باد ما را با خود می‌برد

این نامه اسم ندارد. نویسنده نامه حتی از ما خواسته که نام شهرش را هم چاپ نکنیم. فقط خواسته نامه‌اش را منتشر سازیم تا حرف‌های دلش را به گوش دیگران برساند و از راهنمایی‌های آنها بهره ببرد.
کد خبر: ۲۳۱۲۰۴

نمی‌دانم چرا می‌نویسم ولی دلم می‌خواهد بنویسم تا بلکه درد دل‌های من به دست یک نفر برسد و بخواند و برای من دعا و طلب آمرزش بکند. می‌خواهم با شما درددل کنم تا خودم خالی شوم. آخر هیچ کس من را نمی‌فهمد و درک نمی‌کند تا برایش درددل کنم. قدیمی‌ها راست می‌گفتند که آرام بخند تا غم توی خانه بغلی بیدار نشود. واقعا هر چی گفتند راست گفتند. ما یک خانواده شاد بودیم. زندگی خوبی داشتیم. تفریح، مسافرت، خانه، ماشین و... اما یک دفعه همه اینها از ما گرفته شد و شادی ما را با خود برد. مشکلات من هم از همان زمان شروع شد. فرار از خانواده، اعتماد به دوست، رفیق بازی و بعد از همه اینها افسردگی روحی. نارو خوردن از دوست، بی‌ایمانی، گناهکاری و شرمندگی. وقتی می‌دیدم مادرم چقدر غصه می‌خورد و پدرم ناراحت است بدتر عصبانی می‌شدم و با کوچک‌ترین چیزی آتش می‌گرفتم و به همه می‌پریدم. من که دانش‌آموز نمونه اخلاق و درس هر ساله شناخته می‌شدم و در همه جا و هر برنامه‌ای شرکت می‌کردم حالا فردی ضعیف، گوشه‌گیر و غمگین و شکست خورده شده‌ام. آنقدر ضعیف شدم که توان درست شدن را ندارم. بد شکستی خوردم و در بد منجلابی افتاده‌ام. از این زندگی نکبتی خسته شدم. همیشه غم، غصه، بی‌پولی، مریضی و دیگر چه بگویم... بریدم، بریدم، بریدم... آنقدر افکارم به هم ریخته که خودم نمی‌دانم چه‌کار کنم. توی کارهای خودم ماندم. دلم می‌خواهد بروم جایی که دست هیچ کس بهم نرسد. تا بنشینم و با خودم فکر کنم و از ته دل فریاد بزنم و گریه کنم و آن کسی که بالای سرم نشسته را با تمام وجود صدا کنم.

دیگر نمی‌توانم بنویسم. یعنی نمی‌دانم چه بنویسم. از کجای این بدبختی بگویم؟ از کجای این بغض و کینه؟ می‌خواستم چند مورد را به دوستان نوجوانم بگویم: دنبال رفیق بد نروید. خانواده را به هیچ چیز نفروشید که از آن بهتر پیدا نمی‌کنید و می‌خواهم به همه مردم این کره خاکی بگویم . خیلی دنبال دنیا نباشید. به امید آن روز که همه جهان پر از شادی و صلح و صفا شود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها