در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دانش، معلومات و تفکرات جلالالدین را باید برگرفته از دستاوردها و کوششهای فقها، محدثان، علما و دانشمندان سلف او در عرصههای مختلف دینی و فرهنگی و همچنین از استعداد موروث خانوادگیاش در علم دین دانست. قدرت شگرف این متفکر کوشا و پویا در فهم و جذب و تحلیل اندیشه بزرگان و افزایش آن در سایه استعداد درخشانش بود که گنجینههای عظیم در قالب افکاری نو و شگفتیآفرین به جامعه خود و آیندگان هدیه کرد، به طوری که موجبات اعجاب همگان را فراهم آورد.
در عرصه عرفان هر جا که سخنی به میان میآید نام جلالالدین در کنار آن میدرخشد و در فضای لایتناهی غزل و ترنم نواهای جانسوز عاشقانه، غزلیات مولانا هنوز هم حرف آخر را میزند به طوری که ابیات سوزناکش بعد از گذشت قرنها بیش از شاعران سلف و معاصر تسلیبخش آلام دردمندان است و نقش تصاویر ابیات عارفانهاش از در و دیوار شهرهای ما متجلی است.
بزرگان سخن، مثنوی مولانا را بسان دایره`المعارفی میدانند که ابواب شناخت و معرفت حق را روی همگان گشوده است، گاهی هم آن را چون نسخه شفابخشی برای همه آلام و دردهای روحی بشر دانستهاند و مولانا مثنوی خود را وسیلهای برای عروج به عالم بالا میداند و آن را نردبان آسمان تشبیه کرده است.
بیشک مولانا با معارف عصر خود تسلط کامل داشته است و در دقایق اشعار عربی و فارسی استاد بود، ولی همه آنچه را که بدان اشاره شد، موجبات فضل و تشخص او را فراهم نیاورده است، او دارای روحی پهناور و هر دو جهانشمول و پر از تموج و تسکین بود، تشخص جلالالدین در مشاعر غیرارادی او و در عین حال در افقهای گوناگونی است که در اشعارش به صورتی تظاهر میکنند، گویی در روح سرکش و ناآرام او اشباح و تصورات هر دم جان میگرفتند و به منصه ظهور و بروز میرسیدند، سپس به صور گوناگون درمیآمدند و محو میشدند.
مثنوی مولانا قصه و داستان است، ولی بهرغم این قصهها و داستانهای علیالظاهر نامتجانس و ناهمگون هجوها و طنزها، هزلها و قصههای عقلای مجانین در بطن آنها یک عامل برای محققان و صاحبنظران خودنمایی میکند و نظر همه آنان را به یک محور اصلی معطوف میدارد و آن عشق به الله، یعنی ذات اقدس حضرت احدیت تقدس و تعالی است. گزارشی مشعر بر این است که: «حال و هوایی که مثنوی در آن سروده شد، مشحون از عشق عرفانی و اشتیاق و اتصال به حق و پرواز به سوی دوست بود، ناگفته نماند که در عرفان مولوی، عشق یکی از اصول اتحاد و فناست.» عرفان مولوی، ص 51
خصیصهای که مثنوی مولانا را به صورت یک سروده اسطورهای درآورده رمز یا ()symbol است. دو عامل تداعی معانی و تقریر ارتجالی، مثنوی را به دنیای ماورای زمان و مرزهای ناشناخته سوق میدهد و گوینده مثنوی را سوار بر بال و پر تداعی معانی بهپرواز درمیآورد
با غوری در داستانهای مثنوی میتوان دریافت که صورت و ظاهر قصهها با بطن و محتوای آنها تفاوت دارد. گرچه مخاطبان مولانا در مثنوی همگان هستند ولی در حقیقت او را روی سخن با صاحبدلان و اولوالباب است و این فقره با مقایسهای که یکی از ادبا بین غزلهای سعدی و حافظ از طرفی و غزلیات شمس و مثنوی او داشته است، چنین ارزیابی میشود که غزلهای سعدی و حافظ را به گلستانی تشبیه مینماید که دست باغبانی چیرهدست، ازهار، ریاحین، چمنها و درختان آن را هر یک به جای خود کاشته و انهار، خیابانها و گذرگاهها را با سلیقهای خاص احداث کرده و شسته و رفته در معرض تماشا و تفرج همگان قرار داده است، در حالی که غزلیات شمس و مثنوی مولانا را چون جنگلی کهنسال بدون سایه و روشن با درختانی تنومند که بیهیچ قاعده و اسلوبی روییده باشند و با شاخههایی درهم و برهم، نقش کرده است، در این جنگل شاخههای پوشیده از پیچکها و عشقهها در مسیر گذرگاههاست در حالی که منظره و دیدگاههای آن پر از آشفتگیها و نهفته در غموض و رموز است، به طوری که دسترسی به خورشید حقیقت برای نوواردان به آن بسیار مشکل بلکه ممتنع است.
در مثنوی داستانها بر نسق سرایش کنار هم قرار گرفتهاند و هیچ ترجیح و مرجحی در کار نیست. طبایع اشخاص و اشیا قهرمانان قصه و داستان آنها را محدود نمیکند. ولی یک عامل در همه آنها جلوهگری مینماید و آن قصد سراینده به سوی هدفی است که میخواهد خواننده آگاه را به طرف آن رهبری کند. فیالمثل در قصه آن طوطی که وسیله خواجه خویش به طوطیان هند پیام میفرستد و از محدودیت جا و فضای قفس خود گله مینماید و استدعای راهنمایی برای استخلاص خود دارد. وقتی خواجه در هند طوطیان میبیند و پیام طوطی را به آنها ابلاغ میکند، ناگهان یکی از طوطیان خود را به زمین میافکند و در دم میمیرد و بازرگان از عمل خود نادم میشود. چون از سفر بازمیگردد، طوطی از او میپرسد که آیا پیام او را رسانده است؟ بازرگان ماجرا را باز میگوید، طوطی محبوس پس از استماع قصه، چون آن طوطی خود را در وسط قفس میافکند، که گویی مرده است، بازرگان در حالی که مغموم از مرگ طوطی بود، آن را از قفس به بیرون میافکند، در حال طوطی پر میکشد و روی شاخه درختی بلند مینشیند و بازرگان با تعجب سر قصه را از طوطی میپرسد و او در جواب میگوید:
گفت طوطی، کو به فعلم پند داد
که: رها کن لطف آواز وداد
صورت ظاهر قصه برای عامه خالی از لذت و شیطنت نیست ولی قصد گوینده مثنوی تفهیم یکی از احادیث مهم رایج در عالم تصوف است که صوفیه به آن اهمیت فوقالعاده میدهند:
حاسبوا اعمالکم قبل ان تحاسبوا و زنوا انفسکم قبل ان توزنو و موتوا قبل ان تموتوا
سر موتوا قبل مو تو را این بود
که پس مردن، غنیمتها رسد
بیت اشاره به حدیث یاد شده دارد، یعنی: موتوا قبل ان تموتوا که صوفیه آن را نقل میکنند و مولف اللولوالمرصوع به نقل از ابن حجر آن را حدیث نمیشمارد. (اللولوالمرصوع ص 94 از احادیث مثنوی ص 116.)
قصههای مثنوی برگرفته از مطالعات، مسموعات و قصههای شایع در افواه مردم زمان او بود، چنان که یادآور شد مقصود مولانا در همه احوال آن چیزی نیست که در سطور مسطور است بلکه خواننده آگاه باید از مستورات ذیل سطور استفاده کند، مولانا خود در این مقوله میفرماید:
ای برادر! قصه چون پیمانهای است
معنی اندر وی مثال دانهای است
دانه معنی بگیرد مرد عقل
ننگرد پیمانه را گر گشت نقل
در قصهای دیگر رادمردی صبحگاهی به بارگاه سلیمانی میرود و از وی درمیخواهد تا او را از گزند عزرائیل که در وی به خشم نگریسته است، درامان دارد و اصرار میورزد تا باد او را به هندوستان دراندازد، حضرت سلیمان رادمرد را به هندوستان منتقل میکند و اما عزرائیل در جواب سلیمان نبی که از او پرسیده بود، چرا به آن مرد با خشم نگریسته بود؟ میگوید که من در او با دیده تعجب نگریستم نه خشم زیرا من مامور ربودن جان او در هندوستان بودم وقتی که او را دراین مکان دور دیدم حیرت زده شدم و در این اندیشه بودم که چگونه او را در هند خواهم دید و جان او را ربود؟ مولانا این قصه را در: «تقریر ترجیح توکل بر جهد و فایده قلت جهد» میفرماید و در پایان نتیجه میگیرد:
از که بگریزیم؟ از خود؟ ای محال!
از که برتابیم؟ از حق؟ ای وبال!
چیزی را که ما از آن فرار میکنیم در درون ماست و آن نفس ماست که ما را از راه حق دور میکند.
هزل نیز یکی از مسائل مورد بحث در مثنوی است. هزل چیست؟ هزل عبارت است از مزاح کردن، بیهوده گفتن و شوخی کردن، مولانا درباره هزل در مثنوی خود، از حکیم سنایی این بیت را نقل میکند:
بیت من بیت نیست، اقلیم است
هزل من هزل نیست تعلیم است
در مثنوی حکایت آن مخنث و پرسیدن لوطی از او که...، حکایت جوحی و پسرش، حکایت زن جوحی و قاضی...، حکایت چادر پوشیدن جوحی و حضور او در مجلس وعظ زنانه و... مطرح است.
مولانا در فضایی خالی از اغیار مثنوی را سرود و او در این حالت در بر روی همگان بسته بود، غیر از حسامالدین چلبییار و خلیفه او که تقریراش را مینوشت و تنی چند از خاصان، کسی در آن محفل حاضر نبود. مولانا سرودههای خود را با استشعار آغاز میکرد. ولی اندک، اندک با محو در جذبات دوست و غلبه عشق سرکش از مسیر و هدف از پیش تعیین شده منحرف میشد و عنان گفتار او به دست احساسات سپرده میشد و در ورطه تداعی معانی Association of ideas و محتویات ضمیر ناخودآگاه The Unconscious هر دم به وادیهای ناشناخته و دور دست رهبری میگردید و سرقصه در قصه بودن مثنوی نیز از همین امر ناشی میشود. «تسلسل و توالی این قصهها که در سراسر مثنوی دنیای ناخودآگاه و خاموش و رازناک ضمیر گوینده، آنها را به هر اندک مناسبت تداعی میکند و به هم میپیوندند، خط سیر اندیشهای را نشان میدهد که به افسون قصههای شوخ یا دردناک اما غالبا اندیشهانگیز خود، خاطر مستعد چابک را به ماورای افقهای حسی میکشاند و به او کمک میکند تا بیآنکه در پیچ و خم استدلالهای هولناک اصحاب نظر، شوق و حوصله خود را از دست بدهد، بدانچه حاصل سیر و پویه راهروان چالاک ره حق است در حد آمادگی و توان خویش دست یابد.» بحر در کوزه، ص 6
اما انگیزه نظم مثنوی را باید احتیاج خانقاه مولویه به یک کتاب تعلیمی دانست، زیرا تا آن زمان نوواردان به خانقاه مولویه از کتابهای حدیقه الحقیقه سنایی و منطق الطیر و مصیبتنامه عطار سود میجستند، چلبی که نیاز خانقاه را به یک کتاب تعلیمی اثر مولانا عمیقا درک کرده بود، در یک فرصت مناسب موضوع این نیاز را به عرض مولانا رسانید. «مولانا فیالحال از سر دستار خود جزوهای در آورد و به حسامالدین داد و گفت: ای چلبی اگر تو بنویسی، من سرایم.» مولانا جلال الدین، ص 202
اساس مثنوی مولانا زاییده عشق و مطاوی آن مشحون از دقایق روانشناسی است. مسائلی که در مثنوی مطرح میشود، بر مبنای عشق و محبت، خشم و شهوت، یاس و امید، رغبت و نفرت، بغض و دوستی، باک و بیباکی، تجوید و تعمیم، لذت و الم و تداعی معانی، ضمیر ناخودآگاه، جذب و انجذاب، فعل و انفعال و زمینههای انفعالی قرار گرفته است، از همه مهمتر تکوین آن بر تقریر ارتجالی تکیه دارد. توجه به این فقره، زمینه را برای یک کارشناسی روانکاوانه برای ورود به دنیای ناشناخته اندیشههای مولانا برای متخصصان علوم روانی فراهم آورده است تا جایی که زنده یاد پرفسور رضا آراسته، روانشناس ایرانی پیشین دپارتمان روان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی جورج واشنگتن به تدوین کتابی تحت عنوان: ( Rumi the Persian the sofi 1976- London
با مقدمه اریک فروم، رئیس انستیتو روانپزشکی دانشگاه ملی مکزیکو پرداخت. اریک فروم در مقدمه خود بر این کتاب مینویسد: مولف با موفقیت چشمگیری نشان میدهد که بین افکار مولوی و روانکاوی مدرن Analysis-Modern psyco رابطه تنگاتنگی وجود دارد.
مولانا سرودههای خود را با استشعار آغاز میکرد، ولی اندک اندک با محو در جذبات دوست و غلبه عشق سرکش از مسیر و هدف از پیش تعیین شده منحرف میشد و عنان گفتار او به دست احساسات سپرده میشد و در ورطه تداعی معانی و محتویات ضمیر ناخودآگاه هر دم به وادیهای ناشناخته و دوردست رهبری میگردید
پروفسور آراسته پس از شرح و توضیح مستوفی از بعضی از اشعار مثنوی و دیوانشمس و مباحثی از فیهمافیه یکی از هدفهای خود را از این تحقیق بیان نظریه مولانا درباره تئوری شخصیت Personality Theory در مرحله بهبودی اجتماعی قرار داده است، همچنین مینویسد: نظر شخصی من این است که چنین عواملی سبب گردید که کمال نهایی یک فرد بزرگ انسانی به صورت فردی در آید که سعی میکند تا خویشتن را کشف کند. تولدی در عشق و خلاقیت، مقدمه
خصیصهای که مثنوی مولانا را به صورت یک سروده اسطورهای درآورده رمز یا (symbol) است. دو عامل تداعی معانی و تقریر ارتجالی، مثنوی را به دنیای ماورای زمان و مرزهای ناشناخته سوق میدهد و گوینده مثنوی را سوار بر بال و پر تداعی معانی به پرواز درمیآورد یا فیالمثل در امواج متلاطم رودی خروشان و روان، هر دم او را به سوی سواحل ناشناخته مدام متغیر پیش میبرد، آیا مولانا گاهی در آن حالت، مجال تغییر یا تصحیح مسیر از قبل تعیین شده خود را داشت؟
مثنوی با رمز «نی» آغاز میشود و تفسیر و تطویل «نینامه» تا پایان مثنوی ساری و جاری است. داستانهای مثنوی رمزی است. ولی رمز چیست و تاریخ پیدایش آن چه زمانی است؟ در باب این که رمز چیست؟ میتوان گفت در ادب فارسی رمز عبارت است از: پوشیده گفتن، پوشیده نمودن به وسیله چشم و ابرو و دهن، با دست یا زبان موضوعی را فهماندن، ایماء یا اشاره، راز نهفته، سر یا نشانه مخصوصی است که از آن مطلبی درک شود.
از صوفیه و عرفا داستانهای رمزی و تمثیلی بسیار بجا مانده است، مانند داستان حی بن یقظان از ابوعلیسینا (370 ف 428 همدان) و همین داستان از ابن طفیل و نیز داستان سلامان و ابسال که در نمط نهم اشارات ابن سینا آمده است، عبدالرحمان جامی این داستان را به نظم کشیده و ضمن آثار او نقل شده است.
شیخ شهابالدین سهروردی، شیخ اشراق، نوشتههایی مانند صفیر مرغ، رسالهالطیر، عقل سرخ، رساله لغت موران و نظایر آن دارد که در آن رمزهای فراوان وجود دارد.
شیخ فریدالدین عطار در کتاب منطقالطیر هر یک از مرغان داستان خود را رمزی و نشانهای و مظهری از فردی یا گروهی خاص قرار داده است.
در زبانهای اروپایی کلمه سمبول (Symbol )معادل رمز است.
درباره رمز در مثنوی مولوی با داشتن قریب به 26هزار بیت در 275 عنوان بزرگ و کوچک میتوان گفت که: مثنوی مولوی مشحون از رمز و تمثیل است و کمتر قصه و حکایتی در آن موجود است که از رمز و تمثیل خالی باشد، به طوری که بعضی از اعلام اشخاص و مکانها هم در مثنوی از صبغه رمز برکنار نمانده است. برای مثال در دفتر پنجم «حکایت محمد خوارزمشاه که شهر سبزوار که همه رافضی باشند، به جنگ بگرفت، امان جان خواستند، گفت آن گاه امان دهم که از این شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیاورید.» مولانا در ضمن این داستان چنین میفرماید:
سبزوار است این جهان و مرد حق
اندرین جا ضایع است و ممتحق
هست خوارمشاه یزدان جلیل
دل همی خواهد از این قوم رذیل
در این ابیات خوارزمشاه به پروردگار و شهر سبزوار به این دنیا (دنیای حس) مانند شده است.
در دفتر سوم مثنوی مولانا تحت عنوان، قصه دقوقی رحمتالله علیه و کراماتش سرودهای دارد. او 15 عنوان و 400 بیت دفتر سوم را به دقوقی اختصاص داده است و اما دقوقی قهرمان این داستان که مولانا از او سخن میگوید، کیست؟ در نامهای که شادروان استاد فروزانفر به زندهیاد علامه محمد قزوینی مرقوم فرمودهاند، هویت دقوقی را از معظمله استفسار فرمودند، استاد علامه یادآور شدند که فقط 2 نفر را به این نام میشناسند؛ یکی، عبدالمنعم محمد دقوقی، محدث قرن هفتم هجری که در حدود سال 640 ه . ق بدرود حیات گفت و دیگری تقیالدین محمود دقوقی که در اواخر عمر مولانا به دنیا آمده است و از این دو هیچ یک عارف نبودهاند و شخصیتی در حد تعریف مولانا ندارند و اضافه میکند که مولانا، عنقا ندیده صورت عنقا همیکند. به عبارت دیگر، یک اسم را گرفته و به آن موافق مقصود خویش شخصیت بخشیده است خلاصه این که دقوقی ساخته و پرداخته ذهن مولانا است.
در قصه دقوقی فضای داستان و شخصیتهای آن همه رمزی و تمثیلی هستند، دقوقی چه میگوید؟ او میگوید در سالهای سلوک به سفر میرود، روزی در سفر آرزوی تجلی حق در بشر بر دل او میگذرد، شب به ساحل دریایی میرسد 7 شمع پرنور میبیند که نورشان تا آسمان میرسید:
نور شعله هر یکی شمعی از آن
بر شده خوش تا عنان آسمان
میگوید آن گاه هفت شمع نورانی یکی میشوند، باز آن یک شمع به 7 مرد تبدیل میگردد و باز آن به صورت 7 درخت درمیآید هر درختی شاخ بر سدره زده این درختان را رهگذران نمیبینند و در سایه آن آرام نمیگیرند.
دقوقی به درختان نزدیک میشود، آن 7درخت یکی میشوند و باز متناوبا 7 تا شدن و یکی شدن تکرار میشود، بعد درختها به نماز میایستند و یکی از آنها امام جماعت میشود یک درخت از پیش مانند امام بار دیگر هفت درخت هفت مرد میشوند، دقوقی نزدیکتر میشود و سلام میگوید و آنها با ذکر نام به او جواب میدهند و او را میستایند و پیشنهاد میکنند که پشتسر دقوقی نماز بخوانند، ساعتی به مراقبه مینشینند و رازهایی میگشایند، آنگاه دقوقی پیشنماز آنان میشود، در میان نماز یک کشتی در دریا دچار طوفان میگردد و به دعای دقوقی نجات مییابد، همزمان با آن، نماز هم پایان میپذیرد و میان نمازگزاران بحثی درمیگیرد که در میان ما چه کسی برای نجات کشتی دعا کرد؟ و در برابر مشیت حق ایستاد.
دقوقی میگوید پس از این بگو مگو همه آن نمازگزاران یا همان شمعها و درختان ناپدید شدند. مولانا قصه را به پایان میبرد، اما در لابهلای این ابیات، اندیشههای ظریف، ارشادات و بررسیهای کمنظیر نهفته است و تصویرهای ذهنی مولانا خواننده را مسحور و محو در تخیلات رمزی میکند و مطالعهکننده دقیق درمییابد که در هر فراز این سخن، هنری، رمزی، رازی، سوزی و حالی نهفته است.
یکی از عوامل موثر رمزگرایی مولانا در مثنوی عشق است و اگر دقتی در تعریف تصوف مبذول شود و تعریفی را که از تصوف آوردهاند، تا حدی جامع و مانع بدانیم که میگوید: «تصوف راهی است به سوی حقیقت که ره توشه آن عشق، روش آن یک سو نگریستن و مقصد آن خداست.» آن طور که از مفهوم این تعریف برمیآید، ره توشه و محرک مولانا در این سفر ربانی و در سراسر عرفان وی عشق است که او را به سوی سفر «سیرالیالله» و در پایان به «فناءفیالله» رهنمون میگردد.
مولانا گاهی اسمی را در هر دو حالت خاص و عام به کار میگیرد:
الف: به صورت اسم خاص در دفتر اول:
چون به کشتی در نشست و دجله دید
سجده میکرد از حیا و میخمید
ب: به صورت اسم عام در دفتر سوم:
گشت شهرستان چون فردوسشان
دجله آب سیه، رو، بین نشان
در دفتر ششم مولانا در قصه «دعوی کردن ترک و گرو بستن او که: درزی از من چیزی نتواند بردن.» میفرماید:
گفت: «خیاطی است نامش پورشش
اندرین چستی و دزدی خلقکش
«پورشش» اسم خاص است، معنی لغوی آن باید پرنفس یا دارای نفس و کلام موثر باشد.»
به هر حال داستانهای مثنوی، حکایتها و عبارتهای آن هر کدام رمزی است و رازی نهفته در خود دارد که با سواد ظاهری نمیتوان آن درست دریافت کرد.
جلالالدین ابراهیمی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: