در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یک روز رفته بودم نانوایی تا نان بخرم. نانواییهای آن دوره صفی نبود. همه کنار هم میایستادند و خود شاطر میدانست نوبت کیست و به کی باید جلوتر نان بدهد و به کی ندهد.
توی نانوایی بودم که این آقای بازیگر آمد بغل دست من ایستاد. سعی کردم از فرصت استفاده کنم و با او ارتباط برقرار کنم.
سرم را بلند کردم و گفتم: آقا راست میگویند که شما هنرپیشهاید؟
گفت: آره. اینطوری میگویند.
پرسیدم: آقا چه جوری میشود هنرپیشه شد؟
این اولین بار بود که در زندگی این سوال را از کسی پرسیدم.
جواب داد: بزرگ که شدی میروی امتحان بازیگری میدهی.
گفتم: چهجور امتحانی است؟ شما نمیتوانید الان از من امتحان بازیگری بگیرید؟
با تعجب گفت: اینجا، توی نانوایی؟
بالاخره با اصرار و نمیدانم بعد از چند دقیقه درخواست، این آقا را وادار کردم از من امتحان و تست بازیگری بگیرد.
یادم میآید که یک چهار پایه بلند بغل دیوار بود و آقاهه مرا بلند کرد گذاشت روی چهارپایه بغل دیوار و گفت: حالا شدیم هماندازه. بعد ادامه داد که تو قرار نیست چیزی بگویی و من فقط توی چشمهایت نگاه میکنم. اگر توانستی جلوی خندهات را بگیری در امتحان قبولی، اما اگر خندهات بگیرد رفوزه میشوی. بدون این که شکلکی دربیاورد زل زد توی چشم من و من بیدلیل خندهام گرفت. با قسم و آیه بسیار گفتم: آقا قبول نیست، تو را به خدا یکبار دیگر. قبول کرد و باز نگاهش را انداخت به چشم من و دوباره زدم زیر خنده.
اینبار دیگر به التماس افتاده بودم که: «تا سه نشه بازی نشه.»
گفت: خب، فقط یک دفعه دیگر.
نگاهم کرد و من داشت خندهام میگرفت که یکهو زدم زیر گریه و از چهارپایه افتادم پایین و دویدم به سمت خانه. دو روز بعد پدرم مرد. من شده بودم یک پسربچه که همه فکر و ذکرش این است که کار کند و پول دربیاورد تا بتواند برود تئاتر.
از خاطرات نوجوانی مرحوم خسرو شکیبایی «بازیگر»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: