پُستخانه

کد خبر: ۲۲۵۲۹۸
حالا می‌خوام به نمایندگی از همه‌ی داداشا و آبجیهای خودم که حق آب و گل تو این صفحه داریم یک بیانیه صادر کنم: «پاسی جون، عزیز دل برادر، خودت می‌دونی مشکلات زیاده. مثلا خود من، تا وقتی سربازی بودم، کم و بیش واسه چاردیواری می‌نوشتم. حالا هم که سربازی تموم شده، مشغله‌ی فکری زیاد اَمونم رو بریده، تمرکزم رو واسه نوشتن از دست دادم؛ اما مطمئن باش دوشنبه و چاردیواری رو نه من، بل‌که همه‌ی این بروبچ کم‌پیدا فراموش نکردیم. مگه می‌شه رفیقی رو از یاد ببریم که حاضر و ناظر غم و شادیمون بوده؟ از دستمون دلگیر نباش.» (از صبح می‌رم بیرون دنبال کار، وقتی هم برمی‌گردم اعصاب و فکر راحتی نمی‌مونه واسه نوشتن. همه‌ی ما مشکلاتی داریم. زینب ازدواج کرد، دیدی که به قول خودت چقدر نوشته‌اش اُفت کرده. بقیه هم همین‌طور... من نوشتن رو خیلی دوست دارم، همین طور چاردیواری و این صفحه و تو این بروبچه‌ها رو. قول می‌دیم بیشتر هوای صفحه‌ی خودمون رو داشته باشیم.)

سیا جان، قند و عسل و مربای سفره‌ی صبحونه‌م. من که طعنه نزدم، از انصاف گفتم؛ ولی تو ملالی به دل نگیر که به مشکلاتت خوب واقفم، خوب خوب خوووووب!! (گوشت وَیار نزدیک، یه اعترافم وَکِنم: حدس زدم حالا که سربازیت تموم شده، دنبال کار و ازدواجی، تو هم که از قبل از سربازی حسّسسساااااسسس!! این نفس خبیثِ کیوون اومد سراغم و گفت اسمش رو از اون فهرست عکسها ببر تو بخش ارفاقیها ببین هنوزم مثل قبلشه یا نه!! اگه این حساسیتی رو که به کار و ازدواج و کل زندگیش ضربات مهلک می‌زنه، هنوزم داره، خودت رو بدنام کن اما رفاقتت رو باهاش کامل کن! آقا ببخش دیگه، نفس خبیث کیوون بود!! من اعتراف می‌کنم، خودت صورتم رو شطرنجی کن لطفاً. نمی‌خواستم خودم رو لو بدم. دوست ناباب گولم زد و همین  بیانیه‌ پاچه‌خوارانه‌ت!)

بخت برگشته: ...ونوس جان، وقتی نامه‌ت رو خوندم دلم برای این همه تنهایی تو شکست... خواستم بگم من همیشه به یادت هستم و امیدوارم همه چیز اون‌طور برات پیش بره که دوست داری. فقط یه چیز رو یادت باشه: تو فقط یک بار فرصت داری زندگی کنی، پس بهترینها رو بخواه و بهترین باش (حسامی خان قضیه چیه؟ این رو نگو دیگه نخ‌نما شده! این رو ننویس کلیشه‌ای شده، از این حرفها و کلمات توی نوشته‌ت استفاده نکن تا بهترین باشی. اون‌جا نشستی فکر می‌کنی این بچه‌ها فقط واسه این‌که کاری کرده باشن و واسه سرگرمی این مطالب رو برات می‌فرستن؟ نه داداش، اینا خودشونن و هر چی که هستن همینن....)

دیدی چی شد؟ بخت از منم برگشت!! آخه دختر خوب، اگه «اینا هر چی که هستن همینن» و نباید بهشون بگم «از این حرفها و کلمات استفاده نکن تا بهترین باشی» بگو ببینم... چرا خودت بهشون می‌گی فلا‌ن کار رو بکن و «بهترین باش»؟!! نکنه تو هم اون‌جا نشستی اما فکر نمی‌کنی اونی که بهش پیشنهاد بهتر شدن داده‌م،  شاید اصلا‌ خودش یه راهنمایی برای بهتر شدن و بهتر نوشتن خواسته؟ هووووممممم؟ قضیه چیه بخت برگشته جان؟!

بلوط آبی: چند روز پیش تو مدرسه‌مون جلسه اولیا و مربیان برگزار شد و از قضا، گروه مشاوران مدرسه بحث رو بردن طرف نقطه ضعف اکثر دانش‌آموزا، یعنی موجودی به نام موبایل! کلی تو گوش اولیا خوندن که موبایل تو این سن و سال واسه این بچه‌ها(!) خوب نیست؛ اینا هنوز نمی‌تونن دست راست و چپشون رو از هم تشخیص بدن و این حرفا. چشمتون روز بد نبینه، همین که اولیا اومدن خونه، فقط دنبال موبایل بچه‌هاشون می‌گشتن که یه جوری نابودش کنن و ما ممنوع‌الموبایل بشیم! خودمونیم، این درسته که به جای فرهنگسازی و یاد دادن استفاده صحیح از این وسیله، کلاً حذفش کنن؟ از هر وسیله‌ای، مثل چاقو هم می‌شه مفید استفاده کرد هم مضر. با محروم کردن که کاری درست نمی‌شه...

هستی بردبار 16 ساله: ...لطفاً راهنماییم کن که چه‌طور می‌شه متنهای جالب طنز نوشت؟

 یه بخشیش رو یه بار دیگه‌م گفته‌م: هر چی جُک و لطیفه و مطلب و داستان و شعر طنز هست از هر جا می‌تونی گیر بیار و بخون؛ بعد ببین کجاهاش خنده‌ت گرفته، همون‌جا دقت کن ببین چی رو چه‌جوری نوشته و از چه روشی تو نوشتن استفاده کرده که درست همون‌جا خندیدی. اتفاقاتی رو که دور و برت رخ داده به یاد بیار و سعی کن به همون شیوه‌ها بنویسیش (دقت نکردی‌هااااا... گفتم به همون شیوه‌ها، نه با همون جمله‌ها، نه با همون ماجراها!.) یه‌کم نمک بریز تو ماهیتابه‌ی مطلبت، تا ماهی نوشته‌ت تو پیچ و تابِ نوشته‌هات ملیح و بانمک شه. بده یکی دیگه بِچِشَش، اگه خنده‌ش گرفت که دیگه چییییی؟ می‌تونی بشینی و بگی بفرماااااا... غذای طنز منم حاااااااضره. نووووشِ جاااااان!

ت.ن. از قم: ...به سبکِ چینیها بخون: ما، که، لال؛ شُ‌ما، با، حال؛ مُخ‌لِ‌صیم، همه،ی، سال! با این‌که اَف‌کارِمون هست کال!!

 به سبکِ پاسخگوها بخون: ئووووو... اوشین!! ما که شَل و کور و کر! بیا و از رو این حرفای تاناکورایی بپر! تا جوابم رو از تو پرانتز نخوندی هم، روزنامه رو با خودت نبر! ( !!) شنیدی؟!! نه؟ ای بابا، صدای شکسته شدن اون چینیه بود دیگه!! که هی می‌گفت: جیریییییینننگگگگ، جرینگ، جیرینگ؟!! حالا که خُرد و خاکشیر شدیم، خودت بگو: کی بیشتر مُخلص بود؟!

سمیرا 16 ساله از شاهرود: ...اولین باره که برای شما نامه می‌نویسم. بهتره بگم اولین باره که پستخانه شما رو می‌خونم (این بخش واقعاً باحاله!) اما این خیلی بده که شما مجبورید نامه‌های مخاطبان خود را پس از 2 ماه چاپ کنید...

شکرپنیر کنار نعلبکی چایی من! حالا دیگه خواجه حافظ شیرازی هم می‌دونه یه همچی کاری چقد بده (واسه همینه که هی می‌گه: بد، بد، بد... ایششش!!) اما چه می‌شه کرد؟ گاهی حجم نامه‌ها اون‌قد زیاده، اون‌قد زیاده، اون‌قد زیادهههههه که هیچ کار دیگه‌ای نمی‌شه کرد جز اجرای طرح ترافیک یا زوج و فرد، با زمانبندی بیشتر (تازه اونم چی؟ وقتی صفحه کماااااکااااان، همون دو صفحه‌ی نااااقااااابله!.) بابت طرحهای ارسالی چُخ ممنان.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها