jamejamonline
صفحه نخست عمومی کد خبر: ۲۲۷۱۰۵   ۱۰ دی ۱۳۸۷  |  ۱۶:۵۳

گفتگوی توهمی با بابا لنگ‌دراز

مگه می‌خوای زن بگیری؟

شاعر می‌فرماید: ای خواجه رسیده است درازی‌ات به جایی/ کز اهل سماوات به گوشت برسد صوت/ گر عمر تو چون قد تو باشد به درازی/ تو زنده بمانی و بمیرد ملک الموت! این ابیات گرچه از خامه استاد ایادی مشت بر دهان خورده تراوش نکرده، اما نه که فقط همین یک شعر را بلد است، منتظر می‌ماند تا یک نفر قد بلند را پیدا کند و شروع کند به خواندن این ابیات. حالا نه که خودش خیلی ریزه میزه است! فقط مثل یک مترسک دیلاق با آن قدش وسط تحریریه ایستاده یا دارد خالی می‌بندد یا خلق خدا را دست می‌اندازد. این دفعه هم رفته سراغ بابا لنگ‌دراز جودی آبوت. یعنی همان شوهرشان! این که چی بین این دو نفر دیلاق گذشته و آنها به هم چی گفتند چیزی است که در متن مصاحبه خواهید خواند.

ایادی: چطوری؟

بابا لنگ‌دراز: مثل پلو تو دوری!

ایادی: آره از ریخت و روزت معلومه. چرا به این حال افتادی؟

بابا لنگ‌دراز: چرا نباشم؟ این دختره منو دیوونه‌ام کرده. بیچاره‌ام کرده. آخه این چه بدبختی بود سر من اومد؟ آخه این چه روزگاریه من واسه خودم درست کردم. یکی نیست بگه آدم حسابی آبت نبود، نونت نبود، خیر سرت می‌خواستی کار ثواب کنی، می‌رفتی 4 تا مدرسه می‌ساختی، چی‌کار داشتی بری نوانخانه و بعدش هم اون قضایا... .

ایادی: ای بابا، حالا مگه چیکار می‌کنه؟

بابا لنگ‌دراز: بابا دیوونه‌ام کرده. خودت مگه ندیدی، نخوندی، چه اخلاق مزخرفی داره. مثل دیوونه‌هاست. دست از این بچه بازیش برنمی‌داره. هی بهش می‌گم خانوم، لااقل یک روز در هفته سعی کن مثل یک خانوم تمام‌عیار رفتار کنی به خرجش نمی‌ره که نمی‌ره. به‌خدا بیچاره شدم.

ایادی: عجب... آخه شما که همدیگر رو دوست داشتید. دلمون خوش بود بالاخره توی دور و بری‌ها یک نفر پیدا شده که طرفش رو دوست داره. شما هم که تو زرد از آب دراومدید.

بابا لنگ‌دراز: ای آقا! بریز دور این حرفارو. این حرفا واسه توی کتاب‌هاست. عالم واقع که این جوری نیست. زندگی که عشق و عاشقی بر نمی‌داره. یکیش خود من. یادته چقدر قیافه می‌گرفتم که من از پول و مال و منال بدم میاد ؟ همه اش حرف زیادی بود آقا، حرف زیادی. خود حضرت علیه رو یادته؟ اگه یک روز توی سوپش یه تیکه گوشت پیدا می‌شد بر می‌داشت سریع برام نامه می‌نوشت که بابا لنگ‌دراز مهربونم امروز توی سوپم یه چیزی پیدا شد که نمی‌دونستم چیه، ولی وقتی خوردمش دیدم خیلی خوشمزه است. جولیا گفت که اون گوشته! ولی من باورم نشد. یعنی بابای خوبم تو باورت می‌شه که من گوشت خورده باشم؟ خودم که باورم نمی‌شه... .

ایادی: خب... خب... .

بابا لنگ‌دراز: تو هم مثل این که یک چیزیت می‌شه ها! آخه این حرف من ای ول داشت!

ایادی: آره دیگه، باحاله. من با آدمایی که یک دفعه پوست عوض می‌کنند و از این رو به اون رو می‌شن و گذشته رو از یاد می‌برند اینقدر حال می‌کنم. خب حالا این حضرت علیه کجا تشریف دارند؟

بابا لنگ‌دراز: رفته یک سری به دوستان دوران دبیرستانش بزنه. با هم دوره دارند. از این مهمونی درمیاد میره به اون شب‌نشینی، از اپرا بیرون میاد، میره فلان سینما، بیچاره شدم آقا جان، بیچاره.

ایادی: ای بابا! کلی ناامید شدم. منو بگو اومدم پیش تو یک کم‌انرژی مثبت بگیرم!

بابا لنگ‌دراز: مگه می‌خوای زن بگیری؟

ایادی: فعلا که نه، اما خب بالاخره‌اش چی؟

بابا لنگ‌دراز: آقا نکن! نکن این کار رو! مگه عقل از سرت پریده؟ مگه روانی شدی؟ اگه مازوخیست داری بیا برو دکتر، با دارو حل می‌شه ها!

ایادی: نه بابا!

بابا لنگ‌دراز: به جان تو! ما رو ببین. فقط خدا می‌دونه چند میلیون دختر جوون دلشون می‌خواست جای این جودی باشند، اما قدر موقعیت خودش رو ندونست. دیگه تصمیمم رو گرفتم. می‌خوام طلاقش بدم. خسته شدم.

ایادی: واقعا می‌خوای طلاقش بدی؟

بابا لنگ‌دراز: اوهوم! ببخشید گوشی‌ام زنگ می‌زنه... الو... سلام عزیزم! خسته نباشی، مهمونی خوش گذشت؟ جانم؟ چی؟ داری میای خونه؟ مگه قرار نبود بری تئاتر؟... جا خوردم؟ کی؟ من؟ نه! به خدا هیشکی پیش من نیست. عزیزم آروم‌تر... چرا عصبانی می‌شی، این حرفا چیه، من هنوز عاشقتم. از روز اولم بیشتر دوستت دارم... الو جودی... جودی جان... الو... .

ایادی: که می‌خوای طلاقش بدی... فعلا برو یه آب قند برای خودت درست کن، فشارت افتاده پایین، ما هم فلنگ رو بستیم... .

بابا لنگ‌دراز: الو... جودی... تو رو خدا منو دعوا نکن.... من می‌ترسم... الو... الو... .

ارسال نظر
* نظر:
نام:
ایمیل:

یادداشت

بیشتر
نقطه طلایی

نقطه طلایی

یک) عکس را خیلی وقت است گذاشته‌ام. جایی که همیشه جلوی چشمم باشد. پشت عکس، بابا با خودکار آبی و خط شکسته نستعلیق نوشته: «باغ اکبرآقا- نوروز۱۳۶۵ - با محمدمهدی جان».

از دکتر نجیب تا دکتر غنی

از دکتر نجیب تا دکتر غنی

حملات و ترورهای مرگبار در سراسر افغانستان به امری روزمره بدل شده‌است. هر کسی هم می‌تواند هدف باشد.

رشته ‌کوه‌هایی به نام پدر

رشته ‌کوه‌هایی به نام پدر

از یک سنی به بعد، دیگر شخص و انسان نیستند. تبدیل می‌شوند به یک مفهوم. یک مکتب، یک تفکر. بعضی وقت‌ها با یک من عسل نمی‌شود خوردشان.

گفتگو

بیشتر

پیشنهاد سردبیر

بیشتر
یک عصر متفاوت

در مرحله نیمه‌نهایی عصرجدید چه اتفاقاتی افتاد؟ به همراه جزئیاتی از چگونگی برگزاری مرحله پایانی

یک عصر متفاوت

پیشخوان

بیشتر