گلنوشا صحرا نورد

قلب‌کوچک‌احسان

کد خبر: ۲۲۸۲۷۲

مامان احسان آمد و او را بغل کرد و به بیرون برد. صدای مداح‌ها از پشت بلندگوهای بزرگ با صدای بلند در تمام سطح کوچه پیچیده بود و تمام فضا را پر کرده بود. احسان کوچولو چشمش به پسربچه‌هایی افتاد که جلوی دسته راه می‌رفتند و زنجیر می‌زدند و حسین حسین می‌گفتند.

احسان اشکی از گوشه چشمش روی گونه‌اش افتاد و سال‌های گذشته به یادش آمد که روزی مثل این بچه‌ها جلوی دسته مسجد محل راه می‌رفت و زنجیر می‌زد.

احسان کوچولو در حدود چندین ماه پیش، درست زمانی که آخرین امتحان مدرسه‌اش را داده بود، خوشحال و خندان با دوستانش داشت به سمت خانه می‌آمد. در راه با بچه‌ها شوخی می‌کردند و می‌خندیدند تا این‌که به یک خیابان رسیدند و وقتی که خواستند و از خیابان از روی خط عابر پیاده بگذرند، ناگهان احسان متوجه دختر بچه کوچکی شد که بدون توجه به ماشین‌ها قصد عبور از خیابان را دارد و در همان هنگام ماشینی مدل بالا هم با سرعت فراوان و بدون توجه به چراغ راهنما و خط‌کشی عابر پیاده در حال آمدن بود. احسان کوچولو تنها کاری که در آن لحظه انجام داد این بود که به سمت دختر بچه دوید و او را به سمتی پرت کرد و خودش مورد اصابت ماشین قرار گرفت و به نخاعش آسیب رسید و دیگر از آن روز نتوانست راه برود.

اما در آن روز که روز عزای امام حسین بود، احسان ناامید در گوشه‌ای نشسته بود که مردی با لباسی مشکی و شالی سبز که روی شانه‌اش انداخته بود از داخل جمعیت به سمت احسان آمد و با دست‌های بزرگش اشک‌های او را از روی گونه‌هایش پاک کرد و دست نوازشی بر سرش کشید و یک زنجیر به دست او داد و گفت: از همین جا و همینطوری هم می‌توانی برای امام حسین عزاداری کنی.

احسان خوشحال شد و با لبخندی زنجیر را از مرد قوی هیکل گرفت و اولین ضربه را بر شانه‌اش زد. در آن لحظه از خداوند بزرگ خواست که پاهایش را دوباره به او برگرداند و با پاهایش همیشه در راه او قدم بردارد و همیشه به همه خدمت کند. در این موقع بود که احسان ناخودآگاه چشم‌هایش را بست و از جا بلند شد. انگار که نیرویی او را بلند کرده بود و راه می‌برد. همه جیغ می‌کشیدند و خدا و امامان را صدا می‌زدند. ولی خود احسان نمی‌دانست که چه اتفاقی افتاده است و لحظه‌ای که به خودش آمد دید که وسط جمعیت است و روی دو پایش ایستاده و وجودش غرق است از عشق خدا و امام حسین...

ناگهان احسان کوچولو فریادی از اعماق وجودش کشید و از خدای بزرگ تشکر کرد.

مادر احسان را در بغلش گرفت و به او گفت: احسان جان این بود نتیجه کار نیک تو اما با کمی صبر و تحمل از خداوند توانا مزدت را گرفتی، همیشه قدرش را بدان و شاکر باش.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها