‌کنسرت مرگبار

نوشته:لیود بیگل جی‌آر قسمت اول مترجم: سهراب برازش
کد خبر: ۲۲۵۷۰۷

در سالن بزرگ دبیرستان مری‌ویل، نیمی از نوازندگان ارکستر از کنار پیانو عبور کردند و دوباره به روی سن بازگشتند. نوازنده‌ها با احتیاط از میان انبوه جانتی‌ها رد شدند و آنهایی که از قبل روی صندلی‌هایشان نشسته بودند با حساسیت مراقب سازهایشان بودند و هر وقت که پای آدم بی‌توجهی به جانتی‌ها برخورد می‌کرد، زیر لب بدوبیراه می‌گفتند.

آلبرتو مارچلی، رهبر ارکستر، پشت سن ایستاده بود و دزدانه به حضار نگاه می‌کرد. چیزی نمانده بود سالن از شدت جمعیت منفجر شود. همه جای آن، حتی لژ خانوادگی و بالکن هم مملو از تماشاچی بود و مردمی که دور سالن ایستاده بودند، همدیگر را هل می‌دادند، حتی در قسمت راهرو نیز کیپ هم ایستاده بودند. سالن پر بود از مردم علاقه‌مند و مشتاق. تماشاگران از سمفونی 5 بتهوون که اجرایش چند لحظه پیش پایان یافته بود، استقبال پرشکوهی به عمل آورده بودند و به اثر خود آلبرتو مارچلی به نام «مینیاتورهایی برای ارکستر»  توجه فراوانی نشان داده و به گرمی برایش کف زده بودند.

اکنون از سالن همهمه‌های خفه‌ای به گوش می‌رسید و مارچلی خیلی دوست داشت بداند که این همهمه‌ها به تفاسیر مردم از اثرش مربوط می‌شود یا به خاطر سمفونی که ارکستر قصد داشت تا چند لحظه دیگر نواختنش را آغاز کند، یا این‌که اصلا به موسیقی مربوط نمی‌شد، بلکه مردم در حال شایعه پراکنی در مورد مردان و زنانی بودند که در سالن حضور داشتند.

اما کنسرت به بهترین نحو پیش می‌رفت و چیزی به موفقیت کامل آن باقی نمانده بود. صدای اولین اوبوا1  طنین‌انداز شد. مارچلی بی‌تابانه منتظر بود و نوازندگان دیگر طبق معمول در حال کوک کردن سازهایشان و آماده پیوستن به ارکستر بودند. بعد مارچلی به دقت پایین فراکشن را مرتب کرد، چهره‌اش حالتی از لبخندی با وقار به خود گرفت و در میان کف زدن‌های تندرآسای تماشاگران به جلوی صحنه آمد. بعد از تعظیم کردن‌های معمول روی سکوی مخصوص رهبر ارکستر رفت و پس از مکثی طولانی چوب رهبری‌اش را برای شروع اولین ضرب‌های «قطعه ناتمام» اثر فرانتس شوبرت به حرکت درآورد.

این اثر همان‌طور که در بروشور برنامه در اختیار تماشاگران قرار گرفته بود «شاهکاری از زیبایی تونالیته 2 بود، پر از آواهایی که شنونده را تا قعر مالیخولیا غوطه‌ور می‌کرد، مملو از ریتم‌ها و ملودی‌های گوشنواز با ملاحتی نفس‌گیر.»
در ابتدای اولین موومان، اوبوا و کلارینت همزمان یکی از این ملودی‌ها را در برابر پس زمینه ملایم سازهای زهی می‌نوازند و در دستان دو نوازنده  چیره دست این دو ساز به صورت تونالیته‌ای فوق‌العاده‌ و ماورایی به هم پیوند می‌‌خورند، تونالیته‌ای که اگر چه از کلارینت و اوبوا تشکیل شده اما به‌گونه‌ای رازآمیز صدای هیچکدام از این دو ساز را در خود ندارد.

مارچلی به دو نوازنده کلارینت و اوبوا هیچ علامتی نداد. او خوب می‌دانست که نوازنده‌های برجسته اشارات رهبر ارکستر را نوعی اهانت غیرمستقیم تعبیر می‌کنند و آن را دون‌شان خود می‌دانند. بنابراین توجهش را به نوازندگان سازهای زهی معطوف کرد.

چند ثانیه بعد مارچلی از اعتمادی که به دو نوازنده برجسته کرده بود پشیمان شد. صدایی که به گوش مارچلی می‌رسید ترکیبی از نواختن دو ساز اوبوا و کلارینت نبود، بلکه صدای یک کلارینت تنها بود که در اصل قرار بود مکمل اوبوا باشد.

مارچلی سرش را به دور و بر چرخاند و به قسمتی از ارکستر که آن دو نوازنده نشسته بودند خیره شد. نوازنده اول اوبوا در حالت نشسته به جلو خم شده بود، طوری که نیمی از بدنش پشت جانتی پنهان بود؛ انگار مثل یک نوازنده آماتور که رشته کار از دستش خارج شده و از ترس رهبر ارکستر خود را پنهان کرده، مشغول نواختن بود. سازش کج‌ روی زانوهایش قرار داشت و حلقه‌های موی خوش حالت مرد نوازنده زیر نور مخصوصی که بالای جانتی قرار داشت برق طلایی زیبایی به خود گرفته بود.

دومین نوازنده اوبوا، شگفت‌زده در سومین ضرب ملودی را به دست گرفت و به این طریق بر صدای بی‌آلایش و ناب کلارینت مهر پایان زد. اما مارچلی راضی نبود. به جلو خم شد و نجواکنان گفت: ریچارد!

پاسخی دریافت نکرد.

مارچلی کاری کرد که تا آن موقع هرگز نکرده بود. اما واقعا نمی‌دانست به علت ناهماهنگی در ارکستر آن کار را کرده، یا به خاطر عصبانیت از نوازنده‌اش، نوازنده‌ای که بیشترین دستمزد را از او می‌گرفت و حالا وسط اجرا خوابش برده بود. به هر حال چوب رهبری‌‌اش را پایین گذاشت و کاملا ناگهانی ارکستر را متوقف کرد.

رهبر ارکستر راهش را از میان ارکستر باز کرد، او در حین عبور با بی‌توجهی جانتی‌ها را به این طرف و آن طرف پرتاب می‌کرد و با گام‌های بلند قدم بر می‌داشت. حتی با ضربه آرنجش یکی از فلوت‌ها را پرتاب کرد. زمزمه‌های نامفهوم تماشاچیان متحیر در سالن بلند شد.

او به طرف نوازنده اوبوا که خوابش برده بود خم شد و گفت: ریچارد! چه شده؟ ریچارد!‌ ریچارد پاسخی نداد. مارچلی او را تکان داد. دستش را روی قلبش گذاشت تا ضربان آن را حس کند، اما قلبش نمی‌زد. مارچلی روی کت مشکی ریچارد لکه‌ای دید، دستش را با تردید به آن لکه سیاه رنگ مالید و چسبندگی نمناک بسیار ناخوشایندی را زیر دستش احساس کرد.

مارچلی دوباره راه را باز کرد و به طرف سکو رفت. روبه تماشاچیان کرد و گفت: یک دکتر خبر کنید.

بعد با عذرخواهی افزود: به نظر می‌آید که باید پلیس را هم خبر کنید.

نیمه‌شب آلبرتو مارچلی دچار سر درد فوق‌العاده شدیدی شد. این درد ابتدا زمانی به سراغش آمد که با رئیس پلیس مری ویل در حال بحث و جدل بود. موضوع بحث آنها سر این بود که کنسرت ادامه یابد یا نه. مارچلی موفق شده بود به کمک شهردار که خوشبختانه خود نیز در جمع تماشاگران حضور داشت و از همین‌رو اعتراض مارچلی را خوب می‌فهمید، رئیس پلیس را متقاعد کند که مردمی که پول برای کنسرت داده‌اند حق دارند کنسرت را تا انتها ببینند. او اجازه گرفت که برنامه را به انتها برساند،‌ گرچه طبق دستور پلیس قرار شد بدون فاصله‌های معمول در کنسرت‌ها برنامه به اجرا در آید.

حوالی غروب سردرد مارچلی شدیدتر شد. شوارتس که نوازنده اوبوا دوم بود بخش‌های اوبوا اول را به عهده گرفت و هنگامی که تکنوازی اوبوا را در بخش 84 از موومان دوم اثر شوبرت که باید به طرز بسیار لطیفی اجرا می‌شد، در ساز او طنینی خشک پیدا کرد، اعصاب مارچلی به هم ریخت.

نوازندگان دیگر ارکستر نیز عصبی شده بودند. با این وجود سعی کردند از کوره در نروند و به خود مسلط باشند.
نوازندگان سازهای کوبه‌ای نامرتب می‌نواختند. نوازنده‌های سازهای بادی عقب‌مانده بودند و نوازندگان سازهای چوبی طوری می‌نواختند که انگار آماتورهایی هستند در حال تمرین.

سپس هنگامی‌که کنسرت زودتر از موعد به پایان رسید، فوجی از ماموران پلیس به آنجا هجوم آوردند و آنها را سوال پیچ کردند.

شب به نیمه رسیده بود، باید چمدان‌ها بسته می‌شد و سر موقع به قطار می‌رسیدند. آنها نمی‌خواستند بیش از این روی سن بنشینند و حرف بزنند.

تمام نوازندگان در سالن پراکنده شدند و در گروه‌های دوتایی یا چندتایی با تماشاگران مشغول صحبت شدند. به نظر خسته می‌آمدند. ماموران پلیس با رفتاری نامناسب آنها را بازرسی بدنی کرده و سازهایشان را گرفته بودند. از آنها سوالاتی پرسیدند و برای بازجویی‌های بعد اسامی‌شان را اعلام کردند. کل فاصله‌ها را با گچ روی زمین علامت‌گذاری کردند.

مارچلی مشتش را به پیشانی‌اش که درد می‌کرد فشرد و سعی کرد به حرف‌هایی که کارمندان می‌زدند توجهی نکنند.

 شاهد؟ معمولا پلیس برای پیدا کردن حتی یک شاهد کلی به زحمت می‌افتد، اما ما اینجا 1736 تماشاچی داریم، بدون احتساب اعضای ارکستر و از این همه آدم حتی یکی از آنها کوچک‌ترین چیزی ندیده است.

 دست‌کم می‌دانیم که قاتل باید یکی از نوازندگان باشد. به این ترتب تعداد مظنونین تقلیل می‌یابد به... .

 به 25 مظنون درجه یک. مظنونانی که همه از مقتول تنفر داشتند، مثل طاعون. مارچلی نفس عمیقی کشید. درست بود. ریچارد نوازنده‌ای بی‌نظیر بود، اما نظر اعضای ارکستر درباره‌اش چه بود؟ خیلی‌ها او را آدمی پست و عوضی می‌دانستند. او دیگران را تحقیر می‌کرد. هنگام قمار سرشان کلاه می‌گذاشت و آنها را سرکیسه می‌کرد. چون خوش‌قیافه بود برای دختران زیادی دردسر درست کرده بود و آنها گول ظاهرش را خورده بودند. مارچلی بارها به این فکر افتاده بود که او را اخراج کند، اما از کجا می‌توانست اوبوانواز چیره‌دستی چون او پیدا کند؟
صدایی به گوش مارچلی خورد: هی، ماسترو!

او مردی بلندقد و لاغراندام بود که عنوان نظامی داشت  کاپیتان یا کلنل؟  اسمش چه بود؟ آهان یادش آمد: رینکله.
 رینکله گفت: باید همه چیز را از ابتدا مرور کنیم. وقتی کنسرت را شروع کردید، تعدادی از نوازنده‌ها سن را ترک کردند، این طور نیست؟

مارچلی گفت: بله، همین طور است. شروع کنسرت با قطعه «مینیاتورهایی برای ارکستر» اثر خودم بود. من این اثر را برای چند ساز نوشته‌ام: یک فلوت، یک اوبوا، یک کلارینت... .

 مطمئنید که ریچارد تا آخر این قطعه زنده بود؟

 البته. پیش از آخرین موومان یک قطعه تک‌نوازی داشت که البته بسیار زیبا نواخت. باور کنید نمی‌دانم کی صدای اوبوای او قطع شد.

 و سپس بعد از اجرای مینیاتورها بقیه نوازندگان به روی سن برگشتند. حداقل ده، دوازده نفری از پشت صندلی ریچارد رد شدند. ما معتقدیم که حادثه باید همان موقع رخ داده باشد. شما آن موقع پشت سن ایستاده بودید... . مارچلی گفت: خواهش می‌کنم... .

همه داشتند به او نگاه می‌کردند  رینکله و آقای والتون که رئیس پلیس بود، آقای بارسن، سربازرس و گروهبان نیکولز  از پلیس ایالتی و بقیه که مارچلی نام و عنوانشان را نمی‌دانست، بجز هنری  پلیس تجسس جوانی که به مارچلی گفته بود در گذشته در دانشکده عضو گروه موسیقی بوده و جاز می‌نواخته. آقای والتون گفت همه کمک‌هایی را که می‌توانسته دریافت کند به کار بسته، چراکه لازم بود از خیلی‌ها سوال شود و او بدون شک می‌دانست بهترین کار چیست.

مارچلی ایستاد و دوباره گفت: خواهش می‌کنم. من که به شما گفتم‌ چیزی ندیده‌ام. خواهش می‌کنم. قطار. باید به قطار برسیم. باید دستمزد آنها را هم پرداخت کنم، با این که برنامه امشب تا آخر اجرا نشده. ممکن است کنسرت فردا را هم از دست بدهیم...

رینکله گفت: شما لطفا بنشینید. مارچلی نشست. سرش بشدت درد می‌کرد، انگار می‌خواست منفجر شود. رینکله گفت: حدس می‌زنم کار شوارتس باشد. او برای این کار دو انگیزه داشته. اول این که ریچارد سعی کرده بود به نامزد او نزدیک شود و با او ارتباط برقرار کند و دوم این که اگر ریچارد از سر راه برداشته می‌شد مقام شوارتس در کنسرت ارتقا می‌یافت، در ضمن او هنگام ورود به سن از پشت سر ریچارد عبور کرده بود.

مارچلی نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد. گفت: نه، کاملا مطمئنم که کار او نیست. تد شوارتس جوان خوبی است، هر چند گاه اشتباهاتی در نواختن از او سر می‌زند و ریتا آدامز  نامزدش که در ارکستر چنگ می‌نوازد  دختر سر به راهی است.

مارچلی با خودش فکر کرد همه‌اش تقصیر خودش بود، چون عذر ریچارد را نخواسته بود و حالا مجبور بود به نیویورک تلگراف بزند و یک اوبوا نواز دیگر پیدا کند. 

 شش نفر دیگر با انگیزه‌هایی به همان اندازه قوی یا حتی بهتر وجود دارند. اگر کسی چیزی ندیده...

 ... و چنانچه آنها با هم در این قتل همدست بوده باشند؟

ساعت دوازده و بیست دقیقه بود و آنها هنوز کاری جز حرف زدن نکرده بودند. ریچارد مرده بود، کسی هم نمی‌توانست اوضاع را عوض کند. او از پشت با ضربه یک وسیله تیز کشته شده بود، چیزی مثل میله. پلیس تاکنون چنین شیئی پیدا نکرده بود، اما تشخیص پزشک این بود. بی‌شک کار یکی از نوازنده‌ها بود. از پشت صندلی ریچارد رد شده و میله تیزی را به پشت او فرو و بعد خارج کرده بود... .

مارچلی گفت: چه جور میله‌ای بوده که آن شخص توانسته با دست در پشت ریچارد فرو کند؟

سکوت فضا را پر کرد. پلیس‌ها به یکدیگر نگاه کردند. رینکله گفت: احتمالا دسته‌ای مثل دسته یک خنجر. مارچلی سرش را به نشانه تصدیق تکان داد و سعی کرد یک خنجر را در ذهنش مجسم کند. بعد گفت: پس نمی‌توانسته خیلی بزرگ باشد.

رینکله گفت: همین‌طور است، اما وسیله خطرناکی بوده. قاتل توانسته بدون این‌که کسی او را ببیند، کارش را انجام دهد.

مارچلی گفت: بله، همین‌طور است.

اما هر چه بیشتر درباره‌اش فکر می‌کرد آن وسیله عجیب‌تر به نظرش می‌رسید.

رئیس پلیس گفت: به نظر من بهتر است بحث را تمام کنیم. فردا صبح زود...

فعلا پلیس نمی‌توانست اقدامی بکند. باید نوازنده‌ها را تا صبح و شاید هم بیشتر در شهر نگه می‌داشتند. مارچلی باید به مدیریت تور اطلاع می‌داد، هر چند که به زحمت توانسته بود سفرشان را تنظیم و کارها را مدیریت کند. با این اتفاق ناگوار مارچلی حسابی ضایع می‌شد. به صندلی‌های خالی مقابلش نگریست و از خود پرسید: از قرار معلوم پلیس نمی‌خواهد یا نمی‌تواند مساله را روشن کند، چرا من این کار را نمی‌کنم.

«ادامه دارد»

پانوشت‌ها:

1‌- اوبوا یا ابوا: یک ساز بادی و چوبی.

2 ‌- تونالیته: هر گونه ارتباط بین نغمات، طنین‌ها و آکوردها در موسیقی. (فرهنگ سخن)‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها