خانه بر و بچه‌ها

چینی احساس

کد خبر: ۲۲۵۲۹۹

(از قم اومدم تهران که توی نمایشگاه ببینمت یا حداقل بشناسمت اما خانم عرب با یه دختر خانم دیگه پیچوندنم! یعنی اطلاعات ندادند. برات یادداشت نوشتم. خانم عرب گفت: شماره‌ت رو بنویس می‌گم تماس بگیره. شماره‌م رو نوشتم، تماس نگرفتی. ناراحت نشدم فقط مطمئنتر شدم که خانمی وگرنه این‌قدر پنهان‌کاری نمی‌کردی! خانم عرب گفت: تصمیم داریم یه مراسم بگیریم و همه بروبچ رو جمع کنیم تا با پاسخگو آشنا بشن. بهشون بگو ما شدیداً منتظریم. هر چیزی ما می‌گیم که عمل نمی‌کنید حداقل حرف خودتون رو عمل کنید.)

مهدیار

 گفتم این بچه یه استعدادی داره هااااااا. آفرین صد آفرین، برای ساخت یه همچی چینی ایرانی‌ای! (بانو هِن رو استخدام کرده بودم که یه توطئه‌ای علیه این خانم عرب شکل بده شاید بشه بندازیمش اون‌جا که قوم و خویشاش نی می‌انداختن!! نامه‌ت رو که خوندم، بانو هِن رو اخراج کردم و خودم رفتم سراغ سردبیر. گفت: «آاااااخی، پسرم،  «شماره‌ت رو بنویس بهش می‌گم!( »تماس بگیره رو از کجا آورده بودیییییی!؟) گفتم: «منو که می‌شناسی، پس این یکی رو چی می‌گی که یه همچی برنامه‌ای داریم و اینا؟» گفت: «اصرار می‌کرد گفته‌م: می‌خوای یه مراسمم بگیریم و...؟» بفرما، درست به حرفا گوش نمی‌دی، مجبورم دوباره برم منتِ بانو هِن رو بکشم!!)

روِیای سبز

هر شب در حسرت لحظه‌هایی که بی‌تو گذشت دیدگانم پر از اشک می‌شوند. دلم می‌لرزد. روبروی آینه می‌نشینم و به آواز غمگین ناله‌های دلم گوش می‌دهم و از ظلمت شب پُر می‌شوم؛ ولی با خیال آمدنت و شنیدن صدای قدمهایت روی جاده‌های سبز روِیا، چنان سبک می‌شوم که گویی بر امواج آرام دریا نشسته‌ام.

سمانه زینلی از کرج

چشمانِ تمام بسته

چشمایت را که ببندی، پشت ماهِ روِیاهایت، آن‌سوترِ ستاره‌های آبی‌رنگِ خاطره‌هایت، وسعت تیرگی مرا خواهی دید؛ اگر تیرگی ابرهای غرورت بگذارد!

چشمهایت را که ببندی، در لابلای بوته‌های لحظه‌هایت، پای سپیدار بلندِ بی‌من بودنهایت، ردِّ پای عشق مرا خواهی دید؛ اگر غروبِ دلگیرِ احساست بگذارد!

چشمهایت را ببند و لحظه‌ای سرت را به آرامش شانه‌هایم بسپار.

شبزده‌ی عاشق

انگار تو او را درست نمی شناسی . چشم های او مادر زاد بسته است !

یعنی ضایع شدیم رفت؟!

آدم بزرگایی که کارشون از مدرسه و این حرفا گذشته، فقط بلدن بگن: تقلب نکنین، یاد اون موقعهای خودشون که نمی‌افتن! همین امروز، خود من تصمیم گرفتم ورقه امتحانیم رو سفید بدم (فکر نکنین درس نمی‌خونماااااا، درسش یه طوری بود که هیچی یاد نمی‌گرفتم.) بیچاره معلممون هم سر امتحان واسه‌م توضیح داد! ولی بازم نفهمیدم! اما همین جور که نشسته بودم ورقه تقلب خورد به شونه‌ی یکی از بچه‌ها و اونم جیییییییغ، که چی؟ سوووووسک!! یکی پاشد دور و بر خودش دنبال سوسک بگرده! معلممون هم به روی خودش نیاورد چون می‌دونست قضیه چیه. آخه بالای برگه‌ی امتحان نوشته بود: «اگر تقلب کنید فقط خودتان را ضایع کرده‌اید، چون سوالات خیلی آسانند!» سوالاتم آسون بود ولی نه برای من که هیچی از اون درس نمی‌فهمیدم.

نسکافه

بسه، بسه، انتظار، بسه

می‌دانم که سالهای سال است نامی از من بر لبانت نیست. می‌دانم که دیگر هیچ دست روشنی این قفل کهنه‌ی دلم را باز نمی‌کند. این ثانیه‌های لعنتی چقدر دیر می‌گذرند. این کاغذ سفید چرا نانوشته‌هایش را به رُخم می‌کشد؟ چرا خودکاری که در دستان من است حرفی بر آن نمی‌نویسد؟ ...دیگر از نگاه کردن به در هم خسته شده‌ام؛ چقدر انتظار؟

فرهاد ممی‌پور

نقش اقتباسی

من با تو همقدم بوده‌ام آن‌گاه که سکوتت لبریز از حرف بود. من صدای تو را می‌شنیدم وقتی زلال نگاهت مرا با خود به چشمه‌سار پاک عشق کشاند. برای با تو بودن بی‌بهانه دلتنگم. می‌دانی که شبها شکوه انتظار را در طراوت مهتاب به نظاره می‌نشینم تا خورشید را برای آمدنت صدا کنم؟ بی‌ریا باش که من زیر باران پر مهر حضورت سبز و روشنم. گلهای باغچه بی‌تو پژمرده‌اند؛ آنها را از یاد مبر. بهار را در دل پاییز بنشان، رنگ از تو، نقش از من.

صبحزده‌ی عاشق

پیچ تلویزیون را باز کردم دیدم داره تبلیغ می کنه : فردا دیر است ، از هم اکنون یکی بشود ظهر زده عاشق ، آن یکی هم ساعت 2 بعد از ظهر  گذشته عاشق ! بابا ما همین جوریش هم گیج گولنگ می زنیم و اسامی رو اشتباه می‌بینم،‌آخه قحطی اسمه مگه؟

نبض پنجره

آن روزها نگاهم را با نگاهت می‌پوشاندم اما حالا رنگین‌کمان را به یکرنگی‌ات ترجیح می‌دهم. تو مگر از کدام آسمان آمده بودی که به زمینی بودنم خندیدی؟ من فلسفه‌ی اشکهایم را می‌بافتم و تو چشمانت را میان منطق خنده‌های کودکانه‌ات جا گذاشته بودی. خودت گفتی: نیلوفرانه نوشته‌هایت را خواب دیده‌ام. خودت گفتی: دستهایم در التهاب بی‌کسی سردند. فکر می‌کردم بی‌تابی دل برای توست غافل از این‌که دلم عاشق آینه شده بود. یادت هست وقتی را که نبض پنجره با شعرهای من مهمان باران می‌شد و کنار اقاقیها به تو می‌رسیدم؟ تو با لهجه‌ی کدام شب با من حرف زدی که فقط یک بار دلم برایت تنگ شد؟!

نرگس، عاشقترین ستاره

 نکنه می‌خوای بگی با لهجه‌ی شبهای طوفانی؟!! هاااااا؟

ترمز اضطراری

چند تا غاز وسط جاده بودن، به هوای خوردن خُرده نانهایی که احتمالاً از شیشه‌ی ماشینی پرت شده بودن بیرون! ماشینی باسرعت نزدیک می‌شد. از دور نمی‌شد غازها رو دید اما درست قبل از رسیدن به غازها، سرعتگیری بود که باعث نجات جون اون حیوونکیها شد. اون‌جا به خودم گفتم: کاش ما هم تو مراحل زندگیمون، سرعتگیرهائی قرار می‌دادیم تا وقتی ترمز رو فراموش کردیم و داریم زیاده‌روی می‌کنیم، به دادمون برسن و به یادمون بیارن که گاهی توقف لازمه‌ی زندگیه. بعد می‌تونستیم با تفکر بیشتر به راهمون ادامه بدیم.

حدیث مطالبی

 یادم باشه چشامو خووووب وا کنم، حواسمم خووووب جَم کنم، که غازهای بدبختی رو زودتر ببینم، این‌جوری نه زیاده‌روی می‌کنم نه به ترمز و توقف نیازی دارم... زمان تند می‌گذره ماااااادر!

تلنگُر

امروز وقتی غرق در افکار خودم داشتم از کوچه‌های تکراری به خانه برمی‌گشتم، با همین دو چشم خود چیزی دیدم که مرا به هم ریخت، احساساتم را در هم شکست و با نواختن سیلی محکمی به من فهماند که تا امروز در بازی زندگی باخته‌ام و هر چه آمده‌ام بیراهه بوده. فرصتهای از دست رفته‌ی زندگی‌ام را می‌دیدم که همچون سراب از دور به من نیشخند می‌زدند. من دیدم زنی در جوی کنار کوچه، در پلاستیک پر از زباله‌ای، در پی چیزی برای خوردن، با زندگی می‌جنگید و من ناراضی از زندگی خود در افکارم قدرناشناسی می‌کردم.

نیلوفر همتی‌پور از اصفهان

افشا باید گردد

می‌دونی قضیه چیه؟ همین چند وقت پیش، صفحه‌ی حوادث نشریه‌ «لا فی العالم!» رو مطالعه می‌کردم که نوشته بود: «شخصی به اتهام چیدن گل از پارک محل، دنبال کردن پروانه‌ها، سنگ‌اندازی درون حوض آبنما و پیاده‌روی روی چمنهای پارک، تحت پیگرد قرار گرفت.» بعد هم ادامه داده بود: «این شخص بدون توجه به تذکر نگهبان پارک، همچنان به قدم زدن روی گلها ادامه داده که همه موارد طی چهره‌نگاری‌های تخصصی در پرونده‌‌ وی درج شده و او باید «پاسخگو» باشد!!»

پاسخگو جان، بیا و شجاعت به خرج بده و خودت رو معرفی کن! به من و بروبچ نه‌هاااا، به افراد ذی‌صلاح. آخه می‌گن ماه هیچ وقت پشت ابر نمی‌مونه. به هر حال اگه امروز پیدات نکنن، فردا دیگه حتماً پیدات می‌کنن. اون‌وخته که دیگه پشیمونی سودی نداره. من و همه بروبچه‌ها هم آرزو می‌کنیم یه جرا‡تی پیدا کنی و خودت رو معرفی کنی، بل‌که اونا هم یه تخفیفی برات قائل بشن. دِ آخه خودت رو معرفی کن دیگه، اِه. جیگرمون خون شد از بس قائم‌باشک‌بازی درآوردی. خسته نشدی از بس نقشِ برادرِ «نِل» رو واسه‌مون بازی کردی؟ ببینم، نکنه سوءسابقه‌ای چیزی داری، یا اسمت یه جوریه که ازش خجالت می‌کشی (مثلاً فی‌فی)؟! (دِ...؟ باریکللا!!! می‌خنده...!!...)

(اگه تو نوشته‌هام گاهی یه شوخی‌هایی می‌کنم حمل بر گستاخی و بی‌ادبی نکنی‌ها؛ جز تنوع و تفریح هدف دیگه‌ای ندارم. اصلا نمی‌دونم چرا دوست دارم هر چی تو ذهن و دلم هست واسه تو بنویسم. این‌طوری انگار ذهنم سبک می‌شه.)

رحیم طاهری از حسن‌آباد فشافویه

 بیوبیو... دارم می‌شنوم... یکی داره می‌گه: این گوش منو می‌بینی؟ نمی‌بینی که!! بیوبیو، داره می‌گه: خیالت رااااااااااحتِ راحت، من از شوخ‌طبعی آدما خیلی هم آره! چون به قول شاعر، چیییی؟ ما برای سبُک کردن آمدیم، نِی برای سنگین کردن آمدیم! یا اون یکی شاعر که می‌گه: هیچ آدابی و ترتیبی مجو، گرچه باشد در نوشتن شیر، شیر!! یعنی هر چه می‌خواهد دل تنگت...؟ (بسه دیگه، بقیه‌ش رو از زیر تلگرافخونه بخون!! اِ...؟ هه‌هه‌هه! خودشممممم مییییییی‌خنننننده!... نه باباااااا...!)

آرزوهای شاهانه‌ یک گدا

ای خدا جان مُفلسم، نانم بده/ جوجه اما بهتر است، آنم بده!/ بهر این لِنگ و دو پای مردنی/ یک عدد کفش و دو تَنبانم بده/ تا بنوشم جرعه‌ای از نعلبکی/ کله‌قندی بهرِ قندانم بده/ خرج این مفلس گران باشد بسی/ کیسه‌ای زر بهرِ انبانم بده/ از قُبا آن را که دارند اغنیا/ نوتر از تنپوشِ آنانم بده/ خرج جو باشد به غایت بی‌حساب/ جای خر یکدانه پیکانم بده!/ باکِ ما را پر کن از بنزینِ ناب/ زانتیا را جای پیکانم بده/ من ندارم تابِ این درس و دروس/ مدرک از استان تهرانم بده/ قیمت آجر گران گشته، عجب!/ خاوری از گچ و سیمانم بده/ کلبه‌ای خواهم سراسر دیدنی/ بر درِ خانه، دو دربانم بده/ تا بسازم زندگی‌ای مشترک/ یک نگار از نافِ تهرانم بده!!/ جای این پیرانِ حرّاف و علیل/ یک عد پاپا و مامانم بده/ چون شود دِپرس دمی احوال ما/ قُل‌قُلی نو را به قِلیانم بده/ گر کنم روزی خطایی بی‌هوا/ ضامنم شو، عفوِ زندانم بده/ سر دهم تا از دهان یک عربده/ زور رستم را به دستانم بده/ چون کج‌ومعوج شده این خنده‌ها/ اُرتُدَنسی بهرِ دندانم بده/ خسته شد این پا اگر در این زمین/ در ثریا مُلک اعیانم بده/ دست من گر خسته شد از لقمه‌ها/ لقمه‌ای گیر و به دندانم بده/ مانده از آمال ما تنها یکی/ یک زبانی پُر ز چاخانم بده!!

زینب فخار 21 سالهاز کاشمر

لحظه‌های تبعیدی

بی‌تو آرزوهایم گوشه‌‌ خلوت دلم خمیازه می‌کشند. روزهای تنهایی‌ام در هیچ تقویمی ثبت نمی‌شوند و حسِ بی‌حسی بر نگاهم چنگ انداخته و چشمانم خیره به سراب انتظار مانده است. چه قصوری کرده‌ام که حضورت را از لحظه‌هایم تبعید کرده‌ای؟...

جعفر دردمندی از سلماس

طنز تقلبی

وقت می‌رود ز دستم، یاری نما تو ما را/ من جزوه را بخوانم، یا این کتابها را؟!/ کشتی شکستگانیم، در بحر علم و دانش/ آیا بُوَد که دستی گیرد دو دست ما را؟/ ده روز فُرجه گویی، کم بود و زود بگذشت/ صد روز هم که باشد، گویی کم است ما را/ استاد با فضیلت، شکرانه‌ی سبیلت/ این ترم تفقدی کن، شاگرد بینوا را/ گر هم تفقدی نیست، هر سو که شد نظر کن/ کین فَنِّ تیزبینی، بیمه کند شما را/ بر برگ همکلاسی نیکو نگر که شاید/ او بر تو عرضه دارد کل جوابها را/ سرکش مشو که استاد، لج می‌کند به یک آن/ استاد که در برِ او، صفر است نمره ما را.

باران

گَجِت در نقش پوآرو، یا  پوآرو در نقش گجت؟

ما آدمها تا کی می‌خوایم این‌قدر آدم باشیم؟ به جای این‌که به موضوع این صفحه فکر کنیم و به اهداف اصلی این صفحه بپردازیم، زگیل شدیم رو مسئله تشخیص هویت این حسامی بیچاره، یکی می‌گه عمو، یکی دیگه صداش می‌کنه خاله! بابا به نظر من برپایی این خونه هدف والاتری داشته. یه عده به امید ما دلِ شکسته آوردن تو میدون که یه مرهمی، پُمادی، گچی، آتلی چیزی ببندیم به دردشون؛ یا حداقل یه مُسکّنی به همدیگه یادگار بدیم؛ اون‌وقت ما کل فکرمون رو گذاشتیم واسه گَجِت‌بازی و پیدا کردن جنسیت پرتقال‌فروش. به جان خودت که نمی‌خوام خدشه‌دار بشه من اگه جای تو بودم، یه عکس سی در چهل می‌زدم تو صفحه و خلاص! آقا، ناسلامتی این‌جا درمانگاه تخصصی دل و ذهن بود که حالا شده دایره‌‌ بررسی و تشخیص هویت! قرار بود این‌جا از دنیامون بگیم، از تجارب شخصی، از مسیرهای پُر از مین، از عبور از دیوارهای بلند، اون‌قدر گفتن غمنامه‌س که دیگه هیچکی جرا‡ت درد دل نداره.

افشین اشرفی از ساری

 زبل خان این‌جا، زبل خان اون‌جا، زبل خان، همممممه‌جاااااا... فقط کافیه که دستش رو دراز کنه و... اُه... این ضمیمه‌‌ روزنامه‌ جام‌جم چیه تو دست من؟!! بذار ببینم تو تلگرافخونه‌ش چه قرار و مداری گذاشته. آه‌هاااااا... نوشته: هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو! اِوا... می‌بینی افشین جان؟ این حسامی‌ای که من می‌شناسم، گوشاش هم تجارب غمناک شخصی رو می‌خونه (این دیگه چه موجودیه؟!! بگو آخه کسی‌ام با گوشاش می‌خونه؟!) هم طنزهای شادیناکِ آژانسی رو! کاری به بقیه نداشته باش، تو از مسیرهای پُر مین بگو و دردهای دلت.

استفاده از فرصت مقایسه

چرا ما فقط چیزهایی رو می‌بینیم که نداریم؟ چرا به چیزهایی که داریم توجه نمی‌کنیم؟ شاید دیگه واسه‌مون تکراری شده‌اند و دیگه اون‌جوری که باید به اونا دقت نمی‌کنیم. همین الآن بشمار و ببین چه چیزایی داری که ممکنه دیگران نداشته باشن. از ساده‌ترینش شروع کن: دست و پا و چشم و گوش و تنت که سالمه، همین که می‌تونی راحت نفس بکشی، فکر کن به کسانی که از سلامت جسم بی‌بهره‌اند، سوادی که داری، پدر و مادرت، خانواده‌ت، سقف بالای سرت، فرش زیر پات، لباسی که می‌پوشی، به کسانی هم فکر کن که سقفشون آسمونه، فرششون کارتُن؛ ممکنه پدر یا مادرشون رو از دست داده باشن، از باد و بارون و گرما و سرما در عذابن، به غذا و لباسشون فکر کن و اون‌وقت بگو چه‌طوری می‌تونی این همه بنالی؟

بهاره رادهوش 20 ساله از اصفهان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها