داستانک

افقی بی‌تکرار

کد خبر: ۲۳۱۰۴۶

 

به قدم‌هاش نگاهی کرد و تندتر برشون داشت.

از ریل قطار که رد شد، یادش افتاد که بچه لب خطه، ولی الان تو این وقت صبح خبری از بچه‌های خط نبود. خبری از ناصر، عباس و بقیه بچه‌ها که یا الان نبودن یا کلی بدبختی داشتن یا این که کوچ کرده بودن و رفته بودن به محله‌های بالاشهر و اونو از یاد برده بودن. حتی یادشون رفته بود که بچه‌‌لب خطن.

نمی‌دونست چرا هیچ وقت خاطره یه دورانی از زندگی از یادش نمی‌رفت، شایدم به خاطر مرگ رفیق صمیمی‌اش بود که همین ریل و عبور قطار لعنتی اونو ازش گرفته بود.

هر وقت از اینجا می‌گذشت، یاد امید می‌یومد تو ذهنش و می بردش به وسط ریل که وایساده بودن و داشتن با هم سروکله می‌زدن که یهو قطار رسید و دیگه کاری از دست هیچ کس برنیومد.

اونو و امید رفقای صمیمی‌ای بودن که از بچگی با هم بزرگ شده بودن.

تموم خاطرات‌شون مشترک بود و توی سختی‌ها با هم شریک بودن و خیلی راحت یه روز عصر تو همین نقطه از دستش داده بود.

چقدر امروز دلش برای امید تنگ شده بود.

هجوم اشک با قطره‌های بارون قاطی شده بودن.

هق‌هق گریه باعث شد که روی ریل خم شه. وقتی صدای سوت قطار رو شنید، دیگه برای بلند شدن دیر شده بود.

سوت بلند قطار هنوز توی گوشش زنگ می‌زد.

چند بار چشاشو باز و بسته کرد. اشتباه نمی‌کرد.

امید خم شده بود و پیشونی‌اش رو می‌بوسید. چقدر سبک بود.

با هم خلاف جهت ریل، رو به افق حرکت کردند.

افقی بی‌تکرار.

بهاره سدیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها