حسرت

کد خبر: ۲۲۹۴۵۷

سلام او را از دورها شنید: «مامان حرف بزن، یادم نیست آخرین بار کی با هم حرف زدیم.»

زن نگاهش را از او گرفت. شانه‌هایش زیر چادر لرزید.

«گریه نکن دیگه. این بار آخره، به جون تو که برام خیلی عزیزی.» رد لبخند تلخی از روی لب‌های به هم فشرده زن گذشت. : «آخه لامصب یه حرفی بزن، چیزی بگو. دعوام کن. فحشم بده، می‌خوام صداتو بشنوم.»

بی‌حرف از جا بلند شد و رو به در خروجی به راه افتاد. شعاع نور از در بزرگ زندان تا کمرکش راهروی خالی را روشن کرده بود. سایه خسته‌اش در نور حل شد. پسر با بغض، رفتن او را نگاه کرد. اشک از گوشه‌های چشمش که لابه‌لای میله‌ها خیره مانده بود چکید. صدای فلز سرد پیچید در راهروی خالی بند. حسرت صدای مادر با سنگینی قدم‌های او برای همیشه روی دلش ماند.

بتول اشرفی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها