در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خواستم یک مجله بخرم و نزدیک شدم و دیدم که برخلاف معمول روزنامهفروش یک زن است که در کمال آرامش در حال مرتب کردن روزنامهها و مجلات است.
چهرهاش به نظرم آشنا آمد کمی که نزدیکتر شدم متوجه شدم که او یکی از همکلاسیهایم در دبیرستان بوده است. جلو رفتم و پس از برداشتن مجله مورد نظرم در هنگام دادن پول سر صحبت را با او باز کردم و با صحبت در مورد دبیرستان و روزهای گذشته او نیز مرا شناخت و احوالپرسی گرمی با من کرد.
از آنجایی که در ساعت خلوتی شهر به او رسیده بودم مشتری چندانی نداشت و توانستم کمی بیشتر با او گپ بزنم.
وقتی ازش پرسیدم که آنجی چه کار میکند برایم تعریف کرد که پس از اتمام تحصیلات دبیرستان وارد دانشگاه شده و تا مقطع فوقدیپلم در رشته جامعهشناسی درس خوانده و ازدواج کرده است. او که قصد ادامه تحصیل داشت خود را برای مقطع بعدی آماده میکرده که همسرش سکته مغزی کرده و توانایی کار کردن را از دست داده است.
آنجی که خانوادهای نسبتا مرفه داشته با شوک بزرگی مواجه شده و در همان حال متوجه شده که باردار است. با وجود این که خانوادهاش به او پیشنهاد دادهاند از همسرش طلاق بگیرد، اما به خاطر عشقی که بین او و همسرش وجود داشته اقدام به این کار نکرده است.
او تصمیم گرفته با شرایط موجودش اقدام به روزنامهفروشی کند.
البته این شغل بسیار سختی است. او باید هر روز ساعت 4 صبح از خواب بیدار شود و پس از رسیدگی به همسر و فرزندش از منزل بیرون بیاید و برای آوردن روزنامه و مجلات به مراکز توزیع برود.
با وجود این که چهره زیبایی دارد، اما مشخص است که مدتهاست به خودش نرسیده و فقط مشغول کار است. از او پرسیدم درآمدت چطور است و او میگوید: از این که میتوانم کار کنم و هزینه زندگی و فرزندم را درآورم خوشحالم.
به او گفتم چرا فرزندت کمکت نمیکند میگوید به قدری همسر و فرزندم را دوست دارم که میخواهم آنها در کمال راحتی باشند. همسرم که قادر به کاری نیست و فرزندم هم مشغول درس و مدرسه است و نمیخواهم مانع درس و استراحت او شوم.
او تمام سال از صبح تا شب کار میکند و فقط چند روز کریسمس را تعطیل است و در خانه در کنار خانوادهاش میماند.
وقتی چهره پرچین و چروک او را با دستکش و شال گردن در هوای سرد میبینم که باز چشمان مهربانش از آرامش برخوردار است و خدار ا شکر میکند از خودم شرمنده میشوم.
از او خداحافظی کردم و گفتم دوباره به او سر میزنم. کیسههای خریدم را که برداشتم از من پرسید راستی گفتی خسته و ناراحتی. مشکلت چیست؟
من واقعا شرمنده شدم که با اندک خستگی در راه رفاه خانواده اینقدر اظهار عجز میکنم و زنهایی هستند که تمام زندگی خود را فدای خانوادهشان میکنند بدون این که ذرهای شکایت کنند و فقط برای این که میتوانند کار کنند اینقدر نیز سپاسگزارند و خدا را شکر میکنند شرمنده شدم و پاسخ دادم که چیز مهمی نیست.
این دیدار که مطمئنم تصادفی نبود باعث شد که تکانی بخورم و تصمیم بگیرم از این پس با محبت و خوشحالی بیشتری به خانوادهام محبت کنم و کمتر شکایت کنم و از آنچه در زندگی دارم لذت بیشتری ببرم.
مترجم : سحر کمالی نفر
منبع:dailymail
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: