در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
با عجله در خیابانی که حالا برف آن را سفیدپوش کرده بود قدم برمیداشت، مراقب بود که لیز نخورد. چهره دختر کوچولو و زیبایش را با آن لبخند بانمک همیشگی به یاد آورد که یک دنیا میارزید، همین تبسم زیبا و مهربانیهای همسرش بود که او را به زندگی و شاید هم به آینده امیدوار میکرد، با همین افکار به ایستگاه رسید خواست روی نیمکت بنشیند، هوا خیلی سرد بود اما با تعجب دید یک نفر آنجا نشسته! نگاهش کرد پیرزنی تنها که به او خیره شده بود، آیا از او چیزی میخواست؟ نمیدانست، پیشدستی کرد و پرسید: «مادرجون چی شده؟»
«پسرم یه دونه بلیت داری به من بدی؟»
او که چیزی برای بخشیدن نداشت بلافاصله گفت: «نه، ندارم.»
پیرزن رویش را برگرداند و دیگر چیزی نگفت.
احساس غریبی به سراغش آمد، آزارش میداد. خودش را بیاعتنا نشان داد، سعی کرد نقش آدمهای بیخیال را بازی کند، اما نمیشد. سرش را به سوی دیگری چرخاند، اما فکر پیرزن همهجا بود. زیرچشمی نگاهش کرد، آرام بود. دلش برای او سوخت ولی...
اتوبوس در ایستگاه ایستاد، وقت رفتن بود.
بلیتش را به پیرزن داد و او با لبخندی تشکر کرد و سوار شد. در همین موقع راننده بلند گفت: «آقاجون چرا سوار نمیشی؟»
«آخه ...»
«بیا بالا جونم، امشب مهمون منی!.»
رضا بداقی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: