در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این ماجرا در ولیویو اتفاق نیفتاد، بلکه 2 هزار مایل دورتر با یک آدم ربایی شروع شد. گروگان بیچاره بلافاصله بعد از ربوده شدن کشته شد. پلیس محلی و FBI با شیوههای مخفی، اطلاعاتی درباره او به دست آوردند. پلیس تصمیم گرفت هنگام پرداخت سربهایی که آدم ربا برای این ماجرا تعیین کرده بود او را به چنگ آورد. در ضمن این تعقیب وگریز یکی از ماموران FBI و یک نفر از آدمرباها کشته شدند. اما آن دیگری موفق به فرار شد و از رد خونی که روی برفها ریخته بود معلوم شد که در اثر اصابت گلوله زخم برداشته.
بعد از این که پلیس هویت فرد کشته شده را شناسایی کرد توانست خیلی راحت حدس بزند که مجرم فراری باید هانک وولن باشد. او با نامهای مختلفی دست به خلافکاری میزد و در پروندهاش فهرست بلند بالایی از انواع جرایم ثبت شده و اسمش به عنوان یک مجرم با سابقه در لیست پلیسFBI آمده بود.
اطلاعات لازم راجع به او در اختیار کلیه مراکز پلیس قرار گرفت. روزنامهها، مجلات و تلویزیون عکس او را به نمایش گذاشتند.
از اینجا بود که ماجرا در ولی ویو که شهری بسیار کوچک بود، آغاز گردید: ماری را برستون که در مهمانخانه پدرش کار میکرد بعد از یک روز کاری داشت استراحت میکرد که ناگهان خبر ساعت یازده آن شب برفی توجهاش را جلب کرد. تلویزیون عکس هانک وولن را نشان داد. ماری با وجود هیکل چاق و سنگینی که داشت مثل برق از جایش پرید و با صدای بلند فریاد کشید، جک رابرتسون. پدرش، که یکه خورده بود، خلال دندانی را که اغلب میان دندانهایش بود گاز گرفت و از شدت ترس لیوان آبی را که در دستش بود به زمین انداخت.
ماری فریاد زد: پدر! من این مرد را دیدهام! همین امروز! او همینجا در شهر است!
رابرتسون تکهای از خلال دندانش را به بیرون تف کرد و با تردید گفت: مطمئنی! نکند باز هم حوصلهات سررفته و دنبال سوژهای برای سرگرمی و حرف زدن با مشتریها میگردی؟
تلویزیون از شهروندان موکدا میخواست در صورت داشتن اطلاعات و یا نشانهای از مجرم فراری آن را در اختیار پلیس قرار دهند.
ماری گفت: من کاملا مطمئنم که او را دیدهام! فاصله چندانی هم از او نداشتم و اتفاقا خیلی از نزدیک دیدمش.
جک را برتسون هر چه زودتر میخواست بداند که دخترش او را کجا و چه وقت دیده است.
ماری گفت: دقیقا به خاطر ندارم، اما...
«فکرش را میکردم» رابرتسون این را گفت و منتظر شروع شدن سریال آن شب شد. ماری به اتاق رفت و پنجره را بست، سپس با جدیت گفت: میخواهم همین حالا به مک تلفن بزنم.
جک را برتسون سعی کرد دخترش را از تماس با مک کیب، رئیس پلیس ولی ویو، منصرف کند. اما ماریا کوتاه نیامد. رابرتسون آهی کشید و گفت: بسیار خوب، من حرفی ندارم. اما باید بگذاری خودم با او تماس بگیرم، وگرنه تا صبح او را پای تلفن نگه میداری تا کل ماجرا را برایش تعریف کنی. رابرتسون شماره مستقیم مک را گرفت، چون میدانست او این وقت شب در اداره نیست. مک که تازه میخواست بخوابد گوشی را برداشت.
«مک؟ رابرتسون هستم. مرا ببخش از این که دیر وقت مزاحم میشوم. ماریا میگوید مردی را کهFBI دنبالش میگردد، دیده است.»
خواب از چشمان خسته مک کیپ پرید و شروع به پرسیدن سوالاتی از رابرتسون کرد. رابرتسون هم جوابهای بیسرو تهی را که ماریا به آنها میداد، به مک منتقل میکرد.
مک گفت: شاید بهتر باشد بیایم آنجا تا با خود ماریا در این باره صحبت کنم. سپس گوشی را گذاشت و با همسایهشان تماس گرفت تا برای مراقبت از 3 فرزندش به آنجا بیاید. بعد در حالی که هفت تیرش را جاسازی میکرد با خودش فکر کرد که چقدر از وولن نفرت دارد. چند سال پیش در ماجرای سرقت از بانک وولن با شلیک گلوله همسرش را کشته بود. اتومبیل خدمتی که بیرون پارک شده بود، اتومبیل بیسیم دار همیشگیاش نبود. غروب آن روز گروهبان آرتور با آن به ماموریت رفته بود. مک کیب از طریق بیسیم لیموزین به او گفت که به اتومبیلش احتیاج دارد و از او خواست تا فورا اتومبیلش را برایش بیاورد. چون با بیسیم اتومبیلش میتوانست با مرکز هم ارتباط داشته باشد. بعد به سوی خانه جک رابرتسون حرکت کرد.
صدای لرزان ماریا از پشت در به گوشش رسید: کیه؟
پدرش گفت: مگر ماشین مک را نمیبینی؟ بازکن دیگر.
مک وارد شد. جک رابرتسون خلال دندان دیگری را به دندان گرفت، سرش را تکان داد و گفت: یکی نیست بگوید چطور ممکن است جنایتکار مسلحی مثل وولن همینطور در شهر ول بچرخد.
ماریا فریاد زد: او باید در همین شهر باشد! وقتی او را دیدم توی ماشین نبود.
مک کیپ پرسید: کی و کجا او را دیدی؟
«درست یادم نیست. کمی بعد از ملاقات امروز صبحم با شما.»
رابرتسون میان حرفش پرید و گفت: به جای این حرفها بهتر است درباره چک بیمحلی که صبح از بانک گرفتی با مک حرف بزنی.
مک با بیحوصلگی سرش را تکان داد و گفت: پس به همین خاطر است که 15 ساعت بعد از این که قاتل را دیدی به ما گزارش دادی؟
«نه، چون آن موقع که او را دیدم از چیزی خبر نداشتم. اما وقتی عکسش را در تلویزیون دیدم تازه فهمیدم که او کیست.»
مک کیب آهی کشید و گفت: بسیار خوب، امروز صبح چه کار کردهای؟
رابرتسون گفت: خوب، معلومه با غیبت کردن و حرفهای خاله زنکی راه 10 دقیقهای آرایشگاه تا مهمانخانه را 3 ساعت طولش داده.
مک کیب سرش را تکان داد و نگاهی به رابرتسون انداخت.
بعد از 45 دقیقه هنوز موفق نشده بود که جواب مشخصی از ماریا دریافت کند. اما او پایش را در یک کفش کرده بود که مرد فراری را دیده است و میگفت: وقتی او را دیدم در حال فرار نبود و رفتار عادی داشت. او را از فاصله خیلی نزدیک دیدم، اما نمیدانم کجا.
مک کیب پیش از رفتن به ماریا گفت: سعی کن به خاطر بیاوری که او را کجا دیدهای.
دانههای برف همچون ماجرایی که ماریا تعریف کرده بود، پراکنده روی شیشه ماشین میبارید.
حالا تکلیف چه بود؟ چقدر میشد حرفهای ماریا را جدی گرفت؟ گیریم که اصلا ماریا او را دیده باشد، اما در این مدت حتما او از شهر خارج شده و به جای دیگری رفته است. امکان نداشت که او با چنین جرم سنگینی در شهر کوچکی مثل ولی ویو بماند. بخصوص این که از طریق رسانهها به همه اطلاعرسانی شده بود و تقریبا همه او را میشناختند. اگر در شهر بسر میبرد فورا گیر میافتاد. این نکته که ماریا او را 15 ساعت بعد از وقوع جنایت در همین شهر دیده بودش میتوانست برای پلیس بسیار مهم باشد.
مک کیب به کلانتری رفت. با نمایندهFBI در منطقه تماس گرفت و گفت: مک کیب هستم، از ولیویو، مورگان گرایگرز؟ از این که دیروقت مزاحم شدم عذر میخواهم . اما باید بگویم که من خبر مهمی را هر چند با تاخیر زیاد دریافت کردهام. امروز صبح، هانک وولن، در شهر دیده شده.
گرایگرز خوابآلود پاسخ داد: متشکرم، مک ، متشکرم، من سریعا این خبر را به بقیه اخباری که از مونترئال، لوئیزیانا، مری لند و آریزونا مبنی بر مشاهده او در این ایالتهاست اضافه خواهم کرد. همه این اخبار با هم مشابهند و ما باید تمام آنها را پیگیری کنیم.
مگ گفت: میدانم. منهم به خبری که شنیدم کاملا مطمئن نیستم و باید آن را بررسی کنم.
گرایگرز گفت: هیچ بعید نیست که این خبر درست باشد، اما فعلا خبر را پیش خود نگه دارید و آن را برای کسی بازگو نکنید.
ما به بخشهای شمال غربیمان فرمان آماده باش دادهایم. اما تاکنون ردپایی از او پیدا نشده. این طور که پیداست وولن علاقه خاصی به شمال غرب دارد، چون به هر حال این امکان وجود دارد که از ولیویو رد شده باشد. حتی میتوانم بگویم که او قطعا از آنجا عبور کرده، چرا که جادههای فرعی به دلیل بارش برف مسدود بودند. بنابراین او نمیتوانسته از آن مسیرها خارج شود.
مک کیب اطمینان داد که تمام تلاش خود را برای دستگیری وی به کار خواهد گرفت.
گرایگرز نیز به او هشدار داد: مراقب باشید و به تنهایی اقدام نکنید. به محض این که ردی از او پیدا کردید ما را در جریان بگذارید. او فرد بسیار خطرناکی است و بدون هیچ ترسی شلیک میکند.
شب از نیمه گذشته بود. دلیلی نداشت که یکبار دیگر از ماریا سوال کند. مک کیب در کلانتری را بست و به تنها پمپ بنزین شبانهروزی شهر رفت. عکس و مشخصات مجرم متواری را که پلیس FBI چاپ و پخش کرده بود به کارمند پمپ بنزین نشان داد و گفت: اگر این مرد را دیدید ادای قهرمانها را در نیاورید. خیلی عادی برخورد کنید، اما به محض رفتنش...
«فورا به شما خبر خواهم داد و میگویم که از کدام طرف رفت. مشخصات اتومبیلش را نیز به خاطر میسپارم.»
در همین لحظه اتومبیلی پوشیده از برف از جاده خلوت به داخل پمپ بنزین پیچید. مک کیب برگشت و نگاه کرد. او دکتر جکسون پیر یکی از سه پزشک شهر بود.
«بنزین زدی، پسرم؟ با من تماس گرفتهاند که برای به دنیا آوردن بچهای به بیمارستان آلن تاون بروم. آن هم در چنین شب سردی.»
چشمان سرشار از شادی و آبی رنگ دکتر جکسون زیر کلاه پشمیاش برق میزد. رو به مک گفت:
شما این موقع شب اینجا چکار میکنید، مک؟
مک لبخند زنان به اطلاعیه پلیس که مشخصات جنایتکار متواری رویش درج شده بود اشاره کرد و به شوخی گفت: دنبال دردسر میگردم و امیدوارم دچارش نشوم. شما که اخیرا گلولهای از تن آدم فراری بیرون نیاوردهاید؟ چنین مواردی باید قانونا به پلیس گزارش شود. حتما اطلاع دارید، دکتر!
«اگر چه این برخلاف آیین انساندوستی است، اما ترجیح میدهم به جای آن که گلوله از تن چنین آدمرذلی در آوردم، او را که مایه ننگ انسانیت است با گلولهای خلاص کنم. حالا مگر اینجا ردی از این فراری پیدا کردهاید؟»
«حدس میزنم که از اینجا عبور کرده باشد. ماریا رابرستون امروز صبح او را دیده.»
دکتر جکسون بلند گفت: «اوه که اینطور!» بعد خداحافظی کرد و رفت.
مک کیب به دو هتلی که در انتهای شهر قرار داشت سری زد و مشخصات وولن را به آنها داد. هردوصاحب هتلها از این که دیدند به جای مشتری پلیس سراغشان را گرفته، عصبانی شده و گفتند چنین شخصی را ندیدهاند. مک کیب سپس به خانه رفت و خوابید. صبح روز بعد گرایگرز، مامورFBI با او تماس گرفت.
«مک، پلیس آلن تاون اتومبیلی با شماره پلاک مونتانا پیدا کرده که چند قطره خون نیز روی صندلی رانندهاش ریخته است. هنوز معلوم نیست که از کی این اتومبیل آنجا بوده، اما ممکن است مربوط به گزارشی باشد که دادهای. به هر حال ما در نقاط مختلف خیابانها را بند آورده و مشغول کنترل اتومبیلها هستیم. ممکن است توفان و برف حرکت قاتل را کند کرده باشد. فکر میکنم لازم باشد شما هم این کار را در منطقهتان انجام دهید. به بخشهای مربوطه آماده باش بدهید و افرادی را برای بازرسی شماره پلاکهای اتومبیلهایی که ظرف 24 ساعت گذشته دزدیده شدهاند بفرستید.»
مک گفت: همین کار را خواهم کرد.
مک به دو کارمندش، آرتور و مایکل، دستور داد بیش از وقت اداری در کلانتری بمانند. همچنین به 6پلیس کمکی آماده باش داد که در صورت ضرورت همکاری کنند. سپس چراغ قوه و بلندگو را برداشت و داخل ماشینش گذاشت. گروهبان آرتور که حالا در قسمت انتهای جنوب شهر مستقر شده و مشغول بازرسی اتومبیلها بود به مک بیسیم زد و گفت: «مک، به بچهها بگو در صورت متوقف کردن اتومبیلها مراقب باشند. بعضی از رانندهها جوانهای عصبیای هستند که به هر دلیلی ممکناست دست به اسلحه ببرند.
در همین 20 دقیقه دو مورد از این نوع گزارش شده، فکر میکنم بهتر است عملیات محرمانه باقی بماند. فعلا لزومی ندارد که مردم در مورد این اتفاق چیزی بدانند.»
«ادامه دارد»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: