خانه بر و بچه‌ها

جیک‌جیک مستونت بووووود...

کد خبر: ۲۲۸۲۷۶

 اگه دلت می‌خواد یه دستی باشه که روزگار ناخوشی و ناتوانی کمکت کنه، دیگه ساده از کنار هر ناتوانی نگذر. یادت باشه که جوونی پیش هیچ‌کسی نمونده و همه روزی پیر می‌شیم. اگه رحم می‌خوای رحم کن، اگه کمک می‌خوای کمک کن.

سید افشین اشرفی از ساری


دربند محکومان

حصار آیینه‌ها مرا در بر گرفته است. ساعتهای شماطه‌دار دیگر از کار افتاده‌اند و مدتهاست که اسیر سیاهیها شده‌ام. در سکوت و رکود زمان سرگردانم و نمی‌دانم که چرا این‌جا هر روز باران می‌بارد. کاش می‌دانستم که تو براستی از پیچ و خم لحظه‌های شاد می‌گذری و خرامان خرامان، میان ابرها راه می‌روی؛ آن‌گاه شاید از آسایش و آرامش تو، من هم دمی آرام می‌گرفتم. حیف که ما محکومیم به زندگی، نه راضی از زندگی.

عاطفه سوری 23 ساله از کرج

کوک‌کو! کوک‌کو! ...ساعت پنج و سی دقیقه...! کوک‌کو... شب شد دیگه، بیدار شو سرِ جدّت! تمام روز رو خوابیده، تازه می‌گه ساعت خرابه! کوک‌کو! چشاتو واز کن بابا، گوشاتو تیز کن برادر، از یکی که قبلا بیدار شده بپرس، بهت می‌گه که منِ بدبخت چه‌قد هی خودمو به در و دیوار این ساعت شماطه‌دار کوبیدم تا بموقع بیدار شی و به زندگیت برسی! اون‌وخ به جای تاریکی و سیاهی شب، خورشید روز و جریان زندگی رو می‌دیدی. بیدار نشدی که... کوک‌کو! کوک‌کو!


کنار کودکی پیچکها

کنار کودکی پیچکها ایستاده بودی و آواز رسیدن سیبها را می‌خواندی. روی تن این شبنمها عکس کدام گُل را دیدی که حاضر شدی چشمانت را تکیه‌گاه ثانیه‌هایش کنی؟ تو مثل اسمت پاک و صادق آمدی و خواستی ترنّم ستاره‌هایت را بخوانم اما من روی حرفهایت را خط کشیدم. تو تمام نگاهت را به تاریکی چشمهایی دوختی که آسمان را پشت دستهایش پنهان کرده بود. غزلهای ناگهانی‌ات را عاشقانه روی گونه‌هایت نوشتی و از وجود من خواستی تنهایی بزرگت را کوچک کنم. اگر تو از جشن پنجره‌هایی آمده‌ای که تنها پناهشان چشمهای من بود، من از چشمهایی آمده‌ام که رازهایش را تنها به پنجره‌ای می‌گفت که دلیلی برای باز شدن نداشت!

نرگس، عاشقترین ستاره


آه... من زخمی‌ام!

می‌خواستم درباره متن «جزء لاینفک زیندگانی» بگم: آقای سیاوش منصور، درسته که ما آدمها خیلی خوشحال می‌شیم، وقتی گرهی که تو زندگیمون خورده به یاری دوستامون باز می‌شه، اما این شادی وقتی شکل می‌گیره که خودمون هم بخواهیم و برای حل مشکلمون، تجربه دیگران رو هم سرلوحه زندگیمون کنیم تا بدونیم دیگران چه‌طوری مشکل مشابه ما رو حل کردن؛ نه این‌که یه گوشه بشینیم و فقط بگیم: من زخم‌خورده‌ام، من غم دارم، من درد عشق دارم و... آهای مردم، آهای آقای جادوگر، وای حسامی جون، آی بروبچ، آی... بیاید کمک.

قاصدک رها از کرج

(1-اینم راهنمایی برای تقویت اعتماد به نفست: چاپ شد، می‌بینی؟! به همین سادگی. 2-مجاز به انجام چنین خواسته‌ای نیستیم؛ حتی اگه پای مرگ و زندگی وسط یا اون کنار مِنارا باشه!! چه رسه به دست، یا دماغ و دهن یه گردوی این مرگ یا زندگیه! شرمنده.)


تشخیص

دیشب موقع خواب یه صدای خش‌خشی شنیدم. خوب که دقت کردم، دیدم یه شاپرک که نمی‌دونست چه‌طور باید از داخل خونه بره بیرون، هی داره خودش رو می‌کوبونه به شیشه. یه لکِ پنجره رو باز کردم تا راه رو بهش نشون بدم. فردا در عین ناباوری، دیدم مورچه‌ها دارن جسم بی‌جونش رو با خودشون می‌برن! یکی نبود به اون شاپرکه بگه: آخه عزیز من، پنجره که باز بود، چرا راه رو اشتباه رفتی؟ یه‌کم دور و برت رو نگاه می‌کردی تا عاقبت، به این حال نمی‌افتادی که الان افتادی!!

مونای زمستونی

آی گفتی؟! بیشتر ما آدمام همین‌طوریم. منظره بیرون رو می‌بینیم، اما یه نمه فکر نمی‌کنیم که اون شیشه‌هه رو هم ببینیم. هی زور می‌زنیم از موقعیتی که توش گرفتار شدیم در بریم، هی سرمون به سنگِ شیشه‌هه!! می‌خوره، یه نمه هم به اون مغز شاپرکیمون فشار نمی‌یاریم که باباااااا، چشامون رو باز کنیم، لابد راهی که داریم می‌ریم غلطه که به نتیجه نمی رسیم دیگه! ؟؟؟


پیامِ 30گارانه!

در یکی از شبهای معتدل پائیزی داشتم با مادرم یه مسیر نسبتاً کوتاهی رو پیاده طی می‌کردم که چون در طول مسیر هیچ صحبتی بین من و مادرم ردّ و بدل نشد، تصمیم گرفتم به مسائل مهم زندگیم بیاندیشم! بنابراین، با دیدن اولین ته‌مانده سیگاری خاموش روی زمین و اولین انسان سیگار به‌دستی که از اون‌جا رد می‌شد، شروع کردم به شمارش ته‌مانده‌های سیگار! کار جالبی بود، نتیجه کار هم از اون جالبتر! در مسیری کوتاه طی 10 تا 15 دقیقه، 158 عدد ته‌مانده سیگار به چشم می‌خورد! (فک کن!!) نتیجه آمارگیری رو به هر کی می‌گفتم واقعاً تعجب می‌کرد.

ای کاش بالاخره یک روز، یه راه حل اساسی واسه ترک سیگار پیدا بشه؛ یه راه‌حل منطقی و دوستانه. اینم پیامی کوتاه (و اخلاقی!) برای تمام افراد سیگاری: «اگه سیگار بکشی، از زندگیت لذت نمی‌بری!» اینم هست: «از مضرات سیگار (هیولای کوچک:) سرطان ریه!» و: «از همین امروز 1دونه سیگار کمتر بکشید( !»همه‌شون 30 حرفی‌اند!)

یمنا 17 ساله از مشهد


لطفا مواظب باشید

سحر دوستم بود؛ نماینده کلاس، شاگرد ممتاز مدرسه و دختری خوشرو با چشمهایی سبز و درشت. همه ما سال آخر هنرستان بودیم و آرزوهای زیادی داشتیم اما سحر بیشتر از همه به فکر درس بود. هدف اول و آخرش درس بود و همگی انتظار داشتیم شاگرد ممتاز مدرسه رتبه‌اش به قدری خوب بشه که حداقل توی 100 نفر برتر کنکور باشه. بعدها چند تا از بچه‌ها ازدواج کردن، بعضیها رفتن دانشگاه، بعضیها هم مثل من به سمتی دیگه رفتند. دو سال بعد توی یه مراسمی نیمرُخ آشنایی رو دیدم. سحر بود اما مثل غریبه‌ها نگاهم می‌کرد. بانداژی به سرش بسته شده بود که از گوشه روسری معلوم بود. خیلی چاق شده بود و یک چشمش کاملا بسته بود. گفتم: سلام سحر، خوبی؟ گفت: ممنون، شما؟ گفتم: منم صمیمیان، چطور نمی‌شناسی؟ چت شده؟ خواهرش که همون نزدیکا بود با ایما و اشاره منو کشید کنار و برام تعریف کرد که همون سال کنکور، سحر و یکی دیگه از خواهراش تصادف کردن. خواهرش فوت شده و سحر هم چند ماه توی کُما بوده. حافظه‌ش رو از دست داده، یکی از چشمهاش نابینا شده و این یکی هم خیلی دید نداره. چند تا عمل سنگین مغز و استخوان هم رو سرش انجام دادن که بی‌نتیجه بوده!

اون روز با چه حالی رسیدم خونه! فقط یادمه مدتها توی این دنیا نبودم. باورم نمی‌شد حادثه‌ای که می‌تونه زندگی آدم رو زیر و رو کنه این‌قدر نزدیک باشه. وقتی کمی با خودم کنار اومدم، با دوستام قرار گذاشتیم بریم به دیدن سحر؛ اما اون آخرین باری بود که رفتم. سحر مثل بچه‌ها شده بود؛ نمی‌دونست چی خوبه چی بد، خامه کیک رو با انگشت می‌خورد، هر چی می‌اومد به دهنش می‌گفت، ما رو هم نشناخت. بدتر از همه یه جوک مسخره یاد گرفته بود که هر یکی دو دقیقه یک‌بار تکرارش می‌کرد و خودش با صدای بلند می‌خندید و ما فقط اشک می‌ریختیم.

اینا رو گفتم که بگم همه زندگی آدم وقتی به هم می‌ریزه که همه چیز آروم و شیرینه و کسی انتظار تلخی رو نداره. پس مواظب لحظه‌های با هم بودنتون باشین و یه جوری ازش استفاده کنید که شایسته زندگی کردنه. به هم احترام بگذارید و جایی برای حسرت خوردن نگذارید.

زینب صمیمیان از اسلام‌آباد غرب


مُرده‌دوستی

دیروز: غرق در تنهایی و بی‌کَسی، سکوت بود و اتاقهایی پُر از انتظار. دریغ از نگاه و لبخندی با طعم مهربانی. پشت دیوارهای آجری قلبی می‌تپید که هیچ گوشی، آن تپشها را نشنید. دلی بود پُر از حسرتِ دیدار. چشمی بود خیره مانده به در؛ دری که کسی آن را نکوفت و کسی آن را نگشود.

امروز: رقص غم‌انگیز وداع و آواز حزن‌انگیز گریه و شیون. حضور انبوهی از انسانهای غریب و آشنا. دسته‌گلهایی با روبند سیاه، دیوارها پر از پارچه‌نوشته، و نوشته‌هایی به رسم یادبود. دوباره تکرار واژه کاش و ای‌کاش، دوباره داستان تکراری رفتن و عزیز شدن!

جعفر دردمندی از سلماس


آرزوهای بزرگ

اون موقعها وقتی می‌اومد خونه‌مون خیلی خوشحال می‌شدم. کنارش می‌نشستم و به حرفهاش گوش می‌دادم. وقت رفتنش هم اون‌قدر گریه می‌کردم که راضی بشه یه روز دیگه هم پیشمون بمونه. سالها بعد، بزرگتر که شدم، وقتی می‌خواست بیاد، مثل گذشته خوشحال نمی‌شدم، موقع رفتنش هم گریه نمی‌کردم اما چند وقت پیش وقتی دیدم مریضه و روی تخت خوابیده دوباره دلم گرفت. با نگاهی ملتمسانه خواستم بازم پیشمون بمونه ولی دیگه کار از این حرفها گذشته بود؛ تمام خوبیهاش رو گذاشت و برای همیشه رفت.

وقتی کوچیک بودم بزرگترین آرزوم بزرگ شدن بود؛ اگه می‌دونستم آخرِ بزرگی اینه، آرزو می‌کردم همیشه کوچیک بمونم.

مجتبی افشاری


دیگران را طبیبیم و خود را بلای جان

...همیشه می‌خوایم یه‌کاره‌ای باشیم، واسه هر کی یه کاری بکنیم، هر طور شده تو هر زمینه‌ای یه اثبات وجودی کنیم، به هر کی می‌رسیم می‌شیم یه‌پا دانا! انگار باید به هر کاری بیایم و مثل آچار فرانسه به هر دردی بخوریم و هر کاری رو راه بندازیم اما... اما وقتی به مشکلات خودمون می‌رسیم درجا می‌زنیم! خودمون رو از همه عالم و آدم بدبخت‌تر می‌دونیم، فوری شاکی می‌شیم که چرا این همه بدبختی باید به سر کچل ما بیاد و هر چی گره است بیفته تو کار ما! نقطه‌جوش خونِمون از آب هم پایین تر می‌یاد و خلاصه همونی که به بقیه می‌گفت صبر داشته باشید درست می‌شه، همون می‌شینه یه گوشه و می‌زنه تو سر خودش! چرا فقط تظاهر؟ چرا فقط ادعا؟

تک‌پر


جاری در باورِ باغ

کاش مرا به باغ چشمانت راهی بود و در مسیر نگاهت قدم می‌زدم. کاش برای رقص پروانه‌هایم دلتنگ می‌شدی و بیصدا مرا می‌خواندی. کاش احساس پاکم را در صفحه باورهایت نقاشی می‌کردی و پلکهای بی‌اعتنایی‌ات را می‌بستی. کاش دیدن مرا یکی از آرزوهایت می‌کردی تا مهمان نسترنهایت شوم. کاش آشفتگی‌ام را زیر گلهای انار طراوتی می‌بخشیدی و نمی‌گذاشتی فقط یاد تو مهمان باغ باشد. کاش می‌گذاشتی در مسیر نگاهمان باغ سیراب شود.

شبزده عاشق


من که می‌گم انف، تو نگو انف!

خوبه گاهی از خودمون بپرسیم چرا حرفایی رو می‌زنیم که بهش اعتقاد نداریم؟ مثلا همین مامان من، لیسانس داره و وقتی جلوی در و همسایه و دوست و آشنا می‌شینه، از مضرات کتک زدن و بی‌احترامی به شخصیت بچه‌ها حرف می‌زنه اما خودش منو که دیگه هفده سالمه، هنوز کتک می‌زنه و سرِ ساده‌ترین مسائل، هر چی به زبونش می‌رسه بهم می‌گه! طوری شده که همیشه منتظرم یه جوری مسخره‌م کنه! چرا این‌قدر راحت دل همدیگه رو می‌شکنیم؟

جوجه کوچولو


آینده‌نگری

از وجود یخزده‌ات گفتم؛ از وجه شبه بین من و تو، از این‌که ما با هم هیچ تناسبی نداریم. فراموش کرده بودم که با هر نگاهت قلبم می‌لرزید و دستانم یخ می‌کرد؛ چه زود همه چیز را فراموش کردم! همه` آن روزها، همه` آن شبها، آن گریه‌ها و بیقراریها را. حالا که به یاد آورده‌ام، نمی‌خواهم برای گذشته‌ها آینده را زندگی کنم. می‌دانم که تو هم روزی چون من در این باره فکر خواهی کرد. برای همین است که زندگی هر دویمان را خراب نمی‌کنم.

یکی مثل تو


دور از من و نزدیک به تو

برای تو که دوستت دارم می‌نویسم، برای من که دوستت دارم بخوان. تو که از آرامش سخن می‌گویی، برای من که ناآرامم بگو. تو که طراوت بارانی، برای من که در حسرت بارانم ببار. تو که ساحل دریای غمی، فانوسی برای راه‌گُم‌کرده در این دریا بیاور. تو که گرمای وجودی، حرارتی به این خیس شده در سیل ببخش. برای تو که دور از منی می‌نویسم، این انتظار را تمام کن و از آن دور، مهر و محبتت را برایم بفرست.

محمد صالحی‌پور از اهواز

 

پشت پرده احساس

دنبال یک جای دنج می‌گردم. زیر یک درخت، شباهنگام، در سایه مهتاب... تا نگاهم را به ماه بدوزم و با او سخن بگویم. اگر ستاره‌ای برایم چشمک زد، از دلتنگیهایم بگویم و در آن وسعتِ شب، لبریزِ خواستن شوم. در انتظار ورود خورشید، ثانیه‌ها را از مهربانی پُر کنم و هنگامی که خورشید طلوع می‌کند، من حس بودن را تجربه کنم.

سمانه زینلی از کرج


مهمان

دست کسی می‌آید و طرح کبوتر می‌زند/ با بال‌وپرهای خودش، اندوه را پر می‌زند/ از صبح تا شب با خودش انگار صحبت می‌کند/ قدری تبسم می‌کند، وقتی کسی در می‌زند.

مصطفی (غلام) از قم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها