جنایت در10 دسامبر

ساعت 7 صبح روز شنبه 20 دسامبر بود. یک روز سرد زمستانی کمیسر کنراد پس از پشت سر گذاشتن تعطیلات آخر هفته سر حال و شاداب تازه در محل کارش حاضر شده بود که از دفتر فرماندهی پلیس به او اطلاع داده شد که زن 34 ساله‌ای به نام لیزا در خانه‌ای ویلایی در منطقه اشرافی‌نشین کاراس خیابان روزاریه شرقی به قتل رسیده است. کمیسر پس از گرفتن آدرس دقیق محل جنایت با عجله به طرف آن جا حرکت کرده و یک ربع بعد در محل حاضر و تحقیقات خود را شروع کرد.
کد خبر: ۲۲۷۳۳۷

ساختمان 23 در ابتدای خیابان روزاریه شرقی که یک خیابان بلوار مانند و بن‌بست بود قرار داشت. ساختمان‌های این خیابان همه ویلایی و بسیار شیک و مدرن بودند. خانه‌هایی بزرگ که در محاصره باغچه و باغ‌های زیبایی قرار داشتند. جلوی در بزرگ ساختمان 23، دو خودروی پلیس، آمبولانس و تعدادی از همسایه‌ها تجمع کرده بودند.
ساختمان 23 جنوبی بود و بسیار زیبا و مجلل به نظر می‌رسید. حیاط بزرگی در دور تا دور ساختمان دیده می‌شد. کمیسر پس از این که از خودرویش پیاده شد، نظری به اطراف انداخت. همه خانه‌های اطراف ساختمان 23 ویلایی، مدرن و شیک بودند. کمیسر پس از این که نگاهی به اطراف انداخت و وارد حیاط بزرگ ساختمان شد و پس از عبور از حیاط زیبا که دور تا دور آن درخت و گل بود وارد ساختمان مجلل که بیشتر شبیه به قصر بود، شد.

سالن بزرگ ساختمان با اشیاء بسیار با ارزش و گرانقیمت تزئین شده بود. سالن آنقدر زیبا بود که نظر هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد.همه چیز هم کاملا مرتب و منظم بودند و هیچ اثری از به هم ریختگی دیده نمی‌شد. در داخل ساختمان چند مامور پلیس در حال بازرسی و بررسی بودند.

کمیسر پس از این ‌که نگاه جست‌وجوگرش را در اطراف سالن زیبا چرخاند، به طرف سرگرد هاکلی رئیس کلانتری منطقه که شخصا در محل جنایت حضور یافته بود، رفت. سرگرد هاکلی وقتی متوجه کمیسر شد به استقبال او رفت و پس از یک احوالپرسی گرم گزارش داد:

ساعت حدود 6 صبح از مرکز فوریت‌های پلیسی به کلانتری اطلاع داده شد مردی که خودش را لوریک کلیزن معرفی کرده در تماس تلفنی با مرکز اعلام نموده که زن 34 ساله‌ای به نام لیزا در ساختمان 23 در خیابان روزاریه شرقی با ضرب گلوله به قتل رسیده است. با اعلام این خبر بلافاصله ابتدا موضوع به گشت‌های کلانتری اطلاع داده شد. بعد هم من در جریان قرار گرفتم. در آن ساعت حاضر می‌شدم که به کلانتری بروم که با شنیدن خبر با سرعت خودم را به این جا رساندم. قبل از من دو گشت کلانتری در محل حاضر و همه جا را تحت کنترل قرار داده بودند. بعد از حضور در محل با جسد زن جوان که به طرز دلخراشی و با شلیک گلوله به گردن و چشم راستش به قتل رسیده بود روبرو شدم. جسد زن جوان در کنار پله‌هایی که به طبقه بالا می‌رود، افتاده بود.

او با یک اسلحه کالیبر 25 نیمه اتوماتیک به قتل رسیده بود.

با حضور در محل تحقیقات را شروع کردیم. تنها کسی که در محل حضورداشت لوریک کلیزن بود همان کسی که خبر وقوع جنایت را به کلانتری گزارش داده بود.

اما در مورد مقتوله بایستی عرض کنم، لیزا مستخدم خانه است او سه سال است که در این خانه به عنوان مستخدم کار می‌کند. این ساختمان مجلل و زیبا متعلق به جناب رابینسون کینگ است. او یک کارخانه‌دار می‌باشد که کارخانه ساخت قطعات خودرو دارد. وی با همسر و 2 فرزندش در این خانه سکونت دارند که البته سه روز پیش به مسافرت رفته‌اند و در این مدت لیزا تنها در خانه بوده است.

البته لوریک نیز باغبان و سرایدار خانه است که از صبح تا شب در خانه است و شب‌ها این جا را ترک می‌کند. او امروز هم به سرکار آمده که چون اوضاع را آشفته می‌بیند قدم به داخل ساختمان می‌گذارد و با جسد لیزا روبرو می‌گردد و بلافاصله موضوع را به پلیس اطلاع می‌دهد.

لوریک 9 ماه است که بهعنوان سرایدار در این خانه به استخدام درآمده است. او زن و یک فرزند دارد؛ اما لیزا مجرد بوده؛ البته او یک ازدواج ناموفق داشته که پس از جدایی در این خانه مشغول شده است.در تحقیقات اولیه‌ای که ما انجام داده‌ایم، ظاهرا فقط صندوقچه کوچک جواهرات خانم رابینسون و 2 گلدان نقره قدیمی و البته بسیار با ارزش به سرقت رفته است. البته جواهرات به سرقت رفته، جواهرات جلودستی خانم رابینسون بوده است و طلا و جواهرات اصلی وی در صندوق بوده که آسیبی به آن نرسیده است.

آن طور که نماینده پزشکی قانونی به ما گزارش داد، حداقل 14 ساعت از زمان وقوع قتل لیزا می‌گذرد و همان طور که عرض کردم وی با شلیک 2 گلوله از اسلحه کالیبر 25 نیمه‌اتوماتیک به قتل رسیده است.

ما موضوع قتل لیزا را به آقای رابینسون اطلاع دادیم، ایشان بی‌نهایت متاثر شدند و اعلام کردند که خیلی زود خودشان را خواهند رساند. این هم را هم اضافه کنم که ما هیچ گونه بی‌نظمی در خانه ندیدیم. همه چیز مرتب و منظم بود، ضمن این که ظواهر امر نشان می‌دهد قاتل یا قاتلان بدون هیچ‌گونه مقاومتی وارد خانه شده‌اند و زن جوان را غافلگیر و مرگ او را رقم زده‌اند. علاوه بر آن ساختمان کاملا به مسائل ایمنی و حفاظتی مجهز است و کسی براحتی نمی‌تواند وارد ساختمان شود و اقدام به قتل و سرقت کند.

در حال حاضر هم ماموران ما در حال تحقیق و بررسی در مورد کسانی هستند که به خانه رفت‌وآمد دارند. کمیسر چند سوال دیگر از سرگرد هاکلی پرسید و سپس به سراغ جسد زن جوان که درست در کنار راه‌پله که به طبقه بالا می‌رفت، افتاده بود، رفت.

ساختمان به صورت دوبلکس بود که اتاق خواب‌ها در طبقه بالا قرار داشتند و جسد زن درست در جلوی پله‌ها به پشت روی زمین افتاده بود. جای 2 گلوله در گردن و چشم راست او دیده می‌شد، جوی باریکی از خون از سر و صورت او سرازیر شده بود، ضمن این که حوضچه‌ای از خون دور سر او مشاهده می‌شد.

لیزا یک پیراهن بلند نخی به تن‌داشت و در کنار دست او یک جاروبرقی دستی دیده می‌شد. ظواهر امر نشان می‌داد که غافلگیر شده و هیچ گونه مقاومتی در مقابل قاتل انجام نداده است. کمیسر پس از این که بدقت جسد زن جوان را وارسی کرد، به سراغ لوریک کلیزن، مرد قوی‌هیکل که بشدت مضطرب و نگران بود و در گوشه سالن به نقطه‌ای مبهم خیره شده بود، رفت. لوریک در حالی که تلاش می‌کرد، آرام و خونسرد باشد، به کمیسر گفت: من زن و یک فرزند دارم و 9 ماه است که در این خانه به عنوان سرایدار و باغبان کار می‌کنم. در تمام این مدت هم سعی کردم که در کارم صادق و پرتلاش باشم. من هر روز ساعت 6 صبح به اینجا می‌آیم و تا ساعت6 بعدازظهر کار می‌کنم، در واقع 12 ساعت کار روزانه من است و البته در مقابل آن هم آقای رابینسون حقوق خوبی به من می‌دهد. البته خانه من تا اینجا بسیار فاصله دارد و لذا ناچار هستم صبح خیلی زود حرکت کنم که موقع رفتن هم مدت زمان زیادی در این راه هستم و این امر بسیار برای من دشوار است که این موضوع را هم چند بار با آقای رابینسون در میان گذاشتم، ولی ایشان اهمیتی نداد و یک بار هم با ایشان در این خصوص جر و بحث کردم که مرا تهدید به اخراج نمودند و من دیگر موضوع را پیگیری نکردم؛ اما خانم رابینسون قول داد که به من کمک می‌کند تا در همین نزدیکی‌ها خانه‌ای اجاره کنم.

وی در ادامه اظهارات خود افزود: لیزا خیلی زودتر از من در این خانه کار می‌کرد. او زن بسیار پرکار، پرانرژی و در عین حال مهربان و پاکدامنی بود و بسیار هم مورد علاقه خانواده رابینسون. آنها کاملا به لیزا اعتماد داشتند و حقوق بسیار زیادی هم به او می‌دادند.

لیزا بیشتر اوقات در خانه بود و فقط گاهگاه برای دیدن مادرش یکی دو روز خانه را ترک می‌کرد، البته این اواخر رفت‌وآمدهایی با یک مرد ناشناس داشت و من یکی دو بار او را با آن مرد دیدم.

وی در مورد حادثه گفت: من دیروز طبق معمول ساعت 6 بعدازظهر به قصد رفتن به منزلم اینجا را ترک کردم. در آن ساعت لیزا در خانه بود و گویا انتظار کسی را می‌کشید، حتی چند بار هم به من گفت تو نمی‌خواهی به خانه بروی.

وقتی خانه را ترک کردم، لیزا پشت شیشه ساختمان مرا نگاه می‌کرد. خیلی تعجب کردم اما اهمیتی ندادم. امروز هم طبق معمول و راس ساعت به ساختمان آمدم. در کمال تعجب دیدم در حیاط نیمه باز است. اوضاع به نظرم کمی مشکوک بود. به طرف ساختمان رفتم. در ساختمان هم نیمه‌باز بود. با قدم‌های آهسته وارد ساختمان شدم و در همان آستانه در با جسد خون‌آلود لیزا روبه‌رو شدم، او به قتل رسیده بود. تا لحظاتی گیج و منگ بودم و وقتی به خودم آمدم سراسیمه برگشتم و با پلیس تماس گرفتم و موضوع را اطلاع دادم.

البته بایستی این را هم اضافه کنم که من دیروز وقتی اینجا را ترک می‌کردم، مردی را دیدم که یک بارانی بلند پوشیده بود و یقه بارانی‌اش را بالا زده بود.

یک کلاه پشمی هم در سر داشت. ضمن این که در داخل یک کیسه مشکی چیزی را در دست گرفته بود که به نظر می‌رسد یک چیزی شبیه اسلحه بلند شکاری بود. او سر خیابان ایستاده بود و خیلی مشکوک به نظر می‌رسید. در آن لحظه اصلا فکر نمی‌کردم که او چه نیت شومی در سر دارد.

لوریک بعد از یک سکوت نسبتا طولانی افزود: هیکل آن مرد بسیار شبیه همان مردی بود که او را با لیزا دیده بودم. او خودش بود. حالا می‌فهمم که آن نامرد چه نیت شومی در سر داشت و لیزا بیچاره را قربانی کرد. لوریک در حالی که سر در گریبان گرفته بود، تکرار کرد. خدای من چرا آن لحظه متوجه این موضوع نشدم و آن‌گاه رو به کمیسر گفت: هرگز خود را به خاطر این غفلت نمی‌بخشم، اگر دیروز یک کمی تحمل می‌کردم، لیزا بیچاره الان زنده بود.

کمیسر از او پرسید: آیا می‌توانی آن مرد را شناسایی کنی؟ لوریک با تردید جواب داد: متاسفانه من ذهن آشفته‌ای دارم. درواقع یک کمی کندذهن هستم و از این بابت هم بارها ضربه خورده‌ام و آقای رابینسون هم همیشه در این خصوص از من اشکال می‌گرفت و می‌گفت تو بسیار خنگ و آدم کم‌هوشی هستی. متاسفانه در این خصوص نمی‌توانم کمکی به شما بکنم.

کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس مجددا به بررسی و تحقیق در محل جنایت پرداخت. کمیسر آنگاه چند دقیقه‌ای با سرگرد هاکلی گفتگو نمود و آنگاه دستور دستگیری لوریک کلیزن را به جرم قتل عمد لیزا صادر کرد. شما خواننده عزیز حدس بزنید.‌کمیسر از کجا فهمید لوریک کلیزن قاتل است. کمیسر حداقل دو دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها