در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
لایهای از غبار، کف دستش نشست. از داخل آن آلبوم را درآورد و زیربغلش گذاشت. وارد هال شد. نور کم فروغ خورشید از گوشه پرده به درون هال میتابید. پرده را کنار زد آلبوم را روی میز گذاشت. دست روی جلدش کشید. صفحه اول را ورق زد، به عکسها که نگاه کرد سرش را چند بار عقب و جلو برد.
حاضری؟ میخوام عکس بگیرم.
ملوک، چشمک زنان، به او لبخند میزد.
آلبوم را بست. نیمخیز با تکیه به عصا بلند شد. کنار درورودی، کلید برق را زد، لامپ با یک جرقه، تقه صدایی کرد.
نگاهی به لامپ کرد. سرش را به چپ برگرداند. پا کشید توی آشپزخانه.
فضای آشپزخانه نیمه تاریک بود. پیرمرد کمی مکث کرد. برگشت سمت اتاق. عینک را از روی آباژور برداشت. قاب آن را روی چشم و بینیاش جا به جا کرد. به سمت آشپزخانه رفت. با نوک عصا در کابینت دیواری را باز کرد. به داخل آن نگاهی گرداند، با عصا تک ضربی به جعبه لامپ زد. جعبه روی میز کابینت افتاد. جعبه را که بر داشت صدای خش خشی را از داخل آن شنید.
دوباره نوک عصا را به جعبه بعدی نزدیک کرد.
اما قبل از اینکه آن را بیندازد دست دیگرش را زیر کابینت دیواری برد. با افتادن جعبه، آن را گرفت.
آهسته آمد سمت هال، از پنجره به بیرون نگاه کرد نور خورشید حاشیه ابرها را سرخ کرده بود. فضای هال رو به تاریکی میرفت.
دسته عصا را روی ساعدش گذاشت. دو دستی میز کنار پنجره را به وسط اتاق کشید. حواسش بود آلبوم نیفتد.
میز را به موازات سر پیچ سقف رساند، نگاهی به آن کرد، بعد به میز.
سرش را برگرداند به سمت پنجره. از آنجا صندلی را کنار میز کشاند، عصایش را روی آن گذاشت.
دستش روی میز بود، دست دیگریاش را به صندلی تکیه داد. دو دستش میلرزید، کمی مکث کرد، یک پایش را روی صندلی گذاشت، پای دیگرش را بالا آورد. لب پاییناش را گزید.
هنوز دو دستش روی میز و چسبیده به صندلی بود. دستش را از میز جدا کرد به آرامی یک پایش را روی میز گذاشت. کمی آن را جابهجا کرد. پای دیگرش را کنار آن گذاشت. دست دیگرش از صندلی رها کرد و پایش را روی میز گذاشت و چمباتمه نشست.
سرش را بالا گرفت. با کمی جابهجایی خود را، به موازات سرپیچ و زیر آن رساند. دستش را از هم باز کرد و بلند شد.
مصطفی، مواظب باش!
درخت را محکم میچسبید دست هایش را روی تنه آن قلاب میکرد و کمکم بالا میرفت. سرش را بین برگهای درخت فرو برد.
چشماتو بپا!
چشم! حواسم هست آنقدر داد نزن!
سرپیچ مقابل صورتش بود. به لامپ خیره شد. با یک دست آن را گرفت و با دست دیگرش سرپیچ را.
با تکانی لامپ سوخته را باز کرد.
چند سیب لکهدار را که دید، بیاعتنا نگاه میگرداند بین برگها.
آرام نشست. نگاه به آلبوم انداخت. صدای ضعیفی شنید.
مصطفی مواظب باش!
با این خیال، جبعه لامپ را برداشت، لامپ سوخته را با نو عوض کرد.
نفس آرامی کشید. بلند شد، ناگهان تلفن زنگ زد. بیحرکت ماند. زنگ تلفن ممتد میزد. نگاهش را روی آن تیز کرد کمی بعد رو گرداند. لامپ را داخل سرپیچ کرد، دستانش لرزید. لرزه به زانوانش رسید.
دستش را دراز کرد بین شاخهها. هر چه تلاش کرد دستش نرسید. کمی خودش را بالاتر کشید. احساس سوزش روی تنش کرد.
دستش را از سرپیچ جدا کرد. به آرامی نشست، زنگ تلفن قطع شد. آهی کشید، دوباره بلند شد.
سعی کرد دستش نلرزد، سرپیچ را گرفت و با دست دیگرش لامپ را داخل آن کرد، اما لرزش دستش لامپ افتاد. با چشمان خمار به سرپیچ نگاه کرد.
داخل هال کاملا تاریک شده بود، ولی نور کم سوئی از بیرون به داخل میتابید.
دو تا سیب سرخ کند. خودش را از میان شاخ و برگها بیرون کشید. ملوک را صدا زد. ملوک گوشه چادرش را بین دو دستش گرفت و آن را به سمت بالا آورد. دو تا سیب قرمز داخل آن انداخت.
تلفن دوباره زنگ زد. پیرمرد چمباتمه نشست. زبانش را بین لثهها چرخاند.
زنگ تلفن ممتد میزد، به آرامی از روی میز پایین آمد. صدای زنگ تلفن قطع شد. سرش را کمی تکان داد. با پشت دست عرق پیشانیش را پاک کرد.
روی صندلی، پشت میز نشست. آلبوم را باز کرد. درتاریکی، نگاهش روی عکس ماند.
خسته نباشی
زیلو را پهن کرد.
ملوک جان بشین
ملوک سیبها را دستبهدست میکرد. خنده توی چشمهایشان برق زد.
چادر سفید با نقش گلهای ریز را به دور خودش پیچاند، طره مویی از زیر چادر همراه با باد، روی پیشانیاش میرقصد. لبخند آرامی دارد. سیبها کنار هم مقابلش روی زمین هستند. با حلقه داخل انگشتش بازی میکند.
پیرمرد آب گلویش را فرو داد. عینکش را برداشت، با پشت انگشت سبابهاش، اشک گوشه چشمش را پاک کرد، خیره شد به عکس، همانطور ماند لحظهای بعد آرام سرش را روی آلبوم گذاشت. صدای زنگ در آمد. پیشانیش روی عکس بود زنگ دوباره به صدا درآمد. صدای اذان مغرب از بیرون بلند شد.
این بار صدای زنگ ممتد شد. سرش را به سمت در ورودی گرداند. یک طرف صورتش را روی عکس خواباند. قطرهای اشک از شیار گونهاش افتاد. چشمانش باز ماند دستانش کنار میز آویزان شد.
ناصر غفاری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: