در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پس از ورود به آمریکا و گرفتن اتاق و ورود به یکی از دانشگاهها احساس تنهایی موجب شده بود که وابستگی من به دیگران بیش از پیش شده و در بسیاری از موارد با سکوت یا پذیرش آنچه دیگران میخواهند احساس کنم در دل آنها جایی دارم و تنها نیستم.
پس از مدتی با دختری آشنا شدم و تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم. یک ازدواج بسیار ساده و معمولی و در یک آپارتمان یک خوابه اجارهای زندگیمان را شروع کردیم.
اوایل اوضاع خوب بود، اما وضع به همان منوال نگذشت. پس از گرفتن لیسانس از آنجایی که میخواستم خودم را به همسرم نشان دهم، با کار زیاد و قبول پروژههای متعدد توانستم مبلغی را پسانداز کنم و نهایتا آپارتمان کوچکی بخرم. 2 سال از زندگیمان گذشته بود و به فکر بهبود اوضاع مالی و خوشحال کردن همسرم بودم. اما پس از مدتی بهانهگیریهای او شروع شد و از اینکه من در تصمیمگیریها سست اراده هستم و مثل بچهها رفتار میکنم ایراد میگرفت. هر چه من بیشتر سعی میکردم نظرش را جلب کنم او بیشتر از من دور میشد تا جایی که به من گفت دیگر نمیتواند ادامه دهد و ما پس از چند سال زندگی مشترک از هم جدا شدیم.
بنا به قانون آمریکا من باید بیشتر داراییام را به همسرم میدادم و ماهیانه هم پولی برایش میگذاشتم.
احساس میکردم تمام دویدنها و نخوابیدنهایم برای رسیدن به چیزهای بیشتر بر باد رفته و دیگر چیزی برای جنگیدن هم ندارم.
تصمیم گرفتم به ناپل برگردم و قدری با خود خلوت کنم. به شدت منزوی شده بودم و احساس بیاعتمادی نسبت به بسیاری از مردم بر من حاکم شده بود. پدرم را از دست داده بودم و فقط خواهر و برادر و یک مادر داشتم. در منزل پدری اتاقی برایم آماده کردند، اما متوجه ناراحتی و اندوه مادر به خاطر خودم بودم. برادرم سعی کرد برایم کاری پیدا کند تا من کمتر غصه بخورم و نهایتا در یک شرکت تجاری شروع به کار کردم.
بتدریج دوباره تصمیم گرفتم با گذشتن از خود و محبت به خانواده باعث خوشحالی آنها شوم. برای مادر و خواهرم کادو می خریدم و خودم را بسیار شاد نشان میدادم و شوخی میکردم تا اینکه در چند مهمانی خانوادگی هم شرکت کردم و دوباره با دختری به نام ماروتا آشنا شدم. او دختری زیبا و مهربان بود و پس از چند جلسه صحبت کردن با او احساس کردم میتواند مرا درک کند و قرار شد برای بار دوم ازدواج کنم.
احساس میکردم خوشبختی و خوشحالی من با وجود ماروتا تامین شده و او تنها کسی است که میتواند به من احساس امنیت خاطر ببخشد. بار دیگر موتور درونم روشن شده بود تا همه سعی خود را برای خوشبختی او بکنم.
با چند شرکت وارد مذاکره و قرارداد شدم و تمام روز را با کار زیاد میگذراندم. ماروتا نیز با من همراهی میکرد و زندگی دوباره خوب شده بود.
یک سال بعد همسرم باردار شد و من از فکر پدر شدن در پوست خود نمیگنجیدم. همه کارها را خودم میکردم تا او راحت باشد. احساس میکردم خوشحالی من وابسته به خوشحالی و راحتی همسرم است. اما این خوشحالی پس از 3 ماه تبدیل به کابوس شد.
فرزندمان سقط شد و پس از انجام آزمایشهای مکرر مشخص شد که ماروتا مبتلا به یک بیماری مغزی است و غدهای در مغز دارد که باید عمل شود. پزشکان میگفتند از آنجایی که غده خوشخیم است، امکان بهبودی زیادی وجود دارد اما ماروتا از عمل میترسید و نمیخواست بیهوش شود.
من بارها با او صحبت کردم و او را مطمئن کردم که خوب میشود. روز عمل رسید و پس از طولانی شدن عمل جراح از اتاق خارج شد و گفت متاسفم.
این کلمه جهان را پیش چشمانم تیره و تار کرد. من همسرم را متقاعد به عمل کرده بودم و او به دلیل خونریزی زیاد در حین عمل جان باخته بود.
دیگر نمیدانستم چه کنم. تا مدتی مثل دیوانهها بودم و با خودم حرف میزدم. اما یکی از دوستانم مرا با مردی آشنا کرد که به تحقیق در نقاط دورافتاده ایتالیا میپرداخت. با او همراه شدم تا از محل زندگیمان دور شوم.
فهمیدم که همیشه شخص وابستهای بودم که میخواستم به تکیه به دیگران و خوشحال کردن آنها راضی باشم.
اما پس از مدت 2 سال توانستم ثبات روحی خود را بازیابم و با خاطرات خوش همسرم ادامه دهم. حالا دیگر قصد دارم به تنهایی زندگی را ادامه دهم و خودم با قدرت زندگی را جلو برده و منتظر کمکی برای خوشحال بودن نمانم!
مترجم : سحرکمالینفر
منبع: rd.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: