در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
فرامرز در حالی که خونسردیاش را حفظ کرده و فقط سعی میکند چهرهاش از دید دوربین عکاسی دور بماند، درباره علت فرارش از زندان میگوید: «به هر حال زندان است دیگر و تحملش سخت است. آدم تا وقتی آزاد است قدر آزادی را نمیداند ولی وقتی به زندان میافتد تازه میفهمد چه شرایط سختی دارد. 5 سال حبس واقعا طولانی است من هم نمیخواستم این اوضاع را تحمل کنم.»
فرار از زندان برای انجام جرمی دیگر. در واقع این مسیری بود که فرامرز طی کرد و به جای تلاش برای اصلاح رفتارش، این بار نقشهای تازه برای تبهکاری طراحی کرد. خودش میگوید: «کار و منبع درآمدی نداشتم. چه کار باید میکردم؟ فراری بودم، سوء سابقه داشتم. برگشتن به زندگی عادی برای آدمی در شرایط من تقریبا غیرممکن است.»
وقتی به متهم میگویم میتوانست دوران محکومیتش را بدون فرار سپری و بعد از آن مانند بسیاری از زندانیان اصلاح شده به راه راست برگردد، سری به نشانه تاسف تکان میدهد. برای لحظاتی سکوت میکند و بعد میگوید: «بعضی آدمها به خاطر دلایل مختلف مثل خانواده، محیطی که در آن بزرگ شدهاند، دوستانی که داشتهاند و هزار و یک دلیل دیگر جرم، دزدی و کلاهبرداری کاملا عادی میشود دیگر به چیز دیگری فکر نمیکنند. همه هوش و حواسشان پی این است که چطور میتوانند از راه خلاف پول درآورند و بقیه را سرکیسه کنند. چنین آدمهایی اصلا به راه راست و زندگی سالم فکر نمیکنند، من هم شاید یکی از آنها بودم. البته همیشه دلم میخواست مثل بقیه مردم زندگی عادی داشته باشم ولی وقتی توی این راه افتادم دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. درست مثل یک سرازیری است با شیب خیلی تند و وقتی ترمز بگیری دیگر هیچ جوری نمیتوانی ماشین را نگه داری.»
شیوه کلاهبرداری فرامرز میتواند هشداری جدی برای دختران دم بخت محسوب شود. او میگوید: «من دختران پولداری را که در سن ازدواج بودند شناسایی میکردم و با آنها طرح دوستی میریختم و اعتمادشان را جلب میکردم و بعد به بهانههای مختلف از آنها پول میگرفتم.»
سوءاستفاده از احساسات دختران جوان و بهره بردن از سادهدلی آنها ترفند اصلی فرامرز بود. متهم در حالی که یقه پیراهناش را صاف میکند و دستی به موهایش میکشد، توضیح میدهد: «لباسهای شیک میپوشیدم و خودم را پسری متشخص نشان میدادم. برای هر دختری یک دروغ سرهم میکردم. میگفتم پزشک هستم یا تاجر، حقوقدان و ... ادعا میکردم از خانوادهای ثروتمند هستم و عاشق شدهام. طوری خودم را دلباخته نشان میدادم که طرف مقابل حرفهایم را باور میکرد و اصلا این فکر به ذهنش نمیرسید که ممکن است من یک کلاهبردار یا دروغگو باشم.»
دختران را چه طور شناسایی میکردی؟ این سوالی است که متهم قبل از جواب دادن به آن نفس عمیقی میکشد، دور و اطرافش را نگاه میکند و بعد میگوید: «در جاهای مختلف فرقی نمیکرد. در رستوران، خیابان، بازارچهها، پارکها هر کجا که میشد دختران پولدار را پیدا کرد. حس ششم من خوب کار میکرد. همین که ظاهر و تیپ دختران را میدیدم، میفهمیدم از چه خانوادهای هستند و وضع مالیشان چه طور است. در همان جملات اول همه چیز دستم میآمد. هر دختری به یک موضوع اهمیت میدهد. یکی از پول خوشش میآید، دیگری دوست داشت به خارج از کشور سفر کند، بعضی دخترها عاشق پسران تحصیلکرده و دانشگاه رفته هستند. من این نقطه ضعفها را خیلی زود تشخیص میدادم و نقشم را خوب بازی میکردم.»
فرامرز که از گفتن این جملات کمی به هیجان آمده است، دوباره به یاد خطاها و جرمهایش میافتد و سرش را پایین میاندازد: «چه بگویم. همین کارها را میکردم. حالا نوشتن اینها چه فایدهای دارد. این همه آدم را گرفته و آوردهاند اینجا حالا چرا به من گیر دادهای.» قبل از این که بخواهد مصاحبه را به بنبست بکشاند از او میخواهم ماجرای یکی از خواستگاریها را تعریف کند. آهی میکشد و انگار که فهمیده باشد راهی برای فرار از پاسخ دادن به سوالها ندارد، میگوید: «دختری بود به اسم مینا. خانوادهاش خیلی ثروتمند بودند. پولشان از پارو بالا میرفت. سراغ دختر رفتم، خودم را مهندس کامپیوتر معرفی کردم و گفتم تازه از هلند به ایران آمده و به او علاقهمند شدهام. دختر از شنیدن حرفهایم کمی جاخورد اما آنقدر تند و سریع یک ماجرای دروغ برایش ساختم که فرصت واکنش نشان دادن پیدا نکرد، البته همان موقع هم جواب مثبت نداد ولی قبول کرد با هم بیشتر آشنا شویم و بالاخره با دروغهایم اعتمادش را جلب و کاری کردم که به من علاقهمند شود. بالاخره بعد از چند جلسه ملاقات، قبول کرد به خواستگاریاش بروم. با خانواده صحبت کرده و گفته بودم که خانواده من در ایران نیستند و تنهایی به خواستگاری میروم. آن روز مراسم به خوبی برگزار شد. همان داستانی را که قبلا به مینا گفته بودم برای پدر و مادرش هم تعریف کردم و گفتم به ایران آمدهام تا یک شرکت راه بیندازم و چون این روزها گرفتار کارهای شرکت هستم، همه با من موافقت کردند و قرار شد بعد از این که کارهایم را انجام دادم زمان عقد و عروسی را تعیین کنیم.»
مینا براحتی فریب حرفهای جوان شیاد را خورد. بعد از آن هم پدر و مادرش بدون تحقیق در مورد فرامرز هرچه که او گفته بود پذیرفتند و به این ازدواج رضایت دادند. متهم میگوید: «آنها هیچ تحقیقی از من نکردند . تنها مدرکی که همراه داشتم یک شناسنامه جعلی بود. خودم را به اسم علی معرفی و یک شناسنامه قلابی درست کرده بودم. فریب دادن آن خانواده کار زیاد سختی نبود و فقط به چربزبانی و ظاهری تر و تمیز احتیاج داشت. بعد از مدتی زمان اجرای مرحله دوم نقشهام رسید. خودم را به ناراحتی و افسردگی زدم، هرچه مینا میپرسید چه اتفاقی افتاده است جوابی نمیدادم تا این که بالاخره یک روز به عنوان درددل به او گفتم قرار بود سرمایه شرکت را پدرم برایم بفرستد اما چون در هلند برای او مشکلی پیش آمده نمیتواند مبلغ مورد نیازم را حواله کند. مینا که به خاطر ناراحتی من نگران شده و تحت تاثیر قرار گرفته بود قول داد کمکم کند. بعد موضوع را با خانوادهاش در میان گذاشت و پدر مینا یک قطعه زمین در اطراف تهران فروخت و 60 میلیون تومان به من داد، من هم از دو روز بعد فراری شدم.»
فرامرز دوباره عصبانی میشود: «این حرفها را قبلا 10 بار گفتهام. حالا از من سین جیم میکنی که چه بشود.» این بار هم بدون مکث با پرسیدن سوالی حرفهایش را قطع میکنم تا فرصت پیدا نکند از زیر بار سوالها شانه خالی کند: برای دختران دیگر چه دروغی سرهم کردی؟ «به هر کس چیزی میگفتم. به یک دختری که اگر اشتباه نکنم اسمش مریم بود گفتم پزشک هستم. از وضع مالی خوبم صحبت کردم و درباره این که والدینم در خارج از کشور زندگی میکنند داستانها ساختم و این بار هم بعد از مدتی مشکل مالی برای اجرای یک پروژه بزرگ را بهانه کردم و از خانواده او 20 میلیون تومان گرفتم. در مجموع سر 12 دختر کلاه گذاشتم و 300 میلیون تومان به دست آوردم. »
متهم در حالی که دوباره سعی میکند، با پایین انداختن صورتش، چهره خود را پنهان نگه دارد درباره این که در طول انجام این کلاهبرداریها از برملا شدن رازش و دستگیری و مجازات نمیترسیده است، میگوید: «پول زیادی از این راه به دست میآوردم و آنقدر این موضوع برایم شیرین بود که به هیچ چیز فکر نمیکردم. با مبلغ کلانی که به جیب زده بودم میتوانستم مثل ثروتمندان زندگی کنم و به آرزویی که همیشه در حسرت آن میسوختم رسیده بودم.»
دستگیری فرامرز پس از دو ماه تحقیقات ویژه پلیسی انجام شد. دختران بعد از این که از دام خواستگار قلابی باخبر شدند و فهمیدند به چه آسانی فریب خوردهاند یک به یک به پلیس شکایت کردند. متهم خودش ادامه ماجرا را تعریف میکند: «من پیش هر دختری خودم را با یک اسم و یک سمت و مدرک تحصیلی معرفی کرده بودم اما وقتی آنها در اداره آگاهی از من چهرهنگاری کردند معلوم شد همه کلاهبرداریها توسط یک نفر انجام شده است. بعد هم چون عکس من را در آلبوم مجرمان سابقهدار داشتند شناسایی و خیلی زود دستگیر شدم. اول میخواستم همه چیز را انکار کنم ولی وقتی با دخترها و خانوادههایشان روبهرو شدم دیگر راهی برای کتمان برایم باقی نماند.
پسر جوان علاوه بر فریب دختران و کلاهبرداری اتهام دیگری هم دارد، جعل و استفاده از سند مجعول: «برای این که هویت خودم را به دختران ثابت کنم 12 شناسنامه جعل کردم. میدانم دوباره باید برای مدت طولانی به زندان بروم. مجازات جرم اولم را هم باید تحمل کنم. ضمن این که هر چه پول به دست آوردهام را باید پس بدهم و چیزی برای خودم نمیماند. من بازنده بزرگی هستم. عاقبت آنهایی که میخواهند از راه خلاف به آرزویشان برسند همین است.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: