در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خب هر چی مدیر در این سالها افزوده شدهاند، از روی وظیفهشناسی، به تعداد سیمرغها افزودهاند و معلوم نیست که در پنجاهمین دوره جشنواره سینمایی فجر قرار است چند سیمرغ اهدا شود. البته بهتر است این حرفها را نشنیده بگیرید چون نگارنده غضنفر هالیوودیان دارای دکترای سینما و فلسفه از دانشگاه آکسفورد یا چیزی شبیه آن است و با سابقه سالها تدریس در دانشگاههای متعدد، با وجود حائز بودن تمام شرایط یک مدیر موفق سینمایی، هیچ علاقهای به این کار ندارم و به همین یه لقمه حقالتحریر بخور و نمیر راضیام و عمرا اگر بخواهم مدیر شوم. اما کار است دیگه! ممکنه که یه وقت یکی از دوستان «تو بمیری» بزند و بنده را نمکگیر کند. بنابراین این حرفها را فقط از روی دردمندی و سینهسوزی میگویم. باشد که گوش شنوایی باشد.
یه روز که بیکار بودم، گذرم افتاد به تعدادی از دوستان که در جلسهای در حال تبیین مفهوم سینمای ملی و ارائه راهکارهای مقتضی بودند. یواشکی فالگوش ایستادم و این حرفها را ضبط کردم.
دردمند: برای باشکوهتر برگزار کردن جشنواره امسال، به نظر شما چی کار بکنیم خوبه؟
سینهسوز: با سلام و عرض ادب و خستهنباشی خدمت شما و مخاطبانتان...
دردمند: چی میگی بابا؟ تو قهوهخونه نشستیم، دوربینی در کار نیست که.
سینهسوز: من بمیرم شوخی نمیکنی؟ ایول بابا! (داد میزند) مگه نگفتم دوغش گازدار باشه، این که رمق نداره. نون و پیازم یادت نره.
دردمند: خب حالا میگی چی کار کنیم؟
سینهسوز (پس از بلعیدن یک قلپ دوغ گازدار و گفتن یک آخیش حسابی:) جوایز را افزایش بدین.
دردمند: بابا افزایش دادیم. الان چهل تا جایزه داریم و نمیدونیم چهجوری قسمتشون کنیم. یه ایده بهتر بده.
سینهسوز (پس از کوبیدن با مشت روی پیاز و گذاشتن بخشی از مغز پیاز داخل نان لواش:) یک بخش اضافه کنید و به فیلمهایی جایزه بدین که نشانگر ارزشهای ملی و تاریخی هستن.
دردمند: مثلا چهجوری میشه این فیلمها رو سوا کرد؟
سینهسوز: کاری نداره که. هر فیلمسازی که تونست 10 بار سریع پشتسر هم بگه «دوغ گازدار» به اون جایزه بدین.
دردمند: شوخی نکن دلخور میشم.
سینهسوز: باشه. هر فیلمی که صحنه آبگوشت خوردن رو به عنوان یک آیین ملی و سنتی خوبتر نشون میده، به اون یه سیمرغ بدین.
دردمند: مگه چند تا فیلم داریم که توش صحنه آبگوشت خوردن داره؟
سینهسوز: خب بگین بذارن. باید از این صحنههای آموزنده تو فیلمها باشه تا جوانها درس بگیرن و به جای خوردن پیتزا و این مزخرفات، به آبگوشت رو بیارن.
دردمند: آخه وقت نیست. بیست روز دیگه جشنواره شروع میشه.
سینهسوز: خودت میگی 20 روز. تو این 20 روز میشه این صحنهها رو گرفت و لابهلای صحنههای فیلم افزود.
دردمند: خیلی خوب این کار رو میکنیم. ایده دیگهای نداری؟
سینهسوز: بزرگداشت پل نیومن بگیرین.
دردمند: تو پل نیومن رو از کجا میشناسی؟
سینهسوز: من مشاور عالی هستم. درسته که پست دولتی ندارم؛ اما واسه خودم کسی هستم. شما بزرگداشت پل نیومن رو بگیرین، من خودم ترتیبی میدم که روز اختتامیه پاشه بیاد.
دردمند: پل نیومن که مرده.
سینهسوز: ای بابا! دیگه داری حالگیری میکنی. پل نیومن نشد، یکی دیگه.
دردمند: خب فکر دیگه نداری؟
سینهسوز (در حال تریت کردن نان داخل کاسه آبگوشت:) ببین الان شما مسابقه بهترین فیلمهای بینالملل رو دارین و مسابقه سینمای آسیارو هم دارین. خب بخش سینمای آفریقا رو هم اضافه کنین.
دردمند: آفریقا چه ربطی به ما داره؟
سینهسوز: کاری به ربطش نداشته باش. اگه این بخش هم اضافه بشه، اون وقت جشنواره بزرگتر میشه و کلی سروصدا میکنه.
دردمند: فیلم آفریقایی از کجا پیدا میشه؟
سینهسوز: اون با من. با ماندلا صحبت میکنم جورش کنه.
دردمند: نلسن ماندلا؟
سینهسوز: نه، قاسم ماندلا جیگرکی محلمون. تو کار پخش سی.دی هم هست و میگم چند تا از فیلمهای این سیاهپوستهای آفریقایی رو برام پیدا کنه.
دردمند: کیفیتشون خوبه؟
سینهسوز: اختیار داری. اگه کیفیتش آینه نباشه، اجارهشو نمیدم.
دردمند: دیگه چی؟
سینهسوز (حین خوردن تریت:) به جای سیمرغ، جایزه دوچرخه زرین بدین به برندگان.
دردمند: حالا چرا تریت خیس رو میذاری لای نون خشک و میخوری؟
سینهسوز: اون جوری سینهم میسوزه. این جوری حالش بیشتره.
دردمند: حالا چرا دوچرخه؟
سینهسوز: سیبیل شما میچرخه! ها.ها.ها سیمرغ به درد نمیخوره. سیمرغ از مرغ میآد و مرغ هم یه پا داره. سیمرغ رو میذارن رو تاقچه و لب پنجره و بعدش یه روز میبینن پر زد و رفت، اما دوچرخه خوبه، هم هوا رو آلوده نمیکنه، هم دو تا چرخ داره و هم مقرون بهصرفهتره.
دردمند: بد هم نمیگی. روش فکر میکنم.
این جلسه ادامه داشت و بحثهای آتشین دیگری هم مطرح شد؛ اما چون ماندن بیشتر در آن مکان بهصلاح نبود، لذا بنده مرخص شدم و رفتم پی کارم. فرداش که به آن قهوهخانه مراجعه کردم، دیدم جا تر است و بچه نیست. از قهوهچی سراغشان را گرفتم که ناگهان او و تعدادی از گردنکلفتهای محل، به خیال این که من هم با آنها همدست هستم، مرا زیر مشت و لگد گرفتند و حالا نزن کی بزن. هرچی داد زدم که من هیچ دخلی به اونا ندارم، چارهشون نشد. تا این که از نفس افتادن و خسته شدن. اونوقت که فهمیدن من کارهای نیستم، برام توضیح دادن که آن دو دیزیخور قهار، جاسوسهای جشنواره برلین بودهاند که چون جشنوارهشان همزمان با ما برگزار میشود و فیلمسازان بزرگ مایلند فیلمشان را به ما بدهند، آنها آمده بودند که با به انحراف کشاندن جشنواره ما، از اعتبار آن بکاهند؛ اما کور خواندهاند.
غضنفر هالیوودیان
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: