه که آرزویش را داشت، رسید. آن هم در سن 31 سالگی و یک سال بعد طعم پدر شدن را چشید. تولد زهرا به زندگیشان رونق داد و یحیی همان زیرپله اجارهای را خرید. دخترک به سرعت بزرگ میشد و قد میکشید و زندگی برای یحیی و فرح شیرین و شیرینتر میشد.
زهرا 5 ساله شده بود که یحیی زیرپله را فروخت و مغازهای 10 متری خرید و بقالیاش را گسترش داد. شرایط جامعه هم عوض شده بود. محصولات بیشتر، خریدهای گرانتر و... چرخ زندگی آنها بدون هیچ مشکلی میچرخید و یحیی آن آرامش و سکون زندگیاش را دوست داشت. حالا دو سال از خرید مغازه گذشته و همه چیز روبه راه است. یحیی شاگردی هم استخدام کرده، همشهریاش است و میخواهد دست او را بگیرد تا شاید آن جوان هم روزی به آرزوهایش برسد.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: