سلینجر 90 ساله شد، اما...

مرد نامرئی

جروم دیوید سلینجر نویسنده مشهور آمریکایی اول ژانویه 2009، 90 ساله شد، اما او از خواندن این جمله متنفر است و سعی می‌کند در این روزها به هیچ نشریه‌ای نگاه هم نکند. او در نیم قرن گذشته، تمام تلاشش را کرده تا نگذارد هیچ خبری درباره‌اش در نشریات منتشر شود.
کد خبر: ۲۳۱۱۹۶

او حتی بهتر از هری پاتر می‌تواند زیر شنل جادویی نامرئی‌کننده‌اش مخفی شود تا دیگران نتوانند او را ببینند تا با خیال آسوده هر کاری می‌خواهد بکند. در هر حال باور بکنید یا نه، تاکنون تنها چند نفر در دنیا موفق شده‌اند با سلینجر مصاحبه بکنند که یکی از آنها دختر دانش‌آموزی بود که می‌خواست در دهه 50 برای نشریه دیواری مدرسه‌شان مطلب تهیه کند.

از سلینجر تصویر جدیدی هم نمی‌توان یافت و جز چند تصویر محدود که آن اوایل اجازه داده بود پشت جلد کتاب‌هایش چاپ شود، دیگر چیزی از او موجود نیست. البته او یک بار هم خیلی لطف کرد و چند خطی درباره خودش در یک نشریه نوشت که تاریخ آن را اگر بخواهیم خیلی دقیق بگوییم به سال 1949 یعنی دقیقا 60 سال پیش بازمی‌گردد.

وقتی همه این حقایق و اطلاعات درباره بی‌اطلاعی را کنار هم بگذاریم، احتمالا به یک نتیجه بدیهی می‌رسیم: چه آدم عجیبی! سلینجر واقعا هم آدم عجیبی هست. آدم عجیبی که پس از خانه عوض کردن‌های مکرر، حالا سال‌هاست که در کنتیکات روی یک تپه بند که یک حصار بلند هم دورش را گرفته، در میان درخت‌های وسیع، توی یک خانه ساده آجری با خانواده‌اش زندگی می‌کند و داستان‌هایش را در اتاق ساده سیمانی‌ای می‌نویسد که چند متری دورتر از خانه اصلی ساخته شده و او از صبح ساعت 8 تا ساعت 5 بعدازظهر در آنجاست.

با همه اینها سلینجر سال‌هاست که اثر جدیدی منتشر نکرده است؛ بجز رمان فراموش نشدنی «ناتور دشت» و 2 مجموعه داستان با عنوان «نه داستان» که در اینجا به نام «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم» منتشر شد «فرنی و زویی.» او البته به چند داستان کوتاه دیگر هم اجازه انتشار داده که در 40 سال اول زندگی‌اش در مجله‌های ادبی چاپ شده‌اند. شاید هم همان طور که بارها در آن سال‌ها قول داده بود، کارهایی نوشته، اما منتشر نکرده باشد. درباره سلینجر به هیچ چیز نمی‌توان مطمئن بود.

او همان طور که در نوشته‌هایش آدمی شدیدا احساساتی است که از طنز فراوانی هم برخوردار است، در زندگی‌اش هم همان معدود اطلاعاتی را که در اختیار دیگران گذاشته آنقدر با شوخی همراه بوده که گاه هیچ یک از آنها باور کردنی نیست. یک مثال درخشان در این زمینه این که او که در نامه‌نگاری برخلاف بسیاری از نویسندگان دیگر آدم بسیار خسیسی بوده و کمتر نامه‌ای از او بجا مانده، جایی گفته بود که با یکی از زندانیان زندان سینگ سینگ سال‌هاست که نامه‌نگاری می‌کند. حالا پیدا کنید پرتقال‌فروش را.

سلینجر با رمان «ناتور دشت» که در سال 1951 منتشر شد به شهرتی جهانی رسید و از سال 1965 تاکنون هیچ اثر جدیدی منتشر نکرده و با این حال همچنان از همه می‌گریزد و همچنان مشهور است.

او نوشتن داستان کوتاه را از دبیرستان شروع کرد و چند داستان را اوایل دهه 40 منتشر کرد. حضور سلینجر در جریان جنگ جهانی دوم موجب شد تا موضوع جنگ، زندگی سربازها، افکارشان و خواست‌های کوچک و بزرگشان به داستان‌های او راه پیدا کند. با این حال او این شخصیت‌ها را به شیوه خودش می‌آفرید؛ به شیوه‌ای هر چه ملموس‌تر و واقعی‌تر. آدم‌های او به زبان محاوره صحبت می‌کنند، لحن آدم‌های کوچه و خیابان را دارند و با این حال با شخم زدن احساسات و رفتن به عمیق‌ترین لایه‌های وجودشان، نویسنده چنان درونیاتشان را بیان می‌کند که هر یک از آنها به نوعی ابدی می‌شوند و نه در حد یک تیپ که به شخصیت‌های فراموش نشدنی بدل می‌شوند.

یکی از جملات جالب او پاسخی است که در سال 1951 در یک جمع دوستانه به ویراستار نیویورکر داد، وقتی هنوز کاملا زیر شنل نامرئی‌اش نرفته بود. از او پرسیده بودند نویسنده محبوبش کیست؟ او گفت: «من عاشق کافکا، فلوبر، تولستوی، چخوف، داستایوسکی، پروست، اوکیسی، ریلکه، لورکا، کیتز، رمبو، بارنز، امیلی برونته، جین آستین، هنری جیمز و بلیک هستم. از نویسنده‌های زنده هم نام نمی‌برم چون به نظرم کار درستی نیست!»

«یک روز از زندگی موزماهی» که در سال 1948 با بازگشت سلینجر از جنگ منتشر شد، میزان تاثیرپذیری او از این کارزار انسانی را نشان می‌دهد. قهرمان او عمیقا تحت تاثیر فلسفه ذن است و بعدها در چند داستان دیگر ظاهر می‌شود، اما در نخستین حضورش خود را می‌کشد.

می گویند سلینجر همیشه ماشین تحریرش را همراهش داشت و حتی در جریان حمله‌های هوایی زیرمیز می‌نشست و قصه هایش را تایپ می‌کرد. او یکی از این داستان‌ها را در ملاقاتی که با ارنست همینگوی در یکی از این روزهای جنگی داشت، نشان داده بود و او با حیرت از استعداد نهفته در این داستان کوتاه تمجید کرد بود.

در حقیقت شهرتی که با «ناتور دشت» به سوی سلینجر سرازیر شده، باعث شد تا او که دیگر حسابی با فلسفه ذن آمیخته شده بود، گوشه‌گیری را انتخاب کند و مثل قهرمان همان کتاب، یعنی «هولدن» تلاش کند تا خودش را از دستبرد دیگران در امان نگه دارد و دیگران را از سرک کشیدن به کنار و گوشه‌های زندگی‌اش باز دارد.

سلینجر رمان دیگرش «فرنی و زویی» را که مجموعه‌ای از دو داستان مربوط به هم نسبتا بلند است در سال 1961 و مجموعه «تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران و سیمور: پیشگفتار» را در سال 1963 منتشر کرد؛ 2 سال بعد هم «شانزدهم هپ ورث، سال 1924» را.

از آن موقع تاکنون سلینجر فقط در جریان دعوایی که در دهه 80 درگرفت و در اعتراض به یان همیلتون که بیوگرافی او را نوشته بود، آفتابی شد و در دهه 90 هم دو کتاب خاطرات که به وسیله دو نفر از بستگان او نوشته شده بود، موجب شد تا سلینجر دوباره ظاهر شود. این دو خاطره یکی از سوی جویس مینارد نامزد پیشین او منتشر شد و در جواب او هم مارگریت دختر سلینجر به میدان آمد.

مینارد در سال 1972 گفته بود که سلینجر نوشتن دو رمان جدید را تمام کرده و خود او هم در یک مصاحبه نادر و منحصر به فرد که در سال 1974 با نیویورک تایمز انجام داد گفت: «یک قطعه خیلی شگفت‌انگیز است که منتشر نمی‌شود... من دوست دارم بنویسم اما فقط برای خودم و برای این که خودم لذت ببرم.»

رویا دیانت

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها