روزانه ها

تهران، شهر بی‌منظره

علی مظاهری: همین دو سه روز پیشتر، حتی کمتر از رقم انگشت‌های یک دست شما بود. پیش از همین یکی دو روزی که ناگهان بغض ابرها ترکید و گویا بر حال مردمان پایتخت و ساکنان ری باستان می‌گریست... همین دو سه روز پیشتر بود که میدان دیدت از چندصد متری‌ات فراتر نمی‌رفت؛ چندصد متر به میدان آزادی، نماد شهر تهران، چنان در غبار و دود گم شده بود و محو بود که...
کد خبر: ۲۲۶۳۰۷

تماشای دماوند را به خاطر بسپار... از سفر برمی‌گشتم مثل همه شما که دو سه روزی به دیاری‌ می‌روید، به یاری سر می‌زنید و پی کاری می‌روید؛ از اتوبان ساوه که وارد بزرگراه آزادگان شدم، هیچ چیزی جز چند ساختمان در منظره‌ام نبود، مثل همه کسانی که در غبار گم شده بودند و گم بودند. دماوند که نه... حتی البرز و ساختمان‌های بلندی که سر به دامنه‌اش نهاده‌اند، پیدا نبود...

دیگر باید دماوند را با رنگ سبز اغراق‌آمیز اسکناس هزار تومانی به بچه‌ات، به مهمان خارجی یا شهرستانی‌ات نشان بدهی... دیگر جایی برای ستاره‌ها در فراز این شهر نیست، گویا ستاره اقبال تهران، ستاره مدنیت احتمالی این کلانشهر در غبار نفسگیر و دائمی‌اش در مه و دود شیمیایی همیشگی‌اش غروب کرده...

کجای تهران می‌توانی با درختان، همسایه باشی و برای پرندگان که نه، لااقل برای کبوترها یا گنجشک‌ها دانه بپاشی؟...

این شهر شلوغ هیچ تجربه‌ای از حرکت به تو نمی‌دهد؛ هیچ احساسی از رفتن و در خود سیر کردن به تو القا نمی‌کند... شهر باید تو را سرشار از احساس زندگی کند، اما وقتی که با سهمگینی سرب دائمی و رشد بی‌رویه سیمان و آهن روبه‌رویی، حتما سال‌هایی بسیار زودتر از آنچه باید، از پا می‌افتی و هر روز که در نفس‌های آلوده‌ات ذره‌ذره تجزیه شدن و سیاه شدن را می‌چشی، از خودت می‌پرسی چه چیزی تو را به این غبار آلوده گره زده! ‌طلسم‌شده‌ای انگار در هوای مسموم تهران که به هر جا می‌نگری، تکرار دیوارها و همیشگی بی‌منظره بودن است، به هر کجایی که می‌نگری «ندیدن» را می‌بینی...

یک شهر را کارشناسان با نیمکت‌هایش/ طراحی نیمکت‌ها، محل نیمکت‌ها =( مبلمان شهری)‌ می‌شناسند، اما آیا خلوت نیمکتی و شکوه دقیقه‌ای سبز را در این بیابان ساختمان‌ها به تجربه نشسته‌ای؟!

در تهران آیا رونقی که روحت باید داشته باشد، افقی که چشم‌هایت را تازه کند و تماشایت را پر از تازگی‌ها ... غافلگیرت کرده است؟

چرا کسی به فکر گل‌ها نیست. کسی به فکر باغچه‌های گمشده نیست. کسی به فکر درختانی نیست که در هوای شهر خفه شده‌اند. شهری که ملول از خویش است. شهری که نمی‌تواند تماشا کند یا به تماشا بنشیند یا به تماشا بیاید؛ شهری که نمی‌تواند کسی را به تماشا دعوت کند؛ شهری که... شهری که همه می‌بینند که نمی‌بینند...

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها