هم سطر- هم‌سپید

«صدای طبل»

کسی آواز حزینی می‌خواند. صدای‌سنج و زنجیر همه جا را پر کرده بود. از پنجره بیرون را نگاه کردم. چراغ‌های زنبوری و مردان و زنان سیاهپوش که بر سر و سینه می‌زدن.، از پله‌ها به زحمت خودم را پایین رساندم. صدای نوحه کوچه‌مان را پر کرده بود. کسی چیزی می‌خواند و من نمی‌فهمیدم چه می‌گوید، خوب گوش کردم: علی و فاطمه و نهر علقمه؟ علقمه چه بود؟ یا کی بود؟ یا کجا بود؟ چرا تا اسم علقمه می‌آمد همه گریه می‌کردند؟
کد خبر: ۲۲۹۶۵۱

نفهمیدم چطور شد که مثل یک پرنده وسط مردم رفتم و خودم را به مردی که نوحه می‌خواند رساندم. بالای بلندی ایستاده بود، فریاد زدم علقمه کجاست؟ علقمه چیست؟ اما اثری نداشت صدا آن‌قدر زیاد بود که صدایم را نمی‌شنید. بدون آن‌که خودم بدانم داخل بازی شده بودم. ولی من تا به حال این طوری بازی نکرده بودم همبازی‌هایم هیچ وقت این قدر بزرگ نبودند. سرم را به آرامی بلند کردم. دستی قطع شده با پنجه‌ای گشاده اما آهنین دیدم. این دیگر چه بود، چرا دست؟ نمی‌دانستم، اما اگر فریاد می‌زدم و می‌پرسیدم کی می‌دانست؟ کسی جوابم را نمی‌داد؟ صدای یا ابوالفضل بلند شد آیا این دست، دست صاحب تکیه دم خانه‌مان بود؟ نزدیک رفتم آن‌قدر نزدیک که می‌توانستم آن را لمس کنم. گرم بود و پرحرارت آن‌قدر نزدیک بودم که می‌توانستم تمام خطوط و زوایای کف دست را ببینم لابه‌لای خطوط نوشته شده بود، صاحب این دست در نیمروزی از ماه حرام می‌رود که از نهر علقمه آبی بردارد تا لبان خشک بزرگی و شرف را تر کند اما شیطان صفتی آن را قطع می‌کند و آنجاست که آسمان از خجالت سینه خودش را داغ می‌کند و سینه آسمان هر سال در همان روز داغ‌تر از همیشه است.

به گمانم نوحه می‌خواندند و صدایشان سوزی عجیب داشت. سرم گیج رفت، خود را از لا‌بلا‌ی جمعیت بیرون کشیدم و باز معلق در هوا گشتم و گشتم هر بار خود را کنار می‌کشیدم این چنین معلق می‌شدم، یک دفعه 2 طفل با لباس سبز دیدم به گمانم طفلان مسلم بودند. گفتم الان می‌توانم با همسن و سالان خودم بازی کنم اما آنها را با طناب بسته بودند، طناب دست مردی بود و او آن دو را به روی زمین می‌کشید و چقدر زشت و ناجوانمردانه! پشت سر آن مردی سوار بر اسب صورتش را پوشانده بود، مرد اسب سوار چشمانش غضبانک بود و تازیانه‌ای در دست داشت. ترسیدم خودم را پشت سر یکی از آن آدم بزرگ‌ها مخفی کردم احساس دلهره می‌کردم. دلم مثل دل کبوتر می‌تپید صدایش را می‌شنیدم، صدای تپیدن سه قلب همزمان فضا را پر کرده بود انگار هم زمان به سه طبل می‌کوبیدند. یکدفعه همه چیز تند شد، مرد تازیانه‌اش را بالا برد. چرا کسی جلوش را نمی‌گرفت؟ صدای ضجه طفلان بلند شد، دیدم این انصاف نیست توی بازی من فقط همین دو همبازی و هم قد خودم را دارم، باید کاری می‌کردم، به وسط میدان پریدم، نزدیک آن دو، نگاه لرزانشان را دیدم صدای سه قلب همچنان هماهنگ محوطه را پر کرده بود. جلو رفتم و خود را روی آنها پرت کردم و فریاد زدم «چرا؟» تازیانه را محکم روی گونه‌ام فرود آورد، خون فواره زد، یک لحظه نقاب مرد کنار رفت آه خدای من! صورتش انسان بود؟ چه بود؟ نمی‌دانستم هر چه بود انسان نبود! وحشت کرده بودم، اما مغرور و سربلند بودم احساس کردم چیزی در مغزم جوانه می‌زند بزرگ می‌شدم سبز می‌شدم خط تازیانه هنوز روی گونه‌ام هست که هر سال از آن خون می‌چکد، هر سال وقتی که به یاد طفلان مسلم می‌افتم.

پروانه میرزایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها