کمیسر پس از یادداشت آدرس محل جنایت دوباره نگاهش را به خیابان دوخت. ترافیک همچنان سنگین بود و خودروها به کندی حرکت میکردند. از آنجا که دفتر کار کمیسر در منطقه کایر بود و تا خیابان نگلورم یک کیلومتر بیشتر فاصله نبود، کمیسر تصمیم گرفت این مسیر را پیاده طی کند. قطعا با توجه به ترافیک شدید خیابانها بسیار زودتر به محل حادثه میرسید. کمیسر بارانی بلندش را پوشید. کلاه بر سر گذاشت و با عجله محل کارش را ترک کرد. او 15 دقیقه بعد در مقابل ساختمان 123 در خیابان نگلورم حاضر شد. ساختمان 123 یک ساختمان 4 طبقه بود که تمام ساختمان متعلق به شرکت حسابرسی کاراس بود. خیابان نگلورم، خیابانی بنبست و بسیار پهن بود که در وسط آن بلواری قرار داشت و به علت تجاری بودن بسیار شلوغ و پررفت و آمد بود. البته در آن ساعت به خاطر تعطیلی ادارات و شرکتها خلوت شده بود.
در مقابل ساختمان 123 که تقریبا در انتهای خیابان قرار داشت، دو خودروی پلیس و آمبولانس پارک کرده بودند. دو مامور پلیس نیز کنار در ورودی دیده میشدند. باران به قدری شدید بود که کمتر رهگذری در خیابان تردد داشت. کمیسر بشدت خیس شده بود به محض ورود به ساختمان بارانیاش را از تن درآورد و سپس با راهنمایی یکی از ماموران به طبقه 4 که محل حادثه بود، رفت. در این طبقه چندین اتاق وجود داشت. قتل در اتاقی که در ضلع شرقی قرار داشت رخ داده بود. چند مامور تشخیص هویت در حال انگشتنگاری و بررسی صحنه جنایت بودند.
سروان کنراد افسر تجسس کلانتری منطقه که او هم مشغول تفحص و بررسی بود با دیدن کمیسر جلو آمد و گزارشی از چگونگی اطلاع از حادثه و نتیجه تحقیقات اولیه ارائه نمود. وی به کمیسر گفت: ساعت دقیقا 19 بود که به ما اطلاع داده شد مرد جوانی به نام کامی میشلز در دفتر کارش در شرکت حسابرسی کاراس با شلیک گلوله خودکشی و به زندگی خود پایان داده است. کسی که این خبر را به ما داد رادی کینگ، مدیر شرکت بود. گویا وی که خارج از اداره بوده پس از حضور در شرکت متوجه مرگ مهندس جوان کامی میشلز شده و موضوع را به کلانتری اطلاع میدهد. البته آندره راننده او هم وی را همراهی میکرده است.
پس از کسب اطلاع بلافاصله نزدیکترین گشت موتورسوار ما در محل حاضر و موضوع را تایید کرد. به فاصله 10 دقیقه بعد گشت بعدی و خودم در اینجا حاضر و تحقیقات اولیه را شروع کردیم.
سروان کنراد افزود: شواهد اولیه حکایت از آن دارد که کامی با یک اسلحه کمری کالیبر 25 نیمهاتوماتیک اقدام به خودکشی کرده است. متاسفانه به علت تعطیلی شرکت هیچ کس در زمان وقوع حادثه حضور نداشته است. گلوله از سمت راست شقیقه شلیک شده و مرگ فوری به همراه داشته است. آن طور که ما در بررسیهای اولیه متوجه شدیم مهندس جوان دو روز پیش و علیرغم میل شخصی از دفتر مرکزی به اینجا انتقال یافته است و در این دو روز هم کاملا افسرده و ناراحت بوده است.
ما هیچ اثری از به هم ریختگی ندیدیم و شواهد حکایت از خودکشی دارد. ضمن این که وی 35 سال سن دارد و حدود 9 سال است که در موسسه پاول که شرکت کاراس یکی از زیرمجموعههای آن میباشد، سابقه کار دارد.
کمیسر پس از این که چند سوال از کنراد کرد برای تحقیق و بررسی بیشتر وارد اتاقی که جسد مهندس جوان قرار داشت، شد.
در اتاق نسبتا بزرگ جسد میشلز پشت میز کارش افتاده بود. سر او به طرز دلخراشی روی صندلی رها شده بود. جوی باریکی از خون از شقیقه سمت راستش سرازیر شده بود. او یک کت و شلوار مشکی گرانقیمت، پیراهن سفید و کراوات زرشکی رنگ به تن داشت که لباسهایش کاملا خونآلود بود.
کمیسر به جسد نزدیک شد و به دقت به وارسی آن پرداخت. گلوله کاملا از فاصله نزدیک شلیک شده بود و شکاف عمیقی را در شقیقه ایجاد کرده بود. اثری از خراشیدگی و کبودی روی صورت مهندس دیده نمیشد. چشمان او نیمهباز و به نقطهای مبهم خیره شده بود. اسلحه در کنار پایه صندلی روی زمین در سمت راست جسد و جایی که به سختی دیده میشد، افتاده بود.
کمیسر پس از این که به دقت جسد را وارسی کرد به بازرسی روی میز کار وی پرداخت. روی میز گوشی تلفن همراه، یک لیوان نیمهخالی آب، چند بسته قرص آرامبخش، چند تکه کاغذ و پوشه دیده میشد و هیچ اثری از به هم ریختگی مشاهده نمیشد.
کمیسر سپس به بررسی اتاق پرداخت. همه چیز بظاهر مرتب و منظم بود و اثری از بهمریختگی دیده نمیشد. پشت میز کار مهندس جوان، پنجره بزرگی قرار داشت که با پرده نسبتا ضخیم پوشانده شده بود.
کمیسر پس از این که بدقت همه جا را بررسی کرد، به سراغ رادی کینگ، مدیر شرکت که بشدت عصبی و ناراحت بود، رفت. وی در حالی که صدایش میلرزید به کمیسر گفت: 2 روزپیش مهندس میشلز از دفتر مرکزی به اینجا انتقال داده شد. او از این که به اینجا آمده، ظاهرا بسیار ناراحت و آشفته بود. با این که از مدتها قبل ما با هم آشنایی داشتیم و میتوانستیم در کنار هم بسیار راحت کار کنیم؛ اما او از این انتقال کاملا ناراحت و افسرده بود.
میگفت من در دفتر مرکزی کاملا راحت بودم و علیرغم میل باطنیام مرا به اینجا فرستادند. ضمن این که قرار بود او برنامههای مالی شرکت را وارسی و گزارش نماید. البته شایعه شده بود که او را میخواهند به جای من بگمارند که من از این بابت بسیار خوشحال بودم؛ چراکه واقعا احساس خستگی میکنم؛ اما کامی به خاطر رفاقتی که با من داشت، از این موضوع کاملا ناراحت بود. البته همان طور که عرض کردم، این فقط یک شایعه بود. خلاصه کامی میشلز از آمدن به اینجا کاملا ناراحت بود و نمیتوانست خودش را وفق دهد. علاوه بر آن او از مدتها قبل دچار افسردگی شده بود که به نظر من با آمدن به اینجا، بیماریاش شدت پیدا کرد و دست به این کار احمقانه زد و خودش را کشت.
رادی کینگ افزود: او هر روز چندین قرص آرامبخش میخورد. بسیار دلشوره داشت و در دو روزی که به اینجا آمده بود، با هیچ کس حرف نمیزد و من هم به خاطر این که به محیط عادت کند، کاری به او نداشتم و از طرفی دلداریاش میدادم که همه چیز درست میشود. امروز صبح هم وقتی سر کار آمد، بسیار تو خودش بود. یک ساعتی با هم جلسه داشتیم و راجع به مسائل مختلف صحبت کردیم، حتی ناهار را هم با هم خوردیم. ساعت حدود 2 بعدازظهر بود که من برای شرکت در جلسهای شرکت را ترک کردم و حدود ساعت 7 بعدازظهر وقتی برگشتم تا کیف و وسایلم را بردارم و به خانه بروم، با کمال تعجب دیدم که چراغ اتاق کامی روشن است. فکر کردم مشغول کار است. او را صدا زدم؛ اما جوابی نشنیدم. وقتی به اتاقش رفتم، در همان آستانه در بر جایم میخکوب شدم. او با یک اسلحه کالیبر 25 نیمهاتوماتیک خودکشی کرده بود. در آن لحظه قدرت حرکت نداشتم، بدون این که وارد اتاق بشوم، سراسیمه برگشتم و پایین آمدم و آندره، رانندهام را خبر کردم. بعد هم موضوع را به کلانتری اطلاع دادم. این تمام ماجرایی بود که اتفاق افتاد.
کمیسر از او پرسید: شرکت چه ساعتی تعطیل میشود؟
رادی کینگ پاسخ داد: ساعت 30/16 شرکت تعطیل میشود و همه کارمندان شرکت را ترک میکنند.
کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس سراغ آندره، راننده شرکت رفت.
آندره که مرد میانسالی بود و از وقوع این حادثه بشدت شوکه شده بود، به کمیسر گفت: وقتی با آقای کینگ به شرکت برگشتیم، آقای رئیس به من گفت داخل خودرو منتظر باش، برمیگردم. بعد هم خودشان داخل شرکت رفتند. حدود نیم ساعت بعد سراسیمه برگشتند و گفتند مهندس میشلز خودکشی کرده است. اولش باورم نشد؛ اما وقتی وضعیت آشفته و سراسیمه آقای کینگ را دیدم، به دنبال او وارد ساختمان شدم و با جسد خونآلود ایشان روبهرو گشتم.
کمیسر چند سوال دیگر از او پرسید و سپس آنچه را که اتفاق افتاده بود، یک بار دیگر مرور کرد و آنگاه به سروان کنراد دستور داد رادی کینگ را به جرم قتل عمد کامی میشلز بازداشت کند.
شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید کینگ، قاتل است. کمیسر حداقل 2 دلیل داشت. اگر داستان را بدقت خوانده باشید، متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم