در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
صبحگل 18 ساله از قائمشهر: ...با سهراب سپهری یه تماسی داشتم، آه و ناله کردم، اوشونم گفتن که اگه خواستی نوشته و اثر من رو بفرستی، واسه یکیدوبار اشکال نداره چون میترسم این عقده بمونه تو گلوت و تبدیل به تیروئید بشه. حالا این دفعه رو ضامن میشم دفعه بعد سعی کن نوشتههات از ذهن خودت تراوش کنه صبحگل بابا...!
مشترک محترم، سهراب مورد نظر سهرابِ رستم اینا بوده، لطفاً مجدداً شمارهگیری نفرمایید! دِ موبایل سِت ایز مالِ یکی دیگه!! مشترک محترم...!! به جای شما ما با سهراب تماس گرفتیم، گفت: آدم تیروئید بگیره بهتر از کپی آثار دیگرونه. آخ... بابا مشترک محترم... گفتم سهراب گفته... الووووو...؟!!
فرهاد ممیپور: بهش میگم: «فردا دوشنبه است.» میگه: «خوب که چی»؟ میگم: «یعنی واسهت مهم نیست»؟ میگه: «چرا باید مهم باشه؟ فردا هم یه روز مثل روزای دیگهس.» ولی واسه من، فردا اول هفتهس. از فردا یه شروع دیگه رو تجربه میکنم. فردا خیلی کارا باید انجام بدم. فردا دوشنبه، اول هفته است. آخه چاردیواری دوشنبهها چاپ میشه.
پاچهخواری دیگه؟ آرهههههه؟ نداشتیمهااااااا.
حامد رستمی 17 ساله از قروه: اون موقع که تازه به جمع بروبچ اضافه شده بودم، همه ایمیلهام درباره خودکشی بود و پاسخگو هم میگفت که این احساسات مختص همین سن و ساله، بزرگتر که شدی به این افکارت میخندی. آره، راست میگفت. من الان دارم میفهمم که اون موقع چقدر افکارم بچگانه بود.
از باب مزاح میگم: باز خوبه که زود فهمیدی. صبر کن بازم بزرگتر بشی و فهمت بیشتر بشه، اووووو...وَه... مثل من، چه خندهبازاری واسه خودت پیدا کنی... (آجیل و تنقلات یادت نره!)
شبدر شبزده از ملایر: ...بهار نامه میفرستیم، موقع خزان چاپش میکنی. تابستان نامه مینویسیم، وقتی که زمین سفید و پوشیده از برفه جواب نامهمون رو میدی! آخه هر چیزی تاریخ مصرفی داره (این شعرم از باب مزاح فرستادم که به دل نگیری: اگر دستم رسد بر این حسامی/ از او پرسم که این چون است و آن چون؟/ یکی را میدهد صد نامه پاسخ/ یکی را هم دریغ از یک پیامی....)
اگه هزار بارم بگم شرمنده، شرمنده، شرمنده، بازم نمیشه لطف و توجه زیاد خوانندگان و نویسندگان این دو صفحه کوچولموچول رو جبران کرد؛ پس: العفو، العفو، العفو! ببخشید که اگه وقتی هم زمین سفیده و برفی نامه مینویسین، مجبوریم وقتی چاپش کنیم که ذغال هم روسیاهیش رو داده به این حسامی بدونِ چاره! (واسه همینه که میگم از فرستادن بستههای دارای تاریخ مصرف خودداری کنید چون تا دست ما به خرمای روی نخیل برسه و بسته شما باز بشه و بره تو نوبت، اوووو... اون خُرماهه خاکمال شده و اون نخیله خشک و فرتوت!)
محمد جواد جانفدا: شب شد و نام زیبای تو را زمزمه کردن کار من است/ اشک چشم دادن و صد ناز تو خریدن کار من است/ امشب است آن شب روِیایی و دل از تو چه دور/ خواب چشم دادن و یاد زیبای تو خریدن کار من است/ چه نهان ناز کشیدم من از آن خم ابرو و دو چشمان سیاه/ دل خویش دادن و ناز دلدار خریدن کار من است/ نازنینا، من اگر زندهام، از عشق توام/ جان خویش دادن و عشق تو خریدن کار من است/ امشب از شور همان عشق که دادی به منش بیتابم/ راحت جان دادن و سودای تو را خریدن کار من است (دستتون درد نکنه. یعنی ما دزدیم دیگه؟ خیلی ناراحتم کردین. خیلی بهم برخورد، دلم خیلی شکست. شما اولین نشریه بودین که من شعرام رو واسهش فرستاده بودم، چون صداقت رو تنها تو نشریه شما دیده بودم و احساس کردم یه پشتیبان خوبی واسه پیشرفت من هستین. من هر چند خودم رو شاعر نمیدونم ولی ارزش شعر رو خوب میفهمم و به خودم اجازه سرقت ادبی نمیدم....)
وااااااای، چه حسسساااااااس! پسرم حالا ما یه سوالی کردیم تا مطمئن شیم نوشتههای خودته یا نه؛ دیگه ناراحتی و چوب ورداشتن نداره که عزیز برادر. خب یه کلام بگو: بله شعرای خودمه. چوب ورمیداره...! ایشششش...!
حدیث مطالبی: مثل یه جاده طولانی و پر پیچوخمه، با منظرههای مختلف. گاهی سرسبز و پر درخت، گاهی خشک و کویری، گاهی کوهستانی و گاهی برفی. گاهی پرتوهای نور خورشید نوازشت میکنه و گاهی هم قطرات ریز و درشت باران همراهیت میکنن. میتونی از دیدن این مناظر لبریز از لذت و آرامش بشی، یا اینکه بدون توجه به این همه زیبایی و با هر بهونهای واسه رنجیدن و رنجوندن به راهت ادامه بدی. انتخاب با خودته...
پس انتخاب کن: یا به زینب بگم بیاد خونهتون با هم بشینین سبزی پاک کنین!! بلکه سبزیها زودتر پاک بشن و وقت بیشتری برای استخوندار کردنِ نوشتههات پیدا کنی، یا اینکه بازم به زینب بگم بیاد خونهتون تا با هم سبزی پاک کنین...!! هههههه! (آخه چی مثل جاده میمونه؟ زندگی؟ چاردیواری؟ دنیا؟ چی؟)
رضوانه سوری 18 ساله از کرج: ...پاسخگوی عزیز، من دنبال حل معادله x وy ارثیه نبودم، دنبالe یا همون انرژی خاطرهها بودم. مامانم از صبح تا شب به خاطر این گریه میکنه که درختایی که برگبرگشون پر از خاطرات بچگیهاشه، پر از خاطرات لحظههای بودن پدرشه، پر از حس قشنگ گذشتهس، دست یه آدمی افتاده که با حصار غرور اجازه نمیده دوباره از باغی که یادآور روزای خوب گذشتهس دیدن کنه... گاهی قیمت خاطرهها و یادگاریها خیلی بیشتر از هر چیز دیگهس.
هوووومممم! پس یه بار دیگه متن خودت رو با دقت بیشتری بخون ببین از اون توضیحات یه همچی معنایی استنباط میشد یا نع!
انسیه مختارینژاد از همدان: پائیز جشنواره رنگهاست. برای ما که چشمهامون رو به دیدن ریسمونِ سیاه و سفیدِ غمهای کذاییمون عادت دادیم، پائیز میتونه تولد دوباره احساس باشه...
برای من که کارت پستال پائیزی تو رو توی زمستون میبینم و هیچ کاری از دستم ساخته نیس، جز اینکه سرم رو بندازم پائین و حس آب شدن از خجالت و شرمندگی رو همراه با برفها تجربه کنم. ممنون از کارت پستال قشنگی که فرستاده بودی.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: